مشکلات رفتاری

۲)یک اختلال رفتار معین ممکن است از یک یا چند جنبه تاریخچه یادگیری مشخص ناشی شود، یعنی جهت بررسی اختلال در رفتار فرد باید به سرگذشت یادگیری( محیط زندگی) او بپردازیم. ۳) این نظریه ،محیط یادگیری را محیط اجتماعی و پرورشی می داند و معتقد است که اکثر مشکلات روانشناختی نتیجه نامساعد محیط زندگی شخص است(۲۱).
از نظریه های دیگری که در زمینه شکل گیری رفتارهای بهنجار و یا نابهنجار می توان به آن اشاره کرد نظریه شناختی۴۶ است. در این دیدگاه بیشتر از آنکه بر امیال ، نیازها و انگیزش تأکید شود بر اینکه افراد چگونه اطلاعات را کسب و تفسیر می کنند و آنها را در حل مشکلات بکار می گیرند تأکید می شود. در این دیدگاه انسانها موجوداتی فعال ، جوینده ، انتخابگر و آفریننده و بکار گیرنده اطلاعات هستند. رفتار هم محصول و هم آغازگر اعمال روانی و تغییرات محیطی بشمار می آیند.بسیاری از اختلالات روانشناختی در برگیرنده نارسایی های شناختی جدی هستند که ممکن است صرفاً نشانه های اختلالات مذکور نباشند بلکه از جمله عامل آن بشمار آیند(۳). ژان پیاژه چهار مرحله شرح داده است که به توانایی تفکّر به فرم بزرگسالان منتهی می شود ، وجود هر مرحله برای رسیدن به مرحله بعدی الزامی است.معهذا سرعت عبور کودکان از این مراحل متغیر بوده و تابع استعدادهای فطری و موقعیتهای محیطی است. این چهار مرحله عبارتند از ۱) حسی -حرکتی۴۷ ۲) مرحله تفکر پیش عملیاتی۴۸ ۳)مرحله تفکر عملیات عینی۴۹ ۴)مرحله عملیات صوری۵۰(۵۱).
طبق نظریه پیاژه ، کودکان سن مدرسه در مرحله تفکر عملیات عینی(۷ تا ۱۱ سالگی) قرار دارند.کودک در این مرحله قواعد منطقی و اساسی معینی را درک می کند و توان آنرا دارد که تفکر استقرایی کند و از راههای منطقی وکمّی استدلال کند(۴۹). فکر خود خواهانه جای خود را به تفکر عملی می دهد . در نتیجه کودک قادر می گردد که دنیا را از دیدگاه شخص دیگر نیز نظاره کند. در این مرحله کودک به تدریج از فرآیندهای تفکر منطقی استفاده کرده و یاد می گیرد که اشیاء بر حسب خصوصیات مشترک آنها طبقه بندی ، تنظیم و درجه بندی نماید. در این سن قادر به استدلال و پیروی از اصول ومقررات هستند، کودکانی که بیش از حد خود را گرفتار اصول و مقررات می سازند ممکن است رفتار وسواسی پیدا کنند ، کودکانی که در مقابل قبول مجموعه ارزشها مقاومت نشان می دهند ممکن است متمرد و تنبل به نظر برسند. مطلوبترین نتیجه رشد در این دوره اینست که کودک احترام به مقررات را یاد بگیرد و بفهمد که استثناهای قانونی نیز برای مقررات وجود دارد . نشانه مهم اینکه کودک هنوز در مرحله پیش عملیاتی است عدم درک مفهوم نگهداری و برگشت پذیری است (۵۱). کودک در این مر حله نشانه های انتزاعی را می آموزد و عملیات ذهنی را انجام می دهد ، توضیحات را درک کرده و می خواهد پیگیری کند، علاقمند به انجام تکالیف مدرسه است ، دامنه حافظه در حال افزایش بوده و جزئیات زمان را درک می کند. علیه قدرت سرکشی میکند ، ممکن است شکایت کند یا گوشه گیر شود و برای تقصیرهای خود عذر وبهانه می آورد(۵۲).
آخرین دیدگاهی که در زمینه عوامل ایجاد کننده مشکلات رفتاری به آن پرداخته می شود تحت عنوان الگوی خانوادگی است.در این دیدگاه تأکید بر اینست که جایگاه آسیب شناسی دردرون اشخاص نیست بلکه فردی که دچار ناسازگاری می شود به دلیل مشکلات موجود در بین روابط درونی اعضاء خانواده است. رفتارگرایان که بر محیط به عنوان عامل شکل دهنده رفتار انسان تأکید می کنند، نظام خانواده بویژه والدین را به عنوان یکی از مهم ترین محیط ها می شناسند، والدین بوسیله پاداش دادن های انتخابی در خانواده و بوسیله ایجاد جّو اجتماعی که در منزل ایجاد می کنند زمینه ساز شکل دهی رفتار سالم یا ناسالم در فرزندان قرار می گیرند. والدین ممکن است متخاصم یا طردکننده و یا گرم و پذیرنده باشند. پیچیدگی ، درگیری و تزلزل خانواده اشاره به موقعیتی دارد که هیچ یک از اعضاء نمی توانند هویت جداگانه ای داشته باشند، در یک چنین نظام خانوادگی ، یک بهم گسیختگی نقش ها وجود دارد و همین مسئله ، زمینه ساز مشکلات رفتاری ـ عاطفی برای اعضاء را فراهم می کند(۴۳). متخصصان بهداشت روانی تقصیر اصلی مشکلات رفتاری را به ارتباطهایی نسبت می دهند که بین والدین و فرزندان وجود دارد. به نظر آنان این مسئله آشکار است که خانواده به صورت یک مجموعه اصلی(پدر -مادر-فرزندان) می توانندتأثیری عمیق بر رفتار اولیه کودک داشته باشند ، در واقع برخی از طرفداران نظریه تحلیل روانی نظیر بتل هایم۵۱ معتقدند که تقریباً تمام مسائل جدی کودکان از روابط منفی اولیه ای که بین مادر کودک وجود دارد سرچشمه می گیرد(۵۳).
تأثیر خانواده بر فرآیند تحول چنان بارز است که با وجود اختلاف موجود بین صاحبنظران در زمینه اهمیت خانواده و تأثیر آن بر تحول ، نقطه نظر مشترکی دارند، اکثر صاحبنظران صرف نظر از مکتبی که به آن معتقدند کنش های متقابل میان والدین و فرزندانشان را اساس تحول عاطفی تلقی می کنند(۴۷).
پژوهشی که بر روی کودکان با اختلالات اضطرابی صورت گرفت نشان داد که این کودکان بیشتر دارای والدینی هستند که به خود مختاربودن فرزندان تمایل ندارند و رفتار کنترل کننده دارند. الیوت و پالاس۵۲ معتقدند که فرزندان والدینی که با کودک خود رفتارهای مثبت کمتری دارند بیشتر در معرض اختلالات رفتاری قرار دارند(۲۳). مطالعات نشان داده است که ۷۵-۵۰درصد از خانو
اده هایی که مادر دچار سوء رفتار شده است کودکان خانواده نیز همین مشکل را داشته اند(۳۸).
خانواده بخش غالب در محیط کاملاً نزدیک کودک است و اعضاء خانواده فرصت ارتباطات اجتماعی را بوجود می آورند، بطوریکه کیفیت عاطفی اینگونه ارتباطات اثر غیرقابل تصور بر روی کودک ایجاد می کند(۵۲). برات۵۳ معتقد است که خانواده واحدی است که سلامت روانی افراد در آن شکل می گیرد وهمچنین در تأمین بهداشت روانی ، مراقبت از سلامت افراد، نقش بسیار تعیین کننده ای دارد. دراین بین روابط وتعاملات والد- فرزندی و شیوه های فرزندپروری به عنوان یکی از مهمترین عوامل خانوادگی مؤثر بر سلامت روانی افراد مورد تأکید قرار گرفته است(۳۶). به عبارت دیگر نحوه ارتباط والدین با کودکان قویترین عامل موثر بر الگوهای تعاملی خانواده محسوب می شود خصوصاً در دوره هایی از زندگی کودک که تحولات اساسی رشد روانی طی می شود(۵۴).
آنچه مسلم است همه والدین از اینکه فرزندانشان چگونه باید باشند یا چه آگاهی هایی داشته باشند ، کدام ارزشهای اخلاقی و معیارهای رفتاری را باید در فرآیند رشد بیاموزند آشکارا یا تلویحاً تصوری آرمانی دارند. والدین برای سوق دادن فرزندان خود به سوی این اهداف راهبردهای بسیاری را می آزمایند . فرزندان را تنبیه یا تقویت می کنند ، خودشان را سرمشق قرار می دهند ، اعتقادات و انتظارات خود را توضیح می دهند و یا سعی می کنند همسالان و یا دوستانی برای فرزندان خود برگزینند که با این ارزشها و اهداف همبستگی داشته باشد (۲۵). برهمین اساس خانواده ها در پرورش فرزندان خود شیوه های متفاوتی را بکار می گیرند. شیوه های فرزندپروری۵۴ به معنی روشها و الگوهای نسبتاً پایدار والدین برای ارتباط اعضاء خانواده است و جریان تأثیرگذاری و تأثیرپذیری متقابل را فراهم می آورد(۵۴). به عبارتی فرزندپروری فعالیت پیچیده ای شامل روش ها و رفتارهای ویِژه ای است که بطور مجزا یا در تعامل با یکدیگر بر رشد کودک تأثیر می گذارد ، در واقع پایه و اساس شیوه فرزندپروری مبّین تلاش های والدین برای کنترل و اجتماعی کردن کودکانشان است(۳۹).
هدف تمام شیوه های پرورشی کودک آماده سازی وی برای ایفای نقشی است که گروه و حوزه فرهنگی بر عهده اش می گذارد . کودکان چنان پرورش می یابند که بتوانند راه و رسم زندگی والدین خود را پی گیرند ، والدین و آموزگاران واسطه انتقال آرمان های فرهنگی اجتماعی به کودک هستند ، آرمان های فرهنگی هر اجتماع تعیین کننده نوع و چگونگی آموزش هایی هستند که کودک باید فرا بگیرد. از آنجا که الگوها و آرمانهای فرهنگی گوناگونی در یک اجتماع وجود دارد والدین نیز براساس الگوها و آرمانهای فرهنگی خود ، کودکان را به شیوه های گوناگونی پرورش می دهند(۵۴).درواقع شیوه های فرزندپروری روش هایی هستند که والدین در برخورد با فرزندان خود اعمال می کنند و در شکل گیری رشد و تکامل آنها در دوران کودکی و ویژگیهای شخصیتی و رفتار بعدی آنان تأثیر فراوان و عمیقی دارد ، مثلاً طرد کودک یا فقدان ارتباط معنادار بین کودک و مادر سبب پیدایش اختلال شخصیت می شود(۵۷). از شیوه های فرزندپروری والدین طبقه بندی های متعددی صورت گرفته که کم و بیش شباهت هایی با یکدیگر دارند. اکثر محققانی که به توصیف خانواده پرداخته اند از مفاهیم سبکهای تربیتی دیانا بامریند بهره جسته اند، استنباط بامریند از شیوه های فرزندپروری بر روی یک رویکرد تیپ شناسی بنا شده است که بر روی ترکیب فرزندپروری متفاوت متمرکز است. تفاوت در ترکیب عناصر اصلی فرزندپروری (مانند گرم بودن ، درگیر بودن ، درخواستهای بالغانه ، نظارت وسرپرستی) تغییراتی در چگونگی پاسخ های کودک به تأثیر والدین ایجاد می کند. در واقع ساختار سبکهای تربیتی جهت آگاهی از متغیرهای طبیعی ناشی از کوشش والدین در کنترل و اجتماعی کردن رفتار و اعمال کودکانشان صورت پذیرفته است(۲۵).
بطور کلی سبکهای فرزندپروری والدین بر حسب تعامل بین دو بعد رفتاری آنها در تغییر است ؛ بٌعد نخست: به بررسی رابطه عاطفی با کودک می پردازد و حدود آن از رفتاری پاسخده ، پذیرا و کودک محور آغاز می شود وبه رفتاری بی توجه و طرد کننده که مرکزیت آن به نیازها و امیال والدین گذاشته شده است ختم می شود. بٌعد دوّم کنترل والدین بر کودک را در بر می گیرد و از رفتاری محدود کننده و مطالبه کننده تا روشی آسان گیر و بی ادعا متغیر است ودر آن برای رفتار کودک محدودیتهای مختصری منظور شده است. از ترکیب این دو بٌعد یعنی پذیرش در برابر طرد شدن و سخت گیری در برابر آسان گیری، الگوهای رفتاری مقتدرانه۵۵ ، مستبدانه۵۶ و سهل گیرانه۵۷ شکل می گیرد(۵۷).
فرزندپروری مقتدرانه با تقاضاها و پاسخ دهی بالای والدین مشخص می گردد. والدین مقتدر معمولاً مقررات سختی برای فرزندان وضع می کنند و بر اجرای آن پافشاری می نمایند ، آنان فرزندانشان را تشویق می کنند که مستقل باشند ، علاقه زیادی به پیشرفت فرزندان خود دارند ، بازخوردهای مثبتی نسبت به پیشرفت آنان نشان می دهند وبه پیشرفت فرزندان خود کمک می کنند( ۳۵). همچنین آنان درخواستهای معقولی از فرزندان خود دارند و این درخواستها را با تعیین محدودیتها و اصرار بر اینکه باید از آنها تبعیت کنند به اجرا می گذراند ، در عین حال به آنها صمیمیت و محبت نشان می دهند ، صبورانه به نقطه نظرات فرزندان گوش می کنند و در تصمیم گیری اعضاء خانواده با یکدیگر مشارکت دارند(۶۲).والدین مقتدر هم برای رفتار خودمختارانه و هم رفتار منضبط اعتبار قائلند ، آنان رواب
ط کلامی را تشویق می کنند و وقتی از اقتدار خود به عنوان والدین استفاده می کنند و کودک را از چیزی منع می نمایند و یا از او انتظاری دارند برایش دلیل می آورند ، کودکانی که در این خانواده ها پرورش می یابند به تدریج به بلوغ شناختی و اجتماعی نزدیک می شوند و چیزی نمی گذرد که باید برای زندگی خودشان قبول مسئولیت کنند. در واقع معین بودن هدفها و انتظام وترتیب امور خانوادگی ، راه ورسم زندگی آنها را روشن می سازد(۵۸). به بیانی دیگر فرزندپروری مقتدرانه روشی منطقی است که در آن حقوق والدین و کودکان محترم شمرده می شود. والدین همیشه بر رفتار کودک تأکید دارند و هرگز خود او یا شخصیتش را مخاطب قرار نمی دهند. اینگونه والدین به فرزندان خود می گویند که از رفتار آنها ناراضی اند و آنها را توجیه می کنند و تنبیه شان تنها به منظور اصلاح رفتار است و هرگز قصد تخریب شخصیت آنها را ندارند. آنها معتقدند رفتارهای اشتباه کودکان برای رسیدن به بلوغ فکری و مقابله با مشکلات دوران بزرگسالی ضروری است. آنها هرگز کنترل خود را از دست نمی دهند و تنبیه بدنی را بعنوان آخرین چاره و زمانی که تنبیه های دیگر ثمری نداشته باشد مورد استفاده قرار می دهند(۳۵). همچنین والدین مقتدر فرزندان خود را هدایت و کنترل می کنند ، با استدلال منظور خود را روشن وصریح بیان کرده و فرزندان را در دستیابی به اهدافی که خود برای آنها تعیین کرده اند کمک و هدایت می کنند و نسبت به موفقیت آنها واکنش مثبت نشان می دهند(۳۲). کودکانی که در این خانواده ها پرورش می یابند به موقع از محبت والدین استفاده می کنند ، می توانند نظر وعقیده خود را آزادانه بیان کنند و هنر و مهارتهای خویش را ظاهر سازند. انجام اینگونه امور امنیت خاطر آنها را فراهم می کند و رشد آنها را در زمینه های مختلف تسهیل می نماید. خودداری این کودکان از اعمال ناشایست نه بخاطر ترس از والدین یا بی مهری آنان و یا ترس از تنبیه و سرزنش آنهاست بلکه در سایه راهنمایی والدین متوجه اعمال ناشایست می شوند و شخصاً اعمال و رفتار خود را کنترل می نمایند. این کودکان در مدرسه سازگاری خوبی دارند، برای بچه های دیگر احترام قائلند و اختلاف عقاید دیگران از نظر آنها امری عادی است و بطور کلی سازگاری خوبی در اجتماع از خود نشان می دهند(۵۸).بدیهی است داشتن انتظارات متناسب با توانایی های فرزندان ، همراه با حد معقولی از محبت موجب افزایش پشتکار و خودکارایی فرزندان می شود ، در صورتی که وجود اقتدار

دیدگاهتان را بنویسید