پایان نامه پدیده های اجتماعی و ساختارهای اجتماعی

دانلود پایان نامه

هنر و جامعه همواره بر یکدیگر تأثیرات متقابل داشته اند. ادبیّات به عنوان هنر از این تأثیر و تأثر مستثنی نیست. نویسنده در عین حال که از اجتماع، فرهنگ، اقتصاد و دیگر پدیده ها شکل و تأثیرمی پذیرد، بر زندگی، ذوق و هنر جامعه اثرگذار می شود.
روشن است که ادبیّاتِ هر جامعه متأثر از محیط طبیعی و اجتماعی جامعه و تغییر و تحوّلات آن شکلی خاص به خود می گیرد و محیط ادبی و ادبیّات یک جامعه از تأثیر اجتماعی آن مبّرا نیست. «حال اگر پژوهشگری بخواهد به بررسی یک اثر ادبی که موضوع پژوهش او را تشکیل می دهد، بپردازد، باید آن را در قالب ساختار اجتماعی، فرهنگی و شخصیّت مورد تبیین قرار دهد.» (ستوده،78:1378)
همان گونه که قبلاً نیز به آن اشاره شد، یک اثر ادبی را باید در ساختار جامعه ای که اثر در آن پدید آمده است تبیین و بررسی کرد که «از معمول ترین روش های این کار، پیوند دادن اثر هنری موردنظر به طبقه اجتماعیِ آفریننده آن است» (شیروانلو،169:1358).
در مرحله بعد، توجه به زمینه های فرهنگی، اندیشه ها و باورهای محلّیِ مردم یک اجتماع است که در تبیین اثر باید مورد توجه قرار گیرد، زیرا ادبیّات محصولِ فرهنگ و ارزش های فرهنگی و منبعث شده از آن است و در حقیقت، «آثار ادبی به منزله یکی از منابعی هستند که به صورت غیر مستقیم و ناخودآگاه، ساختار اجتماعی، شرایط زندگی، وضعیت قشرها و طبقات گوناگون و حتّی دیدگاه و ایدئولوژی نویسنده را بیان می کنند» (کوثری،15:1379). در این رابطه، تأثیرات مهمّ جامعه بر فرد (نویسنده) به عنوان پدید آورنده اثر، که در تحلیل و تبیین واقعیّات زندگی به مراتب نگاهی عمیق تر و موشکافانه تر از دیگران دارد، از اهمیّت ویژه ای برخوردار است. به همین سبب شاعر یا نویسنده را می توان به عنوان جامعه شناسی ناآگاه دانست، زیرا با توجه به این مسئله که نویسنده تحت تأثیر محیط اجتماعی و فرهنگی جامعه، دست به آفرینش اثر می زند، در اثر خود بینش اجتماعی و جهان بینیِ خاصّ خود را منعکس می کند. آریان پور، شخصیّت را معلول محیط اجتماعی می داند و معتقد است که «شخصیّت هنرمند، مهمترین عامل هنرآفرینی اوست و خواه ناخواه در آثار او منعکس می شود. شخصیّت هنرمند میانجی واقعیّت و اثر هنری اوست. واقعیّت را جذب می کند و به صورت هنر در می آورد» (آریان پور،175:1354).
«در نگاهی کوتاه به روابط بین ادبیّات و جامعه، بی مناسبت نیست گفته شود که جریان تأثیر بین این دو همواره یکسو نیست. درست است که نویسنده مولود و محصول اجتماع است، اما در عین حال، بسا که عامل و محرّکِ اجتماع نیز باشد» (گریس،30:1373).
در هر حال، با در نظر گرفتن این موضوع که ادبیّات، سایه روشنی از اجتماع عصر خود است، کار منتقد ادبی این است که با توصیف پدیده های اجتماعی زمانِ اثر و قوانین حاکم بر زمینه های شکل گیری اثر ادبی، به بررسی این مسئله بپردازد که تا چه اندازه ادبیّات، از این فرایندها و تحوّلات اجتماعی تأثیر پذیرفته است.
در ادامه، باید اشاره کوتاهی به دیدگاه هایی که نخستین بار به بررسی این مسئله پرداختند بکنیم. اولین بار مفهوم ارتباط جامعه و ادبیّات توسط مادام دواستال، اندیشمند فرانسوی مطرح شد. او در کتاب ادبیّات از منظر پیوندهایش با نهادهای اجتماعی از تأثیرات متقابل دین به عنوان یک نهادِ اجتماعی با ادبیّات سخن گفت. او در این رابطه، مفهوم روح قومی را مطرح کرد که منظور از آن، نگرش خاصِِّ موجود در دوره ای خاص است. (ر.ک.ولک،260:1373و259) بعد از او ایپولیت تِن که «او را بنیان گذار جامعه شناسی ادبیّات می دانند»(ولک،47:1377)، در قرن نوزدهم به تعریف تازه ای در پیوند جامعه و ادبیّات دست یافت. او سه مفهوم نژاد، محیط و زمان را وارد این علم کرد و سعی داشت تا از منظر عوامل زیستی، فرهنگی و تاریخی به تحلیل اثر ادبی بپردازد زیرا از دیدگاه او در فرآیند آفرینش یک اثر ادبی نقش این عوامل انکار ناپذیر است. منظور او از نژاد، تجلّی روحیّات قومی و ویژگی های نژادی یک ملّت است و محیط نیز در نظر او موقعیّت جغرافیایی است که می تواند در شیوه نگرش نویسندگان مؤثر باشد و زمان همان «روح زمانه» است که با گرایشات و سلائق مخاطبان پیوند می خورد. (عسگری،58:1386) «رویکرد تِن در جامعه شناسی، اساساً بر پایه علوم زیستی استوار است. آثار ادبی از نظر او، بسیار شبیه سنگواره اند. همان گونه که قالب یک سنگواره نشان آن موجود را برخود دارد، اثر ادبی نیز نشان نویسنده را به همراه دارد.» (علایی،23:1380) هر چند تِن نتوانست به طور مشخص به تأثیر این عوامل و میزان دخالت آنها در فرایند آفرینش یک اثر ادبی و تحلیل آن دست یابد، امّا علم جامعه شناسی ادبیّات را به سمت جامع تر شدن و کامل تر شدن پیش برد. در آغاز قرن بیستم اندیشه های جدیدی که تحت تأثیر عقاید کارل مارکس، اقتصاددان آلمانی شکل گرفت، در گسترش این علم مؤثر واقع شد. در نظریه مارکسیستی، ادبیّات به عنوان یک نهاد روبنایی، تحت تأثیر ساختارهای اقتصادی جامعه تعیین می شد. مارکس عقیده داشت «زیربنای اقتصادی، نهادهای روبنایی همچون سیاست، حکومت، قانون، مذهب، هنر و ادبیّات را پایه گذاری می کند»(گوردن،38:1370).
تحت تأثیر این عقاید، نظامی مارکسیستی که مبارزه طبقاتی را سرلوحه کار قرار داد، شکل گرفت. برای آنها هنر و ادبیّات، نقش سلاح برای مبارزه طبقاتی و دفاع از حقوق کارگری را بر عهده گرفت. از نظر منتقدان مارکسیست رابطه ای مستقیم میان پدیده ادبی و دیدگاه های اجتماعی وجود دارد، زیرا ادبیّات گزارشگر صریح اجتماع است. آنها معتقدند ادبیّات از این منظر که واقعیّات اجتماعی را بیان می کند، حتماً تحت تأثیر اجتماع است و بر آن تأثیری بلامنازع دارد. همین نگاه پوزیتیویستی به ادبیّات، از ارزش های هنری و زیباشناختی آن کاست و مقام آن را «تا سر حدّ خدمت گذاری سیاست» تنزّل داد.(ر.ک.گوردن،39:1370) امّا در مجموع آن چه از تأثیر مارکسیسم بر جامعه شناسی ادبیّات نقش بسته است، آغازگر بسیاری از مباحث مهم در این علم است. لوکاچ و بعدها گلدمن تحت تأثیر همین عقاید، به عنوان بزرگترین منتقدان نقد جامعه شناختی ادبیّات، گام های بزرگی در بررسی و نظم بخشیدن به این جریان برداشتند. دیدگاه های این دانشمندان و دستاوردهای حاصل از عقاید مارکسیستی در بحث از نظریه های جامعه شناختی ادبیّات به تفصیل بیان خواهد شد.
اکنون در ادامه مبحث ارتباط جامعه و ادبیّات به دو مقوله یا رویکرد که در جریان تأثیرگذاری ادبیّات بر جامعه و تأثیرپذیری آن مهم شمرده می شود می پردازیم .
2-1-3) جامعه شناسی تولید اثر ادبی
در این رویکرد، به ادبیّات به مانند فرایندی اقتصادی نگریسته می شود که در آن چرخه اقتصادی تولید، توزیع و مصرف وجود دارد. در این جریان، نویسنده، به عنوان تولید کننده اثر، مهم ترین بخش و توانمندترین ابزار محسوب می شود. ناشر به عنوان توزیع کننده آثار و خواننده و مخاطب به عنوان مصرف کننده در رده های بعد قرار می گیرند. روبر اسکارپیت فرانسوی با رویکردِ پیوندِ اثر ادبی با پدیده های اقتصادی وارد عرصه جامعه شناسی ادبیّات شد و سعی کرد نقش پدیده های ادبی را در شبکه اقتصادی، مورد بررسی قرار دهد.
اسکارپیت معتقد است: «در هر نقطه ای از این شبکه، حضور افراد آفرینشگر، آثار و جمع خوانندگان، مسائلی را پیش روی ما قرار می دهد: حضور افراد آفرینشگر، مسائل تفسیرهای روانی، اخلاقی و فلسفی را مطرح می سازد، آثار که نقش میانجی را بر عهده دارند، مسائل زیبایی شناختی، سبک، زبان و صناعت نگارش را پیش روی ما می گذارد و سرانجام جمعِ خوانندگان مسائل تاریخی، سیاسی، اجتماعی و حتّی اقتصادی را مطرح می کنند.» (اسکارپیت،9:1374 )
در این دیدگاه، نویسنده به عنوان تولید کننده و آفرینش گرِ اثر ادبی، با توجه به پایگاه اجتماعی، شغل و روابطش با مخاطبان و دیگر گروه های جامعه مورد مطالعه و سنجش قرار می گیرد. این امر، با توجه به نقش و اثری که آفریننده اثر بر روی اثر و متعاقباً بر جامعه و مخاطب می گذارد، حائز اهمیت شمرده می شود. بر همین اساس، تحلیل جایگاه نویسنده در جامعه، با توجه به دو منشاءِ جغرافیایی و اجتماعی که نویسنده معلول آن است، همچنین درآمد و پشتوانه مالی و مدّنظر قرار دادنِ خواست و نیاز مخاطب برای خلق یک اثر ادبی مورد بررسی قرار می گیرد.
دومیّن مرحله در این رویکرد، پرداختن به مسئله توزیع اثر ادبی است. این مرحله که توسط ناشران و توزیع کنندگان اثر انجام می شود، در حقیقت واسطه و پلی میان نویسنده (تولید کننده اثر) و خواننده (مصرف کننده) است. آن چه دراین میان مهم است، توجه و اطّلاعِ ناشر از ذوق و سلیقه خوانندگان و نحوه توزیع آثار در میان مخاطبان است که ناشرِ موفّق، آن را بر جنبه های اقتصادی مرجّح می داند.
مرحله مصرف، سومیّن مرحله در جریان جامعه شناسی تولید اثر ادبی است. در این مرحله خوانندگان به عنوان مصرف کنندگانِ نهاییِ آثار نقشی مهمّ و اساسی را ایفا می کنند، زیرا هر نویسنده به هنگام نوشتن خوانندگانی را مدّنظر دارد. به این ترتیب جریان پیوند اثر ادبی با شبکه اقتصادی، در نهایت با خواننده به پایان می رسد.
در این دیدگاه از جامعه شناسی ادبیّات که با نگاهی غالباً کمّی و آماری به مطالعه روابط اثر با جامعه می پردازد، هر چند در علم جامعه شناسی امری مهم محسوب می شود، امّا از آن جا که محتوای اثر و ساختارهای اجتماعی را نادیده می گیرد، کامل و دقیق نیست. بنابراین دیدگاهی دیگر با عنوان جامعه شناسی محتوای اثر ادبی شکل گرفت که به بررسی اثر ادبی از نظرگاه محتوا پرداخت که به آن اشاره می کنیم.
2-1-4) جامعه شناسی محتوای اثر ادبی
در این قلمرو، جامعه شناسی ادبیّات، ابزار مهمّی برای تحلیل آثار ادبی به شمار می رود. در این رویکرد، به ادبیّات به مثابه پدیده ای اجتماعی نگریسته می شود که انعکاس دهنده واقعیّات زندگی اجتماعی است. پژوهشگری که در این حیطه تحقیق می کند، با بررسی درونمایه های آثار ادبی، به پیوند اثر و جامعه و تحوّلات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی موجود در جامعه می پردازد، زیرا «تبیین تاریخی ادبیات، باید ترجمان میزان تجلّی ساختارهای اجتماعی خاص در یکایک آثار ادبی و تأثیر این جامعه باشد» (لوونتال،60:1386و59).
در جامعه شناسی محتوا، ساختار اثر ادبی در ارتباط با ساختار اجتماعی جامعه بررسی می شود، به این دلیل که «اثر ادبی خواه مؤیّد ساختار اجتماعی باشد، خواه نافی آن، به هر حال بر آمده از جامعه است و به همین دلیل، آکنده از معانی اجتماعی» (علایی،30:1380). در این میان در بررسی های انتقادی، بهره گیری از علومی مانند جامعه شناسی، درک زیبایی شناختیِ ما را از اثر ادبی افزایش می دهد. بنابراین «تشریح جامعه شناختی، یکی از مهمترین عناصر تحلیلی اثر هنری است و از آن جا که نگرش دیالکتیکی، درک بهتر مجموعه فرایندهای تاریخی و اجتماعی هر دورانی را ممکن می سازد، به یاری آن می توان روابط فرایندها و آثار هنری تأثیرپذیرفته از آن ها را نیز روشن کرد.»(گلدمن،269:1381)
جورج لوکاچ، منتقدِ سرشناس قرن بیستم، از اندیشمندان مطرح در این دیدگاه است. او اثر ادبی را بازتابی از واقعیّات اجتماعی می داند، از همین رو، معتقد است از طریق بررسیِ درونمایه و محتوای آثار ادبی علاوه بر شناخت دیدگاه و بینش نویسنده، به واقعیّت های اجتماعی نیز می توان دست یافت. لوکاچ، مفهوم «تامیّت» و کلیّت را در نظریات خود مطرح می کند. «به عقیده وی چنین تأکیدی به مفهوم نادیده گرفتن واقعیّت تجربی بی واسطه نیست، بلکه انسان به منظور فرارفتن از واقعیّت تجربی، باید موضوعات جهان تجربی را به عنوان جنبه های یک کلّ، که در روند تغییر تاریخی گرفتار شده اند، بفهمد.» (راودراد،73:1382)
مفهوم دیگری که لوکاچ مطرح کرد، مفهوم «شیء وارگی» است که از خصوصیّات اندیشه بورژوایی و فرهنگ سرمایه داری است. او این مفهوم را تحت تأثیر عقاید مارکس بیان کرده است.
در مجموع آن چه لوکاچ در بحث های جامعه شناختی خود مطرح کرد، بحث اهمیّت محتوا در مقابل شکل است. او محتوای آثار ادبی را برگرفته از ساخت اجتماعی جامعه می داند. «از نظر لوکاچ، این محتوای اثر هنری است که سبک آن را تعیین می کند و نه برعکس. در این ارتباط «جهان بینیِ» نویسنده از بیشترین اهمیّت برخوردار است.»(راودراد،69:1382)
پس از لوکاچ، نظریات لوسین گلدمن درباره ارتباط اثر ادبی با واقعیّات اجتماعی به کمک جامعه شناسی ادبیّات آمد و این علم را روشمندتر ساخت. گلدمن، اثر ادبی را بازتابِ جهان بینیِ گروه ها و طبقات اجتماعی می داند، زیرا، از نظر او «پدیدآورندگانِ راستینِ اثرهای فرهنگی، گروه های اجتماعی هستند نه نفس های منفرد.» (گلدمن،15:1371)
گلدمن بر این عقیده است که رابطه بین صورت و محتوا رابطه ای دیالکتیکی است. بحث های او عمدتاً مربوط به روابط ساختاری بین اثر ادبی و جهان بینی طبقات اجتماعی است. روشی که او در نقد جامعه شناختی به وجود آورد با عنوان «ساخت گرایی تکوینی» مطرح شد. با توجه به اینکه در قسمت نقد جامعه شناختی رمان به صورت مفصّل به آراءِ صاحب نظران این حیطه پرداخته می شود، در این جا به همین اشاره کوتاه بسنده می کنیم و در ادامه بحث از جامعه شناسی ادبیّات، اهدافی را که این علم در حوزه ادبیّات و نقدِ ادبی دنبال می کند، پی می گیریم.