پایان نامه نظریات جامعه شناختی و تعریف طبقه اجتماعی

دانلود پایان نامه

2- به مثابه بازآفرینی امر محتمل هنجارآفرین؛


3-به مثابه تحقّق خیالی امر ممکن تاحدِِّ امر شگرف و پوچ؛
4- به مثابه رئالیسم انتقادی، هنگامی که نشان داده می شود که با تحقّق نیافتن آن چه واقعاَ ممکن بوده، حیات یک دوره از معنا محروم شده است؛
5- به مثابه تضادّی تخیّلی میان آرمان و واقعیّت.» (کوهلر،240:1377)
بازتاب مستقیم واقعیّت های اجتماعی در رمان، رویکردی است که در نقد جامعه شناختی رمان، جامعه شناسان به آن توجّه بسیاری نشان داده اند. نکته مهمّی که در این نظریه به آن اشاره می شود، این است که هر فردی، متعلق به یک تیپ یا طبقه است. ما نیز سعی کردیم برای بررسی جایگاه شخصیّت و تیپ در داستان و رمان و درک بهتر ساختار آن در این مبحث به آن بپردازیم.
2-2-6) جایگاه تیپ و شخصیت در رمان
عنصر شخصیت، به عنوان اصلی ترین عنصر داستان و رمان، اهمیّت بالایی در نقد جامعه شناختی رمان دارد.از آن جا که «شخصیّت داستانی معمولاً انسانی است که با خواست نویسنده، پا به صحنه داستان می گذارد.» (اخوت،59:1371) در درون ساختار داستان و کلیّت آن شناخته می شود. لوکاچ معتقداست شخصیّت در تسلط و اختیار نویسنده است و تنها با اراده او قادر به انجام کاری در صحنه داستان است. زرافا، با بیان این مطلب که شخصیّت یا فرد، بُعد اجتماعی رمان را فراهم و منعکس می کند، معتقد است «در عین حال که دردنیای واقعی، فرد، محصول نهایی جامعه است، ظاهراً در داستان، فرد، آینه تمام نمای جامعه است.» (زرافا،52:1368و51)
بدین منظور، می توان گفت از آن جا که هر شخصیّت داستانی برگرفته از پروتوتیپ خود، یعنی همان «نمونه اولیّه نویسنده در خلق کاراکتر داستانی است»، (دقیقیان،58:1371) همه آن چه را که نویسنده به یک شخصیت داستانی می بخشد، حاصل تخیّل او نیست، بلکه بسیاری از خُلقیّات و خصوصیّات قهرمانان و اشخاص داستانی، حاصل برداشت نویسنده از نمونه های واقعی است. با وجود این، شخصیّت در داستان و رمان ثابت نیست و «درست مانند زندگی، شخصیّت فردی است در حال شوند و مُدام در حال به دست آوردن تعریف از خویش و انکار پیشین خویش و اثبات حال خویش به سوی آینده.» (مندنی پور،50:1383)
سامرست مؤام در مورد شخصیّت سازی تولستوی می گوید که او «قهرمانان خود را ازروی اشخاصی ساخت که آنها را می شناخت، یا به وسیله دیگران شناخته بود، ولی البته از این افراد تنها به عنوان نمونه و مُدل استفاده کرد و وقتی قوه تخیّل او، روی آنها کار کرد، موجوداتی شدند که فقط ساخته نیروی ابداع خودِ او بودند.» (مؤام،26:1377)
دلیل اهمیّت شخصیّت یا قهرمان در رمان، دراین است که اغلب آنها از طریق بیان سرگذشت های فردی قهرمانان خود، به ساختارهای دیگر جامعه نیز می پردازند. شاید به همین دلیل است که ویرجینیا وولف می گوید: «فقط برای طرح و ترسیم شخصیّت است که قالب داستان را طرح افکنده اند.» (آلوت،503:1380)
لوکاچ با ارائه این نظر که «شخص نمونه وار است» به مسئله تیپ و طبقه اشاره می کند. او معتقد است که هر فردی دارای فردیّت صرف نیست و خود به خود نماینده یک تیپ یا طبقه است. او می گوید: «فرد نمونه وار است، نه از آن جهت که میانگین آماری خصوصیّات فردی قشر یا طبقه ای است، بلکه بدان سبب که در وجود او، در شخصیّت و سرشت او، ویژگی های واقعاً نمونه وار سرنوشت عامّ طبقه، در عین حال به شیوه صحیح عینی و نیز همانند سرنوشت فردیّ او نمودار می شود» (لوکاچ ،371:1377). گلدمن نیز به مانند لوکاچ، شخصیّت را نماینده گروه و طبقه اجتماعی می داند. در ساخت گراییِ او فرد، به تنهایی ارزشی ندارد. این جمع یا گروه هستند که می توانند یک جهان بینی منسجم ارائه دهند.
در همین جاست که مسئله تیپ و طبقه، وارد رمان می شود و جامعه شناسان، به ویژه مارکسیست ها، توجّه زیادی به آن معطوف داشتند و قشربندی های اجتماعی و تضادهای طبقاتی را مطرح کردند.
تیپ، در حقیقت همان شخصیّت نوعی است که به گفته میرصادقی، نمونه ای برای امثال خود به شمار می رود. او می گوید: «شخصیّت های نوعی یا تیپیک، نشان دهنده خصوصیّات گروه یا طبقه ای از مردم است که او را از دیگران متمایز می کند.» (میرصادقی،101:1376)
مصباحی پور نیز این گونه تیپ را تعریف می کند: «تیپ (الگو)، به معنی متوسط منش های اجتماعی دوره ای خاص نیست. این متوسط جز در اندیشه های آهنجیده نمی تواند هستی داشته باشد. تیپ، آدم زنده و راستینی هست که ویژگیهای طبقه اش در وجود او بلورسته هستند. چنین آدمی، کسی است که در آنِ واحد هم عامّ است و هم خاص.» (ایرانیان،130:1358)
از آن جا که مسئله تیپ و طبقه در جامعه شناسی مسئله مهم و اساسی به شمار می رود و در نظریات جامعه شناختی بخش گسترده ای را در بر می گیرد و از سویی دیگر، گرایشی که رمان نویسان به آفریدن شخصیّت های تیپیک دارند و تلاش می کنند فرد را در چارچوب طبقه خاصی نشان دهد، این اهمیّت را در نقد جامعه شناختی رمان پیش می آورد که منتقد، با توجّه به جایگاه تیپ در رمان و نقش آن در بررسی جامعه شناسی به شناخت بهتر این موضوع و تحلیل آن از دیدگاه جامعه شناسان بپردازد.
در ابتدا، ذکر این نکته لازم است که بدانیم جامعه شناسان در نظریات خود، جامعه را به دو طبقه اساسی تقسیم می کنند. این طبقاتِ دوگانه، همان طبقه حاکم و محکوم است. «رابطه بین طبقات فرمانروا و فرمانبر، شالوده تمام جوامع در طول تاریخ، در واقع همان فرآیند سوخت و ساز بین جامعه و طبیعت است.» (لوونتال،61:1386)
اساساً «طبقه اجتماعی، اصطلاحی عمدتاً اقتصادی است که با نام کارل مارکس، اندیشمند آلمانی عجین شده است» (انصاری،ربانی،7:1385). تضادّ طبقاتی، اساسِ جامعه شناسی مارکسیسم را در بر می گیرد. جامعه شناسان مارکسیستی، طبقه را به مثابه قشرها و گروه هایی می دانند که از پایگاه های اقتصادی متفاوت بهره گرفته اند. اینان گروه های مختلفی از این تقسیم بندی ارائه کرده اند، اما در نهایت دو طبقه حاکم و محکوم، فرمانروا و فرمانبر و سرانجام بورژوا و کارگر، از جمله اصلی ترین تقسیم بندی طبقاتی به حساب می آید.
لوکاچ در تاریخ و آگاهی طبقاتی با اذعان به فاعل فوق فردی اعتقاد دارد: «طبقه اجتماعی، فاعل تمام و کمال تاریخی و در عرصه آگاهی، فاعل آفرینش جهان مفهومی و تخیّلی یعنی آفرینش های فلسفی و ادبی است.» (لوکاچ،24:1378)
«بررسیهای ماتریالیستی، نشان داده اند که برای تعریف طبقه اجتماعی، باید، در تمام موارد، دو عامل را در نظر گرفت که وابستگی متقابل دارند، اما به کلّی یکسان نیستند: نقش هر طبقه در تولید و روابط اجتماعی آن با دیگر طبقات» (گلدمن،255:1381). بر همین اساس، از دیدگاه مارکس، «روش تولید اقتصادی، صورت بندی اجتماعی خود را پدیدار می سازد؛ یعنی هنگامی که ابزار تولید هر چه بیشتر در دست طبقه خاص باشد، ارزش افزوده افزایش می یابد و فاصله طبقاتی و تضادهای ایدئولوژیک گسترده تر می گردد و اساساً اندیشه های اجتماعی و نهادهای سیاسی، حقوقی و فرهنگی زمانه دگرگون می شود.» (تسلیمی،299:1388)
در این طبقات دوگانه، تیپ های محکوم، همان اقشار پائین دست جامعه را تشکیل می دهند که در برابر طبقه کارفرما و ارباب، یعنی همان تیپ حاکم قرار می گیرند. این فاصله طبقاتی که براساس نظام اقتصادی شکل می گیرد، ابزار تولید را در اختیار طبقه کارفرما قرار داده و کارگر تنها به خود و بازوان خود اتّکا دارد.
مارکس ضمن بیان این نظر که در همه جوامعِ مبتنی بر کنترل وسایل تولید، نظام قشربندی پدید می آید، چنین استدلال می کرد که «بیشترِ کسانی که وسایل تولید را در اختیار دارند، قدرتمندترین طبقه را در جامعه تشکیل می دهند؛ در نتیجه، بیشترین پاداش ها را دریافت می کنند. در شرایط ویژه، اعضای بلندمرتبه یک نظام اجتماعی، ممکن است از منافع متضادّ خود آگاه شوند، جامعه دو قطبی شود، مبارزاتی روی دهد و درجه ای از تجدید سازمان دیده شود.» (لهسائی زاده،25:1374)
«در جامعه ای که ناگزیر به طبقات گوناگون تقسیم شده است، اگر هنرمندِ حساس، در مقابل جریانات و جنبشهای اجتماعی بی اعتنا بماند، اغلب اوقات کارش بدان جا می انجامد که به تنهایی مطلق گرفتار می آید و هر گونه پیوندی را «میان خود و جامعه خویش» می برد و بی تکیه می ماند. «فرد» را بیرون از «اجتماع»، نباید و نمی توان مطالعه کرد» (تبریزی،68:1351و67). این همان دیدگاه مارکسیستی است که معتقد است فرد، به تنهایی دارای ایدئولوژی نیست، بلکه در ساختار اجتماعی یا گروه اجتماعی است که معنا می یابد. لوکاچ و گلدمن که اندیشه هایشان بر پایه نظریات مارکسیستی نهاده شده است، معتقدند، گروه ها و طبقات دوگانه در یک روند جبری پدید آمده اند. از دیدگاه اینان، فرد در درون جامعه و گروه و طبقه اجتماعی است که می اندیشد.
بر همین اساس، لوکاچ، رئالیست هایی چون بالزاک را ازاین جهت که در رمانِ خود، انعکاس دهنده واقعیّات جامعه خود، از طریق بیان حقایق مربوط به تضادّ طبقاتی و نظام سرمایه داری و کارگری هستند را برتر می داند. او در جامعه شناسی رمان بیان می کند: «نمایش زنده انسانِ جامع امکان ناپذیر نیست، مگر در صورتی که نویسنده آفرینش تیپ ها را هدف خود قرار دهد. این امر مستلزم پیوند ناگسستنی میان انسان خصوصی و انسان زندگی عمومی جامعه است. می دانیم که حساس ترین نقطه ادبیّاتِ مُدرن بورژوایی در همین جا نهفته است، آن هم البته نه از دیروز، بلکه تقریباً از زمان حیات جامعه مدرن بورژوایی.» (لوکاچ،17:1380)
زرافا اما با انتقاد از شخصیّت پردازی و تیپ سازی بالزاک، معتقداست که هر چه قدر بالزاک، بیشتر بر تیپ سازی اصرار می کند، بیشتر جامعه ای را که با آن پیوند عمیق دارد، بی ارزش و از واقعیّت دور می کند. به این دلیل که از نظر او «در هر یک از تیپ های او می توان ساز و کار اجتماعی را بالفعل مشاهده کرد، تا حدّی که در نظر خواننده، تیپ، کمتر از تجلّی شبح گونه جامعه، معرّف است.» (زرافا،49:1368)