نظریه کارکردگرایی و پایگاه اجتماعی

دانلود پایان نامه

3-3- نظریه کارکردگرایی (ویلیام گود)


ویلیام گود در مکتب کارکردگرایی شش مشخصه کارکردی را در تعریف خانواده عنوان میکند:
1 – وجود حداقل دو فرد از دو جنس مخالف
2- مشارکت در یک نظام تقسیم کار مشترک
3- بهرهمندی از منافع اقتصادی و اجتماعی مشترک
4- دخالت در امور مربوط به فرزندان
5- برخورداری از مشروعیت یکسان در چهاچوب خانواده
6- سهیم شدن در یک رابطه جنسی متقابل.
او همچنین روابط خانوادگی را متاثر از تعادل نسبی در تقسیم منابع تعریف میکند. بنابراین هرگاه در تقسیم منابع خللی ایجاد شود تنش و برخورد بازتولید میشود. از این رو حضور و عدم حضور یک عضو در شیوه ایفای نقش و عملکرد درونی دیگر افراد خانواده تاثیر میگذارد؛ در واقع با ورود هر زن جدید روابط به شکل تصاعد ریاضی گسترش مییابد و خانواده وارد شبکه جدیدی میشود. این افراد پایگاههای مختلفی را اشغال میکنند و جهت ایفای نقشهای مشابه در فرایند تقسیم کار با یک دیگر مشارکت مینمایند. بنابراین نزاع بر سر کسب مشروعیت، بالا میگیرد؛ زیرا هر یک از این زنان نیروهایی را تولید میکنند که در بهرهمندی از منابع مشترک خانواده سهمی دارند و تلاش هر مادر در راستای ترغیب شوهر به اعطای منابع بیشتر برای فرزندانش به شکل پنهان وجود دارد. ویلیام گود در مطالعه خود، شکل خانواده را تابعی از عوامل چندگانه نظام اجتماعی- اقتصادی میداند. وی روابط درون خانواده را بر حسب کارکرد الگوی خانوادگی در نظام کنش توضیح میدهد. از این رو در مطالعه گود چند همسری خاص دورهای از تاریخ است و در جامعه جدید کارکرد خود را از دست داده است (محمدی،علمدار،1389).
3-4- تالکوت پارسنز
پارسنز نماینده دیگر این مکتب در نظریات خود در جامعه مدرن از (من) و (تو) به عنوان دو مفهوم کلیدی در خانواده و جامعه صحبت میکند. به عقیده او ساختار نظام شخصیت در درون خانواده نیز تحت تاثیر باور فردگرایی قرار گرفته است؛ به این ترتیب سیستم تقسیم کار متناسب با اندازه و تعداد اعضای خانواده تنظیم میشود. از این رو با کوچک شدن اندازه خانواده و پیدایش خانوادههای هستهای در جامعه جدید علاوه بر نظام تقسیم کار، تعریف پایگاه اجتماعی و نحوه ایفای نقش هر یک از اعضا، متناسب با نیاز ساختار مشخص میشود. پارسنز معتقد است مهم ترین عامل در حفظ بقا و تعادل یک سیستم اجتماعی تقسیم متعادل و توافق آمیز منابع است. نحوه قرار گرفتن هر یک از مهرههای اصلی درون چارچوب خانواده و چگونگی شکلگیری نظام شخصیتی آنان در روشن نمودن جایگاه نقش فرد در نظام کنش و تنظیم روابط فرد با دیگر اعضای خانواده تاثیر دارد. به همین دلیل در مواردی (رهبری ابزاری) و در موارد دیگر (رهبری موقعیتی)، رویکرد غالب است. در فرایند تقسیم کار تعیین زیر دست و رهبر ضرورت دارد. زیرا هویت اعضای گروه، بسته به نوع نقشی است که هر یک بر عهده دارند. اگرچه در این تئوری مرد وظیفه مدیریت و تنظیم ثروت خانواده را بر عهده دارد؛ اما هرگاه شیوه توزیع منابع با توافق اعضا انجام نشود مشروعیت سیستم زیر سوال میرود و هر یک از افراد به منظور اشغال پایگاه بهتر بر میزان فاصله خود با دیگری میافزایند. تعادل، توزیع عادلانه، مدیریت توافقآمیز و کسب رضایت اعضاء درون مجموعه از نظر پارسونز ضرورت کارکردی دارد. زیرا هرگونه ابهام در موقعیت فرد زمینه بی ثباتی را در سیستم ایجاد میکند. شیوه رهبری و نحوه ترسیم روابط درون چارچوب خانواده هستهای از پیچیدگی زیادی برخوردار نیست زیرا نقش و پایگاه اعضاء مشخص و محدود است. در حالی که مدیریت خانوادههای گسترده به دلیل تکثر نقشها و پایگاه اعضاء از پیچیدگی و بینظمی بیشتری برخوردار است. به این ترتیب علاوه بر مطالعه نقش، پایگاه، ابزار و اهداف، مشروعیت مدیریت چیزی است که دائما باز تولید میشود. زیرا در خانوادههای گسترده روابط تعیین کننده جایگاه افراد است؛ در حالی که در خانوادههای هستهای نقشها به سادگی روابط میان اعضاء را نشان میدهد. بنابراین روابط منظم و سیستماتیک که دارای انسجام الگویی میباشد میان اعضاء قابل رویت است. چنین ویژگی ساختاری با شرایط جامعه جدید سازگارتر است. از سوی دیگر در این ساختار خانوادگی به دلیل وجود نقشهای منحصر به فرد امکان جابجایی نقشی وجود ندارد، این مسئله باعث افزایش وابستگی بین عضوی میشود. در مقابل، در ساختار خانوادههای گسترده جابجایی نقشی بسیار مرسومتر است چرا که بقای سیستم متاثر نمیشود؛ اگر چه محتوای رابطه به دلیل از بین رفتن تفکیک تخصص یافته نقشها تحریف میگردد (شیخی و محمدی،1387).
3-5- نظریه تضاد (راندال کالینز)
راندال کالینز از جمله نظریه پردازان مکتب تضاد که در سطح خرد به مطالعه روابط درون ساختار خانواده پرداخته است، اعتقاد دارد در طول تاریخ خانواده متاثر از شرایط ساختاری، تغییر شکل داده است؛ اما همواره کنشگران در بازسازی و تعریف مجدد چگونگی روابط میان اعضا نقش مهمی داشتهاند. جان مایه اصلی نظریه تضاد در خانواده برگرفته از تحلیل منافع آشکار و پنهان اعضاء خانواده، وجود نظام قشربندی و توزیع ناعادلانه اقتدار میباشد. کالینز معتقد است نابرابری و احساس محرومیت زمینه ساز تضاد است؛ از سوی دیگر وجود کشمکشهای موقتی میان اعضای خانواده به تقویت مشروعیت گروهی در برابر گروه دیگر منجر میشود. در هر دوره تاریخی هرم قشربندی در نظام اجتماعی به سمت یکی از ابعاد قدرت میچرخد. چنان چه ثروت در راس هرم قرار گیرد پول، درآمد، اشتغال و دیگر متغیرهای حوزه اقتصاد در زمره منابع ارزشمند قرار میگیرد. گاه آن چیزی که به زن یا مرد در خانواده قدرت میدهد تا بیش از دیگری در امور دخل و تصرف داشته باشد پایگاههای متعددی است که دیگری از آن محروم است. زنی که در نقش معشوقه، مادر و دوست ظاهر میشود به دلیل نیازمندی بیشتر به او قدرتمندتر میگردد. کالینز روابط بین فردی را در قالب سه اصل کلی مطرح میکند:
اصل اول: افراد در جهان های ذهنی خود ساختهای زندگی میکنند.
اصل دوم: افراد قدرت تاثیرگذاری یا نظارت بر تجربه ذهنی دیگران را دارند. اصل سوم: افراد جهت حذف یا نظارت بر عملکرد گروه رقیب تلاش میکنند. اگر چه کالینز و اسکات توافق بین فردی را در گروههای کوچک امکان پذیرتر میدانند؛ زیرا کنترل و پیش بینی رفتار افراد در شرایطی که نقش ها و پایگاههای متنوع و متفاوتی در یک واحد وجود دارد، بسیار دشوارتر است (همان،1387).
3-6- نظریه تضاد (جرج زیمل)
جرج زیمل به عنوان یکی دیگر از نظریه پردازان مکتب تضاد با عنوان نمودن نظریه اعداد سنخی تحت عنوان غریبه به بحث حاضر شکلی عینی میبخشد. به نظر او گروههای دوتایی ثباتمندتر از گروه های سه یا چهارتایی هستند زیرا عدم تمایل هر یک از اعضاء کافی است تا کلیت گروه فرو پاشد. شاید بارزترین جنبه راز این باشد که وجود حداقل دو نفر شرط لازمی است که راز معینی از تعلق یک نفر خارج شود و در عین حال شرط حداکثر هم هست که آن راز حفظ گردد. زیرا هر یک از آنان خود را رو در روی یک نفر می بیند و یک مجموعه را بر فراز خود احساس نمیکند. در گروههای سه نفره کیفیت کار و عملکرد افراد متاثر از شرایط ساختاری عوض میشود و آستانه نیاز تغییر میکند. عضو سوم میتواند در نقش میانجی، مسلط و یا تفرقه انداز ظاهر شود و ساختار گروه را کاملا عوض کند. هر یک از این پیامدها بسته به نقشی است که غریبه یا عنصر تازه وارد ایفا میکند.
در این مقوله زیمل به تاثیر عوامل ساختاری (تعداد) و (کمیت) بر روابط میان افراد در تنظیم نوع کنشهای متقابل اجتماعی توجه نشان داده است. از نظر او گروههای کوچکتر ابعاد وجودی (شخصیتی) بیشتری از فرد را به خدمت میگیرد؛ یعنی تعلق به گروه بیشتر میشود. با بزرگتر شدن گروه و به عضویت گرفتن افراد همسان و همپایه برای ایفای نقشهای مشابه به دلیل کاهش توقعات گروه از تک تک افراد از احساس تعلق و مسئولیت فرد کاسته شده، فاصله اجتماعی میان فرد و ساختار بیشتر میشود.
بر اساس یک فرمول ریاضی به ارتباط میان تعداد اعضای خانواده و تغییرات ایجاد شده در کمیت روابط خانوادگی اشاره میکند:
تعداد ارتباطات بین زوجین
تعدا اعضای خانواده
بر اساس فرمول بالا در یک خانواده 5 عضوی 10 رابطه شکل می گیرد و زمانی که این اعضا به 8 نفر افزایش یابند 28 رابطه قابل مشاهده است.
منطبق با آنچه در نظریات کارکردگرایان و تضادگرایان مطرح شد ساختار خانواده بر روابط خانوادگی میان اعضاء تاثیر بسیار زیادی دارد. از آن جا که در خانوادههای چند زنی یک مرد در روابط قدرت، روابط عاطفی و روابط جنسی با دو یا چند زن به صورت شراکتی وارد کنش متقابل میشود و هر یک از این زنان در یک سیستم تقسیم کار مشارکت میورزند و نقش مشابهی را در ساختار خانواده بازی مینمایند: جهت دستیابی به منابع مشترک، ارزشمند و کمیاب به شکل آشکار یا پنهان از مکانیزم رقابت استفاده میکنند. زیرا هر یک از این زنان دارای نقش و پایگاه واحدی در خانواده هستند و تقسیم ناعادلانه منابع زمینه ساز از این بین بردن مشروعیت سیستم و افزایش کشمکش در روابط خانوادگی میشود(معینیفر،1384).