منابع پایان نامه ارشد درباره شاهنشاهی هخامنشی و مورخان یونانی


Widget not in any sidebars

هووخشتره ارتشش را به دوقسمت پیاده نظام مجهز به نیزه و سوارنظام تیر انداز (شکلی که از سکاها آموخته بود) تقسیم کرد و برای اولین بار از ارابه های جنگی مجهز به نیزه های برنده که صد سال بعد در جنگهای کورش و داریوش معروف شدند، استفاده کرد. در این زمان، آشور بنی پال دوم، شاه نیرومند و بی رحم آشور، درگذشته بود. از طرفی، یک حکومت کلدانی جدید در بابل در حال شکل گیری بود و شاه آن، نبوپولسر، در صدد گسترش مرزهای کشورش بود و موفق شده بود بخشهایی از مملکت عیلام را نیز تصرف کند. هوخشثره، تصمیم به برقراری یک توافق نامه برعلیه آشور با نبوپولسر گرفت. در زمان حکومت هووخشتره ماد قبایل آریازنتا و پارتاکانیان را در نواحی ری و اصفهان و دیگر قبایل ایرانی شرق را تا ناحیه گرگان به اطاعت کشاند و دولت نیرومند ماد را تشکیل داد هوخشتره سپس به پارس حمله کرد و قبایل پارس را به اطاعت در آورد(همان، ص26).
1-2-2-9 حمله ماد و نابودی دولت آشور
هووخشتره شاه ماد در حمایت از بابل به آشور اعلان جنگ داد. هوخشتره در سال 614 پ م از کوه های زاگروس گذشت و ضمن تسخیر آبادی های آشوری سر راه، شهر آشور پایتخت دولت آشور را در محاصره گرفت. پس از سقوط شهر آشور، پادشاه بابل در شهر آشور به دیدار هوخشتره آمد و در آنجا پیمان دوستی ایران و بابل تجدید شد. در سال 613 پ. م. شاه آشور در نینوا بود و این شهر نیز در سال 612 پ. م. تسخیر شد. نیروهای ماد و بابل، پایتخت عظیم آشور را با خاک یکسان کردند و برای همیشه به تاریخ این امپراتوری بزرگ پایان دادند(احتشام، مرتضی، ص146).
1-2-2-10شکست آشور و فتح شرق لیدیه
در آغاز قرن 6 پ. م. با شکست آشور و فتح شرق لیدیه پادشاهی ماد تبدیل به شاهنشاهی بزرگی در آسیا شد. خاورمیانه بین دو پادشاهی نیرومند تقسیم شد: یکی دولت بابل و دیگر دولت ماد.
1-2-2-11صعود پادشاهی ماد به شاهنشاهی آسیایی
در این زمان، هووخشتره به بزرگترین پادشاهی غرب آسیا حکومت می کرد. ماد، اورارتو، آشور و سوریه زیر حکومت او قرار داشتند. پادشاهی عیلام که نیم قرن قبل به دست آشوربنی پال نابود شده بود، در دروازه های شرقی اش را به روی قبایل پارس باز کرده بود. پادشاه انشان، پایتخت شرقی عیلام، در این زمان یک پارسی بود و پارسیان دیگر کم کم با جامعه نوعیلامی آمیخته می شدند، اما هم انشان و هم بقیه پارس، خراجگذاران پادشاه ماد بودند. دولت ماد در کار ایجاد سازمانی گسترده و دقیق و متکی بر نهادهای قدرتمند در زمینه های سیاسی، اقتصادی، نظامی توفیق یافت. دیاکونوف با توجه به سنگ‌نبشته بیستون میگوید که سازمان دولتی و سازمان اجتماعی پارس تحت نفوذ شدید نظامات مادها بوده است. هووخشتره در کشورش دست به اقدامات عمرانی زد و همزمان قلمرو خود را در شرق به رود جیهون رساند و به زودی پارس و کرمان را نیز ضمیمه کشورش کرد و سراسر ایران را آن چنان که در نقشه سرزمین ماد هویدا است برای اولین بار در تاریخ به زیر یک پرچم اورد. مردمانی که امروزه از تبار مادها به شمار می‌آیند عبارت‌اند از مردم سرتاسر ایران. هوخشثره بنیانگذار اولین قدرت ایرانی بود(همان، ص147).
1-2-2-12 وحدت اقوام مختلف سراسر ایران
پایه گذاری دولت ماد به عنوان نخستین دولت بر پایه وحدت ملی اقوام مختلف ساکن فلات ایران با مشترکات و پیوندهای فرهنگی را باید به عنوان مهمترین رویداد در تاریخ ایران به شمارآورد(همان).
1-2-2-13 نابودی پادشاهی ماد
با شکستی (550 پ م) که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو (دوره حکومت: ۵۸۵ تا ۵۵۰ پ. م) واپسین پادشاه ماد وارد ساخت شاهنشاهی ماد منحل شد. شاهنشاهی بزرگ ماد دورانی طولانی (728-550 پ.م.) برپایید و جای خود را به شاهنشاهی هخامنشی سپرد، که چیزی جز تداوم دولت و تمدن ماد با همان اقوام نبود. معماری مادی که بعد از آشور تحت تاثیر معماری باشکوه اورارتو بود، با وارد کردن عوامل ایرانی، پایه گذار آثار درخشان دوران هخامنشی نظیر پارسه تخت جمشید و شوش شد. بسیاری دیگر از نشانه های تمدن های بین النهرین نیز از طریق مادها به هخامنشیان انتقال پیدا کرد، به طوری که تا قرنها بعد، نظم دربار ایران و تقریبا بیشتر جنبه های باشکوه و فرهنگی جامعه ایران، از طرف نویسندگان یونانی به مادها نسبت داده می شود. سلطنت ایشتوویگو موقعیت ماد را از یک حکومت قدرتمند برمبنای قدرت نظامی به مرکزی برای فرهنگ تغییر داد. آثار این نفوذ فرهنگی را در توجه بسیار شاهنشاهان هخامنشی به ماد، علاقه آنها به فرهنگ و آداب مادی، نفوذ دین مادی بین مردم ایران از طریق قبیله مغ، و با توجه به سنگ‌نبشته بیستون موقعیت ماد به عنوان مرکز فکری برای نیروهای مخالف دولت هخامنشی می توان دید(خلیلی، کامیاب، 1379، ص49).
1-3 قبایل پارس و فرجام شاهنشاهی ماد
انقراض دولت ماد بسیار سریعتر از تشکیل آن صورت گرفت. اژدهاک یا ایشتوویگو، که به جای پدر خود هووخشتره به تخت سلطنت نشست، یک بار دیگر این حقیقت را اثبات کرد که حکومت سلطنتی همچون بازی قماری است و در وراثت سلطنت، هوشمندی مفرط و جنون، متحد نزدیک به یکدیگر به شمار می روند. این شاه به راحتی بر تخت سلطنتی که به میراث برده بود نشست و به عیش و نوش و لذت بردن از آنچه نصیب وی شده بود پرداخت. مردم نیز، به تقلید از او، از پیروی دستورهای اخلاقی خشک و روش زندگی ساده و خشنی که داشتند دست برداشتند و رفته رفته آنها را فراموش کردند؛ ثروت به اندازهای ناگهانی به چنگ ایشان افتاده بود که فرصت بهره برداری عاقلانه از آن را نداشتند. مردم طبقات بالای اجتماع بنده مد و زندگی تجملی شده بودند؛ مردانشان شلوارهای قلابدوزی شده می پوشیدند، و زنان خود را با غازه و جواهر می آراستند؛ حتی زین و برگ اسبان را نیز با طلا زینت می دادند. قوم ساده ای که پیش از آن از راه چوپانی زندگی می کردند، و از سوار شدن بر ارابه های خشکی که چرخهاشان جز گرده های ناهموار بریده شده از تنه درختان نبود لذت می بردند، اکنون کارشان آن بود که بر ارابه های گرانبها سوار شوند، و از مجلس جشنی به مجلس دیگر بروند. نخستین شاهان ایشان به دادگستری بر خود می بالیدند، ولی ایشتوویگو، که روزی نسبت به هارپاگ خشمناک شده بود، دستور داد از تن بیسر و دست فرزند او خوراکی فراهم آوردند و پدر را مجبور کردند که گوشت تن فرزندش را بخورد. هارپاگ فرمان را اجرا کرد و گفت هر چه شاه امر فرماید مایه شادی او می شود؛ ولی کینه را دردل خود نگاه داشت و بعدها به کمک کوروش برخاست تا ایشتوویگو را خلع کند. کوروش جوان، فرماندار ولایت انشان (شامل خوزستان و بختیاری)، که در فرمان مادیان بود، علیه شاه زن صفت و ستمگر اکباتان قیام کرد؛ خود مادها از پیروزی وی بر این مردم خودکامه شاد شدند و به شاهی او خشنودی نمودند: و تقریباً هیچ کس با او از در مخالفت در نیامد. تنها یک جنگ کافی بود تا دولت فرمانروای ماد و حاکم بر پارس (ایران) به صورت فرمانبردار یک فرد پارسی درآید؛ پس از آن، دولت پارس رفته رفته کارش به جایی رسید که تمام خاور نزدیک را به زیر فرمان خود درآورد(انوشه، حسن، ص23).
فصل دوم: بررسی و شناخت سلسله هخامنشی
2-1 مقدمه
تنها موضوعی که در همه‌ی افسانه‌هایِ بر جای مانده یکسان و غیرقابل تردید است، موضوع برافتادن مادها و بر روی کارآمدن پارس‌ها است و این که پس از پیروزی بر آستیاگ، رفتار کورش با او بسیار محترمانه بوده است. البته از این موضوع هم نمی‌توان گذشت که در آهنگ سخن همه‌ی راویان افسانه‌های کورش، نوعی احترام به او نهفته است. در این افسانه‎‌ها از هخامنش، که می‌خواهیم دودمان شاهی بزرگی را به نام او بخوانیم، سخنی به میان نمی‌آید. در حالی که ما هخامنش را با آگاهی اندک و با تکیه بر سنگ نبشته‌های داریوش، نخستین رهبر هخامنشیان می‌شناسیم، از اِلیِن می‌شنویم که او را یک عقاب تغذیه کرده است و لابد که منظور عقاب همان سیمرغ افسانه‌های اساطیری ایران است. پیداست که به سنگ نبشته‌ها بیشتر می‌توان اعتما کرد، تا به گزارش اِلیِن(Elien, HA, XII, p21).
اما آیا اعتماد بیشتر، برای مورخان کافی است؟ آیا به راستی داریوش نیای پنجم خود را می‌شناخته است؟ ایا انتظار نداشتیم که کورش نیز، که قاعدتاً می‌توانست به هخامنش نزدیک‌تر باشد، اشاره‌ای به او می‌داشت؟ کورش در استوانه‌ی معروف خود، خود را «کورشف شاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار سوی جهان، پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه شهر انشان، نوه‌ی کورش، شاه بزرگ، شاه شهر انشان، نتیجه‌ی چیش پیش، شاه بزرگ، شاه شهر انشان، خلف پاینده‌ی دوده‌ی شاهی» می‌خواند. شگفت‌انگیز است که در این لوح به نام هخامنش بر نمی‌خوریم. آیا کورش هخامنش را نمی‌شناخته است؟از سوی دیگر،مورخ از خود می‌پرسد که اِلیِن از کجا هخامنش را می‌شناخته است و این داستان عقاب یا سیمرغ چیست،که آدمی را به یاد زال می‌اندازد؟ امروز نخستین گامی را که برای نوشتن تاریخ هخامنشیان برمی‌داریم، این است که آنان را براندازه‌ی مادها معرفی می‌کنیم. به نظر نگارنده،تا این‌جا درست است که هخامنشیان مادها را شکست دادند، اما این درست نیست که گویا، قومی بیگانه برانداخته شده و قومی آشنا بر جای آن نشسته است. به گمان، در تفکیک دو قوم مادی و پارسی بیش از حد اغراق شده است. در حالی که مادها نمی‌توانسته‌اند، چندان از پاراس‌ها متفاوت بوده باشند. خاندانی نیرومند برافتاده و خاندان نیرومند دیگری برخاسته است و یا از دو خاندان ایرانی همزمان، یکی ناگزیر، بر سروری دیگری گردن نهاده استف اما هرگز احترام این دو خاندان به یکدیگر، آن‌چنان مخدوش نشده است، تا در سنگ نبشته‌های هخامنشیان، بلافاصله پس از نام پارس‌ها، نام مادها نباید یا نیمی از گارد شاهی را مادها تشکیل ندهند یا مورخان یونانی تا زمانی دراز میان پارس و ما فرقی نگذارند. یقین بعدی، این که هر دو خاندان آریایی بوده‌اند و نه تنها به سبب داشتن زبان مشترک، بلکه هم‌چنین به دلیل پیوندهای ژرف فرهنگی و دلبستگی‌های قومی، به آسانی در یکدیگر حل شدند. در این‌جا یادآوری این نکته ضروری است که مراد از «آریایی»تنها و فقط یک نام است و به عبارتی یک آدرس،نه یک ویژگی ممتاز و آراسته به جامه‌ای ازتافته‌ی جدا بافته. متاسفانه پس از آدلف هیتلر، هنوز هم گاهی که واژه‌ی آریایی بر زبانی جاری می‌شود، برخی بی‌درنگ انگیخته می‌شوند که منظور گوینده از آریایی یک«اَبَرانسان» است و در حال بر انگیختگی، به آسانی از منطق فاصله می‌گیرند.پس،از دید ما آریایی نامی است مانند سامی؛و مادی و پارسی نام هایی‌اند مانند نوبیایی و حبشی( کشاورز، خسرو، ص 62).
هَخَه و هَخا در اوستایی و فارسی به معنی «دوست»آمده است.به این ترتیب هخامنش را می‌توان «دوست منش» و کسی که منشی دوستانه دارد،ترجمه کرد(Hinz, Neue Wege im Altpersischem; Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 1744.p335.).
از قزینه‌های تاریخی و زبانی چنین پیداست که هخامنشیان را می‌توان کهن‌تر از هخامنش، نام نیای پنجم داریوش، دانست. جهانشاه درخشانی کوشیده است با شاهدهای بسیاری که بدست آورده است و با توجه به وجود عنصر«هخا» در گل نبشته‌های کاپادوکیه (کول تپه) ، قدمت این قوم را تا 2 هزار پیش از میلاد به عقب بکشد(Die Arier in den nahöstlichen Quellen des 3. Und2. Jahrtausends v. Chr.,pp 108-109)..
نگارنده با این‌که وجود مکرر یک واژه را در متن‌ها و حوزه‌های گوناگون، دلیل کافی بر وجود قومی به همان نام نمی‌داند، کوشش این دانشمند را برای یافتن تاریخ و خاستگاه هخامنشیان، بسیار سودمند می‌داند. زیرا وجود واژه هخا در شاهدهای جهانشاه درخشانی، می‌تواند نقشی بیشتر از نقش یک واژه‌ی معمولی داشته باشد.
2-2 بنیان گذاری دولت هخامنشی و تسلط هخامنشیان
به سال 588ق.م کوروش دوم از دودمان هخامنشیان، شاه پارس بود، او در شهر پاسارگاد را به عنوان پایتخت خود برگزید. این محل ملک دودمان هخامنشیان بود. علاوه بر پاسارگاد گروه های قبیله ای پارسی دیگر به هخامنشیان پیوستند. به گونه ای که نویسندگان قیمی نقل می کنند این قبیله ها همه به کار کشاورزی سرگرم بودند. عشایر کوچ نشین پارسی مانند ماردها و کبرتی ها که در مناطق کوهستانی می زیستند، ظاهرا پس از پیروزی کوروش بر مادها، فرمانبرداری هخامنشیان را پذیرفتند. یکی از آثار ادبی مشهور باستانی درباره نژاد کوروش روایت می کند که پدر او، کامبیز اول با دختر آستیاژ ازدواح کرد، بنابراین اگر این روایت را درست پنداریم، کوروش دوم بایستی نوه آخرین پادشاه ماد باشد. به سال 550 ق.م کوروش پس از شکست آستیاژ قلمرو ماد را به تصرف در آورد، اکباتان را گرفت و تمامی گنجینه های شاهان ماد را مصادره کرد. اما اکباتان به عنوان یکی از مراکز دولت هخامنشیان باقیماند و کوروش رسما عنوان شاه مادر را به خود اختصاص داد. پارسها بسیاری از سنن فرهنگی و روشهای کشور داری را از مادها فرا گرفتند. به این انگیزه یونانیان، مصریان و مردم دیگر زمان باستان، تصرف ماد را به وسیله کوروش حتی موروثی او شناختند و غالبا پارسها را مادی نام می بردند(همان، ص76).
در طی دو سه سال کوروش کشورهایی را که از پیش قلمرو دولت ماد بودند زیر فرمان خودئ گرفت. به سال 546 ق.م لیدی به تصرف کوروش در آمد، متحدان این کشور مانند بابل، مصر ، جزایر ساموس و اسپارت نتوانستند به هنگام، پادشاه لیدی را کمک کنند. پس از لیدی حکومت های محلی آسیای صغیر که وابسته به یونانیان بودند به وسیله پارس ها منحل شد و به تصرف آنهاد در آمد. در فاصله سالیان 539 الی 546 ق.م کوروش ایالتهای شرقی مانند خوارزم، سغدیان، مارگیان، باختر، عشایر سکزی آسیای میانه، ساتاگید، آرخوس، گلدروسی و…… را تصرف کرد.اینگونه دولت پارس موفق شد حوضه رودخانه یاکسارت(سیردریا) و مرزهای باختری هندوستان را به فرمانبرداری خود درآورد. کوروش پس از این کارها به بابل تاخت( همان، ص77).
در اوت 539 ق.م پارسها نزدیک شهر اپیس در کنار رودخانه دجله، ارتش بابل را شکست دادند، فرماندهی این ارتش را بل-شنار-اوتزور پسر شاه بابل یعنی نابوئید بر عهده داشت. پس از این رویداد جنگ های مهمی پیش نیامد. ارتش گبریا، سپهسالار کوروش در دهم اکتبر بدون جنگ سیپار و پس از دو روز بابل را تسخیر کرد. نابوئید اسیر شد، اما زنده ماند. پسرش بل-شار-اوتزور اعدام گردید. خود کوروش در 29 اکتبر 539 قوم وارد بابل شد. پارسها به چند دلیل به آسانی توانستند بابل را بگیرند. نخست آنکه کوروش موفق شد راه بازرگانی بابل را به تصرف در آورد و برای این کار از خشنودی بازرگان بابل نسبت به نابوئید بیشترین بهره را برد. در نقاط مختلف بابل دهها هزار از قشرهای گوناگون مردم می زیستند که به وسیله شاهان بابل به زور از زادگاه خود آواره و در بین النرین مقیم شده بودند. این مردم امیدی به بازگشت به وطن خود را نداشتند و امده بودند با هر کس که با نابوئید دشمنی ورزد، همکاری کنند. به مقداری زیادری انگیزه پیروزی پارسها بالا گرفتن تضاد اجتماعی در جامعه بابل بود، پیکار میان کشاورزان کوچک و صنعتگران از یک سو وشاه، اشراف کاهنان، بلندپایگان، بازرگانان بزرگ و غیره از سوی دیگر به سختی ادامه داشت. بنابراین دولت بابل که از هرگونه کمک یا ائتلاف با متحدان نیرومند محروم بود، نیروی کافی به منظور پایداری در برابر ارتش پارسی را، که شامل کشاورزان آزاد و کوچ نشیان بودند، در اختیار نداشت، در میان پارسها هنوز طبقه بندی اجتمعای به مقیاس وسیع انجام نگرفته بود(همان).