مقاله با موضوع وفاداری و اضطراب

دانلود پایان نامه

(همان، 661)
رحلت حضرت یوسف به روایت جامی:
جامی در منظومه ی خود با عنوان در خواب دیدن یوسف(ع) مادر و پدر را و از خدای تعالی وفات خود طلبیدن و اضطراب زلیخا، اشاره به وفات بافتن حضرت یوسف (ع) می کند.
بعد از وصال زلیخا به یوسف، یک شب یوسف(ع) سر به محراب برده و در خواب پدر و مادرش را دید که از او می خواهند که ای فرزند ما را دریاب که ایّام فراق طولانی شده. وقتی یوسف از خواب بیدار شد زلیخا را آگاه کرد:
چو یوسف یافت بیداری از آن خواب به پهلوی زلیخا شد ز محراب
حدیث خواب را با وی بیان کرد وزان مقصود را بر وی عیان کرد
(یوسف و زلیخا، 248)
و یوسف در بیداری از خدا خواست که:
مرا فارغ ز من راهی به خود ده مثال شاهی ملک ابد ده
(همان، 248)
امّا:
زلیخا چون شنید این راز داری به دل زخمی رسیدش سخت کاری
(همان، 248)
و همه ی شادی هایی که بعد از وصال یوسف داشت، در پیش چشمش تباه شد و از خداوند خواست تا او را با یوسف ببرد:
ندارم طاقت هجران یوسف ز تن کش جان من با جان یوسف
نخواهم بی جمالش زندگی را به ملک زندگی پایندگی را
نهال عمر، بی برگ است بی او حیات جاودان مرگ است بی او
(همان، 249)
و یادآور شد که شرط وفاداری نیست؛ که من باشم به گیتی و او نباشد و اگر قرار بر رفتن است، قبل از او اول مرا ببر.
امّا صبح روز دیگر که یوسف لباس شهریاری بر تن کرده بود وقتی که:
چو پا در یک رکاب آورد، جبریل بدو گفت مکن زین بیش تعجیل
(یوسف و زلیخا، 249)
جبرئیل به یوسف(ع) گفت که عجله نکن. چرا که باید از امّال و امّانی عنان بگسلی و پا از رکاب زندگانی بیرون کشی.
وقتی یوسف این مژده و بشارت را شنید از خوشحالی همه هستی را فراموش کرد و یکی از وارثان ملک را فرا خواند و او را به عنوان شاه آن سرزمین معرفی کرد و پند و اندرزهایی به او داد و بعد از آن گفت: