مقاله با موضوع مصلحت و رفتار

دانلود پایان نامه

شیرین مصلحت را در آن دید تا فرهاد را اسیر و گرفتار نگه دارد به همین خاطر نخستین شرط عشق را که آزمودن یار است در مورد فرهاد اجرا کرد:
غرورش مصلحت را آن چنان دید که باید مایه دید و پایه بخشید
نخستین شرط عشق است آزمودن نشاید هر کسی را در گشودن
بسا کس کز هوش باشد نظر باز بسا کز عشق باشد خانه پرداز
بباید آزمودش تا کدام است؟ هوس یا عاشقی او را چه کام است؟
(فرهاد و شیرین، 455)
در پی آن، گفتگوهایی بین شیرین و فرهاد رد و بدل شد و کنیزان متفق القول فرهاد را از عصبانیّت و خشم شیرین برحذر داشتند و توصیه کردند که بهتر است کار را به نحو احسن انجام نماید.
بعد از آن شیرین سوار بر گلگون شد و به طرف کوه بیستون به راه افتاد و فرهاد هم مانند سایه به دنبالش به راه افتاد و شیرین از او خواست که:
اشارت رفت از آن ماه پریزاد که آن کوه افکند از تیشه فرهاد
(همان، 458)
و اینگونه آزمون و امتحان فرهاد شروع می شود اما جواب فرهاد در برابر شیرین:
نه کوه سنگ، اگر باشد ز پولاد کنم با نیروی عشقش ز بنیاد
چه جای کوه اگر همت گمارم اگر دریاست گرد از وی برآرم
(همان، 459)
بعد از آن قرار شد که شیرین تا موقعی که کار بیستون تمام شود هر چند روزی را در جایی منزل گزیند.
وحشی بخش بعدی را به توصیف مرغزاری که شیرین در آنجا آسایش نمود و به گفتگوی او با دایه اش در مورد حسن و زیبایی اش اشار دارد، اما از آنجاییکه شیرین عاشق بود و هنوز عشق خسرو در سرش بود هیچ جا آرام و قرار نداشت و با رفتن از صحرایی به صحرایی و از دشتی به دشتی ظاهراً خود را فریب می داد:
به هر جا جشن کردی آن دلارام ولی یکجا دلش نگرفتی آرام …
به یاد روی خسرو جام خوردی ولی فرهاد را هم نام بردی
چنین صحرا به صحرا دشت در دشت فریب خویشتن می داد ولی گشت
(همان، 460)
بعد از آنکه شیرین در گفتگوی با دایه خویش از بی وفایی های خسرو و اینکه تا این زمان بیهوده عمر و جوانیش را تلف کرده است سخن می گوید. دایه اش به دلداری آن نازنین می پردازد و او را پند می دهد و از او می خواهد که به فکر خودش باشد.
اما از طرف دیگر فرهاد با نیروی عشقی که در وجود او موج می زند شروع به کندن بیستون می کند اما قبل از کندن بیستون ابتدا تصویر و تمثال شیرین را بسیار زیبا بر کوه حک می کند و در پی آن با آن تصویر زیبا راز و نیازهای عاشقانه ای می کند.
مدتی سپری می شود و هر روز عشق فرهاد به شیرین فزونی می یابد و مشغول راز و نیاز و عشق و زری است و آههایی که از عمق وجودش بیرون می فرستد، سرانجام مؤثر واقع می شود. شیرین که مشغول تفرّج است، نابهنگام احساسی در او به وجود می آید که تاب و قرار را از او می رباید آن احساس را با دایه اش در میان می گذارد دایه اش حدس می زند که شاید به خاطر فراق و هجران خسرو است اما شیرین با خشم این ادعای او را رد می کند و به او می گوید این حالت روحی من مربوط به همین سرزمین است و دایه اش رندانه از فرهاد نام می برد و اینکه برویم و به او سری بزنیم و این سخن دایه به مذاق شیرین خوش می آید و اینگونه تصمیم به رفتن به بیستون می گیرند.
در پایان این قسمت وحشی حکایت «گفتگوی آن بی خبر از مقامات عشق با مجنون و جواب دادن مجنون را بیان می کند.