مقاله با موضوع زمان ازدواج و مقایسه

دانلود پایان نامه

پس از مدتی، عزیز سابق، قُطفیر، از دنیا می رود و زلیخا در تنهایی به سر می برد و عشق یوسف هم بر او غالب است.
اما آن زن، زیبارو نماند؛ بلکه ثروت و دارایی اش نیز از میان رفت، موهایش سپید و چشمانش، نابینا شد زلیخا در گوشه ای از جنگل در شاهراه زندگی می کرد. تنها چیزی که مایه ی آرامش او بود. شنیدن سر و صدای کاروان یوسف بود که هر از چندی از آن جا می گذشت زلیخا سرانجام دریافت بتی که آن را عبادت می کند برای او سودی ندارد (از بت خواست تا نور چشمانش را باز گرداند تا یوسف را ببیند) به مسیر حرکت یوسف رفت ولی هیچ کس به او اعتنایی نکرد و دوباره به جای خود بازگشت و بت را در هم کوبید. متضّرعانه رو به خداوند آورد و از او طلب بخشش و رحمت کرد.
زلیخا دوباره به مسیر یوسف رفت تا کاروان یوسف را که باز می گشت، ببیند. یوسف را صدا زد و یوسف هم با شنیدن آواز رو به او کرد. زن را به کاخ بردند ولی یوسف او را نمی شناخت تا این که ماجرا را برای یوسف تعریف کرد. یوسف به او دل می سوزاند و از خداوند می خواهد که بینایی، زیبایی و جوانی اش را به او باز گرداند. پس از این پرسید که چه می خواهی؟ زلیخا گفت: آرزویم این است که با تو ازدواج کنم و همیشه در کنار تو باشم یوسف اندکی تردید کرد، اما ندایی از آسمان شنید که به او دستور ازدواج با زلیخا را داد. زلیخا هم، از رضایت خداوند بهره مند شد و هم از عشق یوسف،‌یوسف توان فراق او را نداشت اما قلب زلیخا از عشق جمال انسانی که در یوسف تجلّی یافته بود،‌فراتر رفت و به عشق جمال الهی رسید. یوسف عبادتگاهی برای او ساخت تا روزها در آن به عبادت بپردازد. داستان، با وفات یوسف پایان می یابد و اندوه بر دل زلیخا مستولی می شود و از شدت اندوه می میرد.
فصل پنجم : داستان فرهاد و شیرین به روایت وحشی بافقی:
وحشی هم به مانند دیگر مقلّدان، بعد از آغازِ تقلیدی این منظومه که در مقایسه ی آغاز کتاب آمده است منظومه اش را با مقدمه ای آغاز می کند، بعد از آن «در ستایش پروردگار» «در راز و نیاز با خداوندگار»، «ستایش حضرت پیغمبر(ص)»، «چگونگی شبی که پیغمبر بر آسمان بر شد»، «ستایش حضرت علی(ع)» و «گفتار در آرایش و نکویی سخن» وارد وادی عشق می شود و این مبحث را با عناوین «گفتار در نکویی خموشی و عشق» و «چگونگی عشق و ستایش عشق» و همراه را چند حکایت آغاز می کند.
داستان فرهاد و شیرین با «گفتار در آغاز داستان و چگونگی عشق» آغاز می شود و خود وحشی اذعان می دارد که:
مرا زین گفتگوی عشق بنیاد که دارد نسبت از شیرین و فرهاد
غرض عشق است و شرح نسبت عشق بیان رنج عشق و محنت عشق
(شیرین و فرهاد، 431)
بنابراین وحشی غرض و هدف خود را عشق و مرارتهای راه عشق بیان می کند. در منظومه ی وحشی داستان از آنجا آغاز می شود که:
چو خسرو جست از شیرین جدایی معطل ماند شغل دلربایی
به غایت خاطر شیرین غمین ماند از آن بی رونقی اندوهگین ماند
ز بی یاری دلی بودش چنان تنگ که بودی با در و دیوار در جنگ
(فرهاد و شیرین، 432)
داستان از جایی شروع می شود که به گفته ی نظامی وقتی خسرو به کرّات از شیرین مراد می طلبید و شیرین هم مانع می آمد، خسرو دلگیر شد و راهی اصفهان شد و به شکر سپاهانی بپیوست و از این پیوند دل شیرین غمگین و تنها شد شیرین در صدد برآمد تا تمام رفتار و کردار خسرو را زیر نظر داشته باشد:
به جاسوسان سپرده راه پرویز خبردار از شمار گام پرویز
اگر بر سنگ خوردی نعل شبرنگ وزان خوردی شراری جستی از ننگ
هنوز آثار گرمی با شرر بود کز آن در مجلس شیرین خبر بود
(همان)
بعد از رفتن خسرو، شیرین تاب و تحمل مشکوی خسرو را نداشت (بر عکس منظومه ی نظامی زمان ازدواج خسرو با شکر اصفهانی شیرین در قصر خسرو بوده است) بنابراین شیرین تصمیم به رفتن از آنجا می گیرد:
یکی را از پرستاران خود خواند کشید آهی و اشک از دیده افشاند
تو او را بین که ما را خواند بر خوان خودش فرمود دیگر جا به مهمان
به بازار لشکر خود کرده آهنگ مرا اینجا نشانده با دل تنگ
چه اینجا پاس این دیدار دارم همانا فرض تر زین کار دارم