مقاله با موضوع داستان یوسف و ترس از خدا

دانلود پایان نامه

فصل چهارم : داستان یوسف و زلیخا به روایت جامی :


جامی در ابتدا به صورت مفصل به توصیف زیبایی های معنوی و ظاهری (جمال و کمال) حضرت یوسف(ع) می پردازد، و بعد از آن به توصیف زلیخا می پردازد. به این صورت وقتی از بیان آمدن یوسف(ع) به عالم شهادت فارغ می شود- یعنی آمدن او به دنیا پس از آن که در باطن غیب بود- به طور ناگهانی به زلیخا روی می آورد و از نسب او آغاز می کند.
زلیخا دختر پادشاه بزرگ سرزمین مغرب به نام طیموس بوده، این دختر جوان زیباروی در خوشبختی کامل به سر می برد او با همسالان خود مشغول تفرّج و گشت و گذار در باغها و کاخها بود و قلبش از هر عشق و اندوهی تهی بود؛ تا اینکه شبی جوان زیبایی را به خواب دید که در حدّ بشر معمولی نبود. زلیخا در همان خواب عاشق آن جوان وارسته شد و دچار جنون عشق شد.
زلیخا در ابتدا می کوشید تا عشق و احساسات خود را پنهان کند و با دوستانش سرگرم باشد اما دلش از آتش عشق شعله ور بود. پرستارش که از کودکی با او بود متوجه تغییر حال دخترک شده بود، زلیخا دوباره آن جوان را به خواب دید و هر چه کوشید تا از هویّت او چیزی بفهمد فایده ای نداشت تنها چیزی که او متوجه شد، اینکه او هم بشر است و از صداقت عشق او آگاه است. حال زلیخا به حدّی دگرگون شده بود که او را دچار جنون کرد و خانواده اش مجبور شدند او را با زنجیر ببندند.
در این حین برای سومین بار حضرت یوسف(ع) را به خواب می بیند وقتی زلیخا اصل و نسبش را می پرسد، این بار یوسف(ع) خود را عزیر مصر معرفی می کند و این جواب، زلیخا را خوشحال می کند جنون او برطرف می شود و مشغول تفرّج با دوستان و همسالان می شود، هر چند در وجود عشق خود را می پرورد.
زلیخا خواستگاران زیادی از پادشاهان اطراف و اکناف دارد، اما او دل به عزیز مصر سپرده، بنابراین همگی بدون نتیجه بر می گردند.
عزیز مصر که در خواب به او وعده ی وصال داده است در میان خواستگاران نیست بنابراین پدر مهربان زلیخا کوشید تا این رؤیای دخترش را محقق سازد لذا کسی نزد عزیز مصر فرستاد تا او را خبر دهند که دختر زیبا و بی نظیری دارد و افراد زیادی خواستگار او هستند، اما او دل به عزیز مصر سپرده و بدینگونه به او پیشنهاد ازدواج با دخترش را داد شادی تمام وجود عزیز را فرا می گیرد و می پذیرد.
فرستاده ای همراه با هدایایی به پیش طیموس می فرستد. طیموس او را با عزت و احترام می پذیرد و دخترش را همراه با اطرافیانش روانه مصر می کند وقتی زلیخا به آستانه ی مصر رسید، قطفیر با گروهی از لشکریان به استقبال زلیخا آمد. زلیخا مشتاق دیدن عزیز مصر بود، که خدمتکار گوشه ی چادر را کنار زد اما پیرمردی ژولیده و پژمرده دید که کاملاً با آن کسی که به خواب دیده بود تفاوت داشت و آهی از نهاد برآورد. سروش غیبی به او آواز داد که این پیر اگر خواسته و آرزوی تو نیست، اما وسیله ای برای رسیدن به آرزویت هست.
زلیخا با کاروانی مجلّل وارد مصر شد و مصریان هم از او به خوبی استقبال کردند. او را به کاخ عزیز بردند؛ و در آن جا با تمام جلوه های ثروت و قدرت و مقام سرگرم زندگی شد اما همچنان منتظر لحظه ی موعود بود.
جامی بعد از رسیدن داستان به این بخش به حوادثی که برای حضرت یوسف (ع) به وقوع پیوست، می پردازد خوادثی مثل: حسادت برادران یوسف(ع)، نسبت به ایشان، خوابی که دید (که یازده ستاره و ماه و خورشید در برابر او سجده می کنند) تعبیر حضرت یعقوب(ع) و درخواست برادران برای بردن یوسف به صحرا، در چاه افکندن یوسف و آمدن کاروانی و برآوردن یوسف از چاه و بردن او به مصر.
مالک یوسف را برای فروش عرضه کرد و زلیخا او را به قیمت گزافی خرید.
جامی در این جا، داستان فرعی دختری را به نام «بازغه» از نسل «عاد» که مال و جمال بسیار داشت، آورده است. او از هر نظر بی نظیر بود و عاشق یوسف (ع) شد و در او آینه ی جمال حقیقت را دید و از مجاز به حقیقت رسید.
این دختر به خاطر اخباری که از یوسف (ع) شنیده بود، عاشقش شد؛ اما خواست تا در زیبایی و جمال بر او برتری یابد بنابراین بهترین لباسهای خود را پوشید، و با گروهی پر از زیبایی و جلال خارج شد و به طرف میدانی که یوسف (ع) را برای فروش به آنجا آورده بودند رفت وقتی به آنجا رسید هیچ کس متوجه حضور او نشد و تمام دیدگان متوجه یوسف (ع) بود. زیبایی یوسف، خیره کننده بود. دختر وقتی به یوسف نگاه کرد، شگفت زده شد، و به نزد یوسف (ع) آمد و با او سخن گفت و شگفتی خود را از زیبایی و جمال یوسف (ع) اظهار داشت. یوسف (ع) با نرمی و مهربانی به او پاسخ داد که او تنها آینه ی جمال خداوندی است و با او از فضیلت، تواضع و مخالفت با نفس سخن گفت.
دختر دست از غرور و ثروت کشید و از مقام خود کناره گرفت و در ساحل نیل اتاقکی بنا کرد و در آنجا مشغول عبادت شد زلیخا بعد از خریدن یوسف (ع) احساس خوشبختی می کرد و تمام وسایل رفاه و راحتی را برای او فراهم آورد و خودش کمر به خدمت او بست و بهترین و گران ترین لباسها و غذاها را برای او می آورد. روزی داستان گرفتار شدن به دست برادران و افتادن در چاه را شنید و متوجه شد هنگامی که آن ماجرا رخ داده در جان او هم انعکاس یافته است و همان لحظه دچار غمی عمیق شده، ولی علت آن را نمی دانست. وقتی یوسف (ع) او را از گرفتاری اش در چاه آگاه کرد دریافت که همان لحظه ای که یوسف از درد رنج می برد او نیز احساس غم و اندوه داشت و بدین ترتیب آن دو ارتباط روحی با یکدیگر داشتند.
بعد از آن یوسف (ع) از زلیخا تمنّایی دارد و آن، بردن گوسفندان را به چرا(چون هیچ پیغمبری نبوده است که شبانی نکرده باشد). مهیّا ساختن اسباب شبانی توسط زلیخا و اجابت خواسته ی یوسف (ع).
زلیخا با اینکه با یوسف در یک خانه بود همچنان در هجر وصالش می سوخت، اما هیچ پاسخ و توجهی از جانب یوسف (ع) نمی دید.
یوسف (ع) پیامبری پاکدامن بود و هر گاه که زلیخا با علاقه به او می نگریست، شرم و حیا مانع او می شد و از او دوری می جست. این فراق و دوری، زلیخا را بیمار کرد و از خدمتکارش خواست تا یوسف (ع) را از ماجرایش آگاه کند تا در حق او لطف و مهربانی کند اما خدمتکار موفق نشد؛ از این رو زلیخا خودش نزد یوسف رفت و اندرون سوز ناکش را برای او فاش کرد و پیش او زاری کرد. یوسف از اندوهش اندوهناک شد ولی به خواسته ی او پاسخی نداد.
وقتی زلیخا دید که نمی تواند به خواسته اش برسد،‌ دست به حیله ای زد تا شاید آنچه را که امیدش برآورده نساخت، برآورده سازد. یوسف را به باغ فرستاد و با او صد کنیز زیباروی روانه کرد. همه ی آنها مجرّد بودند و یوسف می توانست، هر کدام را که بخواهد، انتخاب کند. زلیخا از دختران خواست تا هر حیله ای که می دانند به کار گیرند تا شاید یکی نظر یوسف(ع) را جلب کند. زلیخا تا شب در آنجا ماند، اما یوسف در برابر فتنه ها مقاومت کرد و دختران را به زنانی عابد و مؤمن تبدیل کرد و این حیله هم سودی نبخشید.
زلیخا به خدمتکارش روی آورده از او چاره جویی کرد.
او خانه ای ساخت با هفت اتاق که هر یک به دیگری راه داشت. دیوارها و سقف و زمین آن را با تصویر یوسف با زلیخا در حالات مختلفی نقاشی کرد، تا فتنه انگیز شود. طوری که اگر یوسف روی از زلیخا بر می گرفت، عکس خود را با زلیخا می دید که یکدیگر را در آغوش گرفته اند، چون هر گاه چشم ببیند قلب علاقه مند می شود.
زلیخا آن تخت بزرگ را در هفت اتاق قرار داد و بر دیوار، زمین و سقف آن نقاشی کرد و تصویرهای زیبا و بدیعی آفریند. در یکی از تصاویر یوسف و زلیخا را که یکدیگر را در آغوش گرفته اند، کشیده بود. وقتی ساختمان تکمیل شد زلیخا یوسف را فرا خواند و خود هم بهترین لباسش را پوشید او را وارد اتاق نخست کرد، و در را بست، باز او را وارد اتاق دوم کرد و در را بست و همینطور تا به اتاق هفتم رسیدند. در اینجا زلیخا، عشق خود را با او در میان گذاشت. یوسف چشم بر زمین افکند، عکس خود را با زلیخا در حالتی عاشقانه دید، چشمش را به سوی دیوار افکند، باز همان صحنه را دید، سرش را بالا کرد، باز همان تصویر را مشاهده کرد. اما یوسف اراده کرد که مرتکب گناه نشود، به زلیخا گفت: هرگز به خاطر ترس از خداوند و علاقه ی بسیار به وفادای نسبت به همسرت قطغبر، تسلیم فریبهای تو نخواهم شد. یوسف از او گریخت و زلیخا او را از اتاقی به اتاق دیگر تعقیب می کرد. ناچار جامه ی یوسف را گرفت و جامه از پشت پاره شد، یوسف، عزیز را بیرون اتاق می بیند و ماجرا را کتمان می کند،‌اما زلیخا برای دشمنی با یوسف ماجرا را اظهار می کند. کودکی شیرخوار به بی گناهی یوسف شهادت می دهد.
بعد از این، داستان زنانی می آید که زبان به سرزنش زلیخا می گشایند و ماجرای دعوت آنها به مجلس پذیرایی و بریدن دستشان. زنان عذر زلیخا را می پذیرند و از یوسف می خواهند تا او را اطاعت کند وگرنه او را به زندان خواهند افکند زندان برای یوسف بهتر بود از آنچه که او را به آن دعوت می کردند. فراق یوسف بر زلیخا سخت بود؛ ‌از این رو پشیمان شد و با خدمتکار خود شبانه مخفیاه به زندان رفت. وقتی از بالای کاخ می رفت، به یوسف می نگریست و بر فراق او می گریست.
داستان یوسف در زندان، همان داستان مشهور است که به هم زندانیهای خود خوبی می کند و رؤیای آن دو مرد را که از نزدیکان پادشاه بودند، تعبیر می کند و تعبیر او درست در می آید.
پادشاه، خوابی می بیند که او را پریشان ساخته و یوسف خواب او را تعبیر می کند؛ کاری که دیگران از انجام آن عاجز بودند، او در تعبیر خواب پادشاه می گوید: ‌هفت سال فراوانی است و پس از آن هفت سال قحطی خواهد شد. پادشاه از زندانیان می خواهد یوسف را حاضر کنند اما یوسف نمی پذیرد تا این که بی گناهی اش از تهمت زنان ثابت شود. از زلیخا و زنانی که به مجلس میهمانی آمده بودند خواسته می شود تا حق را بگویند. زلیخا اعلام می کند که تنها من گناهکارم و یوسف بی گناه است. یوسف با کاروانی مجلل به کاخ پادشاه می آید و پادشاه از او خشنود می شود و او را عزیز مصر می گرداند.