مقاله با موضوع داستان و احترام

دانلود پایان نامه

صبح روز بعد، دشمن دیوصفت به سوی کاخک آمد. هر چه گشتند، شاه را نیافتند. وقتی نیمی از روز گذشت، خسرو به نان آب نیاز پیدا کرد. بنابراین اندکی از کمر زرینش را برید و به دست باغبان داد تا به بازار برده و در ازای آن پاره ای گوشت و نان خریده و نزدش آورد. نانوا بهای آن نمی دانست بنابراین نزد گوهرفروش رفتند. گوهرفروش وقتی مهره ها را دید، فهمید که اینها از خزانه ی خسرو است. به این ترتیب مهرها را به شیرویه نشان دادند و از باغبان خواستند که جای خسرو را به آنها نشان دهد. شیرویه سیصد سوار از درگه سوی مرغزار فرستاد، تا خسرو را به بند سازند. سپاهیان بخاطر احترام به خسرو این کار را نکردند و برگشتند، سرانجام زاد فرخ خود پا پیش گذاشت. بعد از سخنان زیادی که بین آن دو رد و بدل شد خسرو:
چو بشنید از زاد فرح سخن دلش بد شد از روزگار کهن


که او را ستاره شمر گفته بود ز گفتار ایشان برآشفته بود
که مرگ تو باشد میان دو کوه بدست یکی بنده دور از گروه
(شاهنامه، 655)
سرانجام پیلی به نزد شاه بردند و او با درد و رنج بر آن پیل نشست و از باغ برون آمد و به فرمان قباد:
بدستور فرمود زان پس قباد کزو هیچ بر بد مکن نیز یاد
بگو تا سوی طیسفونش برند بدان خانه ی رهنمونش برند
(همان)
و خسرو را در سن سی و هشت سالگی همراه با هزار سوار به گلینوش بردند.
بعد از آن:
قباد آمد و تاج بر سر نهاد بآرام بر تخت بنشست شاد
(همان، 655)
بعد از ماجراهایی که در اصل داستان آمده است و گفت و شنودهایی که توسط قاصدان از دو طرف به یکدیگر ارسال شد چنان شد که روزی بزرگان لشکر و آنانکه در حق خسرو بد کرده بودند نزد شیرویه (قباد) رفتند و از او خواستند که چاره ای بیندیشد، چرا که بر یک تخت در شاه جای نگیرد:
که یک بار گفتیم و این دیگرست ترا خود جزین داوری در سرست
نشسته بیک شهر بی دو و شاه یکی گاه دارد یکی زبرگاه
(همان، 660)
شیرویه هم از ترس جان خود در جستجوی کشنده ای بدخواه شد تا آن رنج بر او سر آرد و نهانی خسرو را تباه سازد و چنین شد و عاقبت مردی زشت روی و برهنه و بی چیز که او را مهر هرمزد نام بود. از پیش زاد فرّح به سوی بارگاه رفت و چنان شد که شیرویه خنجر تیزی به دستش داد و او را گفت که از‌آن موضوع پیش هیچ کس لب بگشاید.
وقتی آن بدکنش نزد خسرو رفت. شاه بر خود لرزید و بدانست که روزگارش به سرآمده، از این رو به پرستنده گفت تا طشت و مشک و عبیر و یکی جامه ی پاک و دلپذیر آورد و خسرو آن جامه ها را بر تن نمود و به آب زمزم از گناهانش توبه کرد و یکی چادر نو بر سر کشید تا رخ مهر هرمزد را نبیند و مهر هرمز جگرگاه او را با خنجر تیز از هم درید:
بشد مهر هرمزد خنجر بدست در خانه ی پادشاه را ببست
سبک رفت و جامه ازو درکشید جگرگاه شاه جهان بردرید
بپیچید و برزد یکی سرد باد بزاری بران جامه بر جان بداد
(شاهنامه، 661)
سرآمد کنون کار پرویز شاه شد آن نامور تخت و گنج و سپاه