مقاله با موضوع خسرو و شیرین و مبدأ و معاد

دانلود پایان نامه

وقتی خبر عشق فرهاد به خسرو رسید او را به دربارش احضار کرد بعد از گفت و شنود بسیار و مناظره ی بسیار زیبایی که بین آن دو درگرفت خسرو شرط کرد که کوه گرانی را که بر سر راه اوست بردارد. فرهاد پذیرفت به شرطی که خسرو دست از عشق شیرین بردارد. خسرو که فکر می کرد شرط غیرممکنی گذاشته است، قبول کرد.او مشغول کندن کوه شد در ابتدا تصویر شیرین و شبدیز و خسرو را بر روی سنگها حک کرد. روزها کار می کرد و شب ها در پای تمثال شیرین به راز و نیاز مشغول می شد.


روزی شیرین با خنده به یارانش گفت که آماده شوید که به بیستون نزد فرهاد خواهم رفت؛ تا کوه کندن فرهاد را ببینم. فرهاد کوهکن را دید و ساغری شیر به او داد وقتی از آنجا بر می گشت اسب شیرین از کوه سقوط کرد فرهاد با حرکتی سریع خود را به اسب شیرین رساند ،و اسب و شیرین را سوار بر گردن گرفت و تا قصر برد.
خسرو از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شد و وقتی فهمید که فرهاد به هدفش نزدیک می شود در پی چاره ای برآمد به راهنمایی پیران، کسی را به نزد فرهاد فرستاد تا خبر مرگ دروغین شیرین را به او بدهد. فرهاد از این خبر تیشه بر سر زد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
شیرین مراسم با شکوهی برای فرهاد برپا کرد اما خسرو تعزیه نامه ای همراه با طنز و کنایه برای شیرین فرستاد و او را به صبر فراخواند بعد از مدتی مریم مرد و شیرین هم در جواب او تعزیت نامه ای برای خسرو فرستاد.
خسرو بعد از آن هر چه کوشید که شیرین را به اختیار و تصرف خود در آورد فایده ای نداشت بنابراین به جستجوی یار دیگر برآمد و به پیش شکر اصفهانی رفت ابتدا ناکام ماند. امّا پس از اصرار، موفق شد که شکر را از آن خود کند؛ اما درد فراق شیرین تسکین نمی یافت.
از طرف دیگر شیرین هم از فراق خسرو در سوز و گداز بود. در این ایام روزی خسرو به بهانه ی شکار به حوالی قصر شیرین رفت. وقتی شیرین خبر شد کنیز کاردانی را فرستاد و خسرو را در بیرون خانه در پیشگاه قصر فرود آورد. خسرو از این حرکت بسیار ناراحت شد و از او شکایت و گله کرد. ولی شیرین نازها و بی نیازیها می نمود، خسرو رنجور و سرخورده برگشت.
شیرین از این رفتار تند خود ناراحت و پشیمان بود ولی بدون کابین هم حاضر نبود سر به عشق خسرو فرود آورد.
اواز دلتنگی و تنهایی، شبانه بر گلگون نشست و به لشکرگاه خسرو رفت همه در خواب بودند شاپور او را شناخت. شیرین از او خواست تا پنهانی صبح، لهو و نیاز شاه را از نزدیک ببیند تا از سوء قصد شاه در امان باشد شاپور پذیرفت و او را در گوشه ای ازخرگاه شاه پنهان کرد.
روز بعد باربد به اشاره خسرو بربط برگرفت و دستان زد.نکیسای چنگی هم الحان و سرودها در گرفت.نکیسابه اشاره ی شاپور نزدیک مخفیگاه شیرین نشست و از زبان او نغمه سر می داد. خسرو که از وجود شیرین خبر نداشت آهنگ باربد را ترجمان اندیشه ی خود می دانست (در هشت نوبت از طرفین غزلخوانی شد.)
سرانجام شیرین به هیجان آمد و از پس پرده بیرون آمدخسرو سوگند خورد که جز به رسم و کابین به وی دست نخواهد برد.
خسرو کسی را به خواستگاری شیرین فرستاد و شیرین را شاهانه به مداین آورد و اینگونه تخت و باربد و شیرین و شبدیز همگی از آنِ خسرو شد.
شاه غرق رامش بود که شیرین از او خواست تا به جای عیش و رامش به داد و دانش بپردازد و خسرو پذیرفت و بزرگ امید را فرا خواند و درباره ی چیزهای زیادی سؤال کرد، از قبیل:‌جنبش نخستین، افلاک و کواکب، مبدأ و معاد، بقای روح بعد از مرگ و حتی درباره ی دینی که در آن زمان در سرزمین عرب شکل گرفته بود و از اوپاسخهای فیلسوفانه شنید.
به درخواست شیرین نکاتی از کلیله هم که در آن روزگار نوعی دستور جهانداری تلقی می شد خواند و اینها به حدی بر خسرو تأثیر گذاشت که سرای عدل را از نو بنیاد کرد.
خسرو مشغول داد و دانش شد و از اینکه پادشاهی را به شیرویه -پسر مریم- بسپارد دچار تردید شد ولی بزرگ امید او را از بدگمانی در مورد فرزند برحذر داشت. خسرو وقتی به آتش خانه رخت کشید، شیرویه جای او را گرفت، پدر را به بند کشید و هیچ کس غیر از شیرین اجازه ی دیدن و رفت و آمد با او را نداشت ،خسرو هم به دیدار شیرین خوش بود.
شبی از شبها خسرو و شیرین در کنار هم تا دیروقت سخن می گفتند تا اینکه در کنار هم دیده بر هم نهادند. در آن هنگام دیوچهری از روزن زندان داخل شد و با دشنه ای شاه را کشت.
روز بعد شیرویه ی پدرکش پیام عاشقانه ای برای شیرین فرستاد شیرین پاسخی نداد وقتی جسد خسرو را به دخمه می بردند به دستوری به دخمه رفت و بر جگرگاه مجروح شاه بوسه ای زد و با دشنه ای که با خود داشت جگرگاه خود را شکافت در کنار جسد خسرو به شیرینی جان داد.
وقتی بزرگان از این ماجرا آگاه شدند هر دو را در کنار هم بر یک تخت گذاشتند و در گنبد را برایشان سخت کردند و بر لوح تربت آنهااین کتیبه را نوشتند:
که جز شیرین که در خاک درشت است کسی از بهر کس خود را نکشته است
(خسرو و شیرین، 484)
فصل دوم :چکیده ی داستان خسرو و شیرین به روایت شاهنامه:
روزی خسرو پرویز هوای شکار نمود به همین خاطر به سان شاهنشهان لشکری بیاراست و به سوی شکارگاه رفت. شیرین که از آمدن خسرو و سپاهش آگاه شد پیراهن زرد مشک بویی پوشید و رخسارش را گلگون کرد و تاج خسروی بر سر نهاد و به انتظار خسرو ماند.
وقتی خسرو را دید با سخنانی شیرین و چشمی اشکبار از روزگار گذشته با شاه سخن گفت. و خسرو به یاد آن عهد و پیوند و سوگندهای گذشته افتاد و اشک از دیدگان فرو می ریخت.
بعد از آن خسرو،شیرین را بر اسب زرین ستام سوار کرد، و او را با چهل خادم به مشکوی زرین فرستاد و خود به شکار مشغول شد هنگامی که به کاخ بازگشت شیرین را دید که به استقبال او آمده، او را از موبد با رسم و آیین خواستگاری کرد.
اما بزرگان و مهتران وقتی از پیوند او با شیرین آگاه شدند همگی غمگین و ناراحت شدند و سه روز به دیدار شاه نرفتند روز چهارم شاه آنها را احضار کرد و علت را خواست، وزیر، شاه را به خاطر آوردن شیرین به قصر ملامت کرد و گفت که تخمه و نژاد تو آلوده خواهد گشت و از پدر پاک و مادر بدگهر مسلماً فرزند ناپاکی خواهد آمد اما خسرو هیچ یک از سخنان او را نپذیرفت و سخن به درازا کشید و ادامه ی بحث به روز بعد موکول شد.