مقاله با موضوع خسرو و شیرین و خسرو پرویز

دانلود پایان نامه

روز بعد بزرگان طشتی از خون جلو خسرو نهادند و بعد آن را شستند و پر از می و گلاب کردند و بدین ترتیب به او نشان دادند که شیرین همچون طشت پرخون پلید است. از این رو خسرو شیرین را ترک گفت و با مریم – دخت قیصر – روزگار بسر می برد.
از طرف دیگر شیرین دلش از مریم پردرد بود، و به او رشک می برد، و عاقبت مریم را زهر داد و او را کشت اما هیچ کس از این موضوع خبر نداشت و بعد از یکسال از مرگ مریم خسرو شبستان زرین را به شیرین سپرد.


خسرو از مریم فرزندی شانزده ساله به نام شیرویه داشت، ولی او به قامت به حد سی سالگان می رسید.
روزی وزیر نزد شیرویه آمد و دید که او بازی عجیبی می کند. او چنگال گرگ را از دفتری بریده و در دست چپ دارد و در دست دیگرش شاخ گاو میشی گرفته و با آنها بازی می کند و بر سر یکدیگر می زند.
وزیر با توجه به طالعی که اخترشناسان هنگام تولد شیرویه گفته بودند و دیدن این وضعیت نگران شد، و موضوع را با خسرو در میان گذاشت. خسرو بیش از پیش نگران شد.
بعد از بیست و سه سال از پادشاهی خسرو، شیرویه جوانی سترگ و پرآزار شده بود و شاه مجبور شد او را به همراه یارانش در «ایوان دربند» زندانی کند و چهل مرد نگهبان بر کاخها بگذارد.
فردوسی بعد از بیان این واقعه موضوع تعمیر تخت طاقدیس توسط خسروپرویز، داستان باربد رامشگر (که نزد خسروپرویز مقبول افتاد) و بعد از آن ساختن ایوان مداین توسط خسروپرویز را به رشته نظم کشیده است.
دیری نپایید که خسرو پرویز تبدیل به شاهی ظالم و ستمکار شد و به همین جهت اطرافیان او مخصوصاً مردانی به نامهای «گراز» و «زاد فرّخ» از او روی برگردانند و نامه ای به قیصر روم نوشته و از او خواستند تا از روم به ایران لشکر کشد و همه ی آن مرز و بوم را بگیرد و قیصر نیز چنین کرد و لشکرکشی به ایران را آغاز کرد.
خسرو بعد از آگاهی از این خیانت، تدبیری اندیشید و فتنه را دفع کرد و چون ربطی به این داستان ندارد از ذکر آن صرف نظر می کنم.
در پی یافتن خاینین سپاهیان نسبت به شاه بدگمان می شوندو از او می ترسند.زاد فرخ در صدد برآمد تا توسط سران و بزرگان، شیرویه را از بند رها سازد و او را به تخت بنشانند بنابراین سپهبدی «تخوار» نام به زندان حمله کرد و شیرویه را رها کرد.
از طرفی زاد فرخ بخاطر اینکه اسرارش فاش نشود هیچ کس را به در بار راه نداد و از همه خواست تا نیمه های شب نام قباد را در کوی و برزن جار بزنند و آنها چنین کردند. خسرو که در کنار شیرین خوابیده بود از آوازها بیدار شد و دلش از آن سخنان پردرد شد و شیرین را از خواب بیدار کرد و به او توضیح داد؛ که چون شیرویه ی بدکنش بدنیا آمد خود او نهانی نامش را قباد گذاشت، ولی در پیش همگان او را شیرویه خواندند.
شاه به فکر چاره ای افتاد و شیرین پیشنهاد کرد که وقتی هوا روشن شود شیرویه و سپاه حتماً به کاخ خواهند آمد، پس بهتر است تا در تاریکی شب از آنجا بگریزد. شاه که چاره ای نداشت زره و دو شمشیر هندی و کلاه رومی و ترکش و تیر و سپر زرین برگرفت و به باغ پردرختی فرار کرد. وقتی آسمان روشن شد شیرویه به کاخ حمله برد ولی از شاه خبری نبود.
در وسط روز خسرو به آب و نان نیاز پیدا کرد، بنابراین پنج مهره ای را از کمربندش باز کرد و به باغبان داد تا غذایی تهیه کند. باغبان شاه را نمی شناخت وقتی به نانوایی آمد، بهای آن را کسی نمی دانست بنابراین به پیش گوهرفروش رفتند و گوهرفروش با دیدن آن شاخ زرین فهمید که اینها از گنج خانه ی خسروی است و فکر کرد آن مرد گوهرها را دزدیده است ناگزیر او را به سوی زاد فرخ برد و زاد فرخ به سوی شیرویه آمد و از باغبان خواستند تا نام و نشان صاحب گوهرها را باز گوید. باغبان قضیه را تعریف کرد و شیرویه سیصد سوار به آن مرغزار فرستاد تا خسرو را گرفتار و در بند سازند.
سپاهیان از اینکه شاه را دستگیر کنند، شرم داشتند و به سوی زاد فرخ آمدند و سرانجام زاد فرخ خود به نزد شاه رفت و به او گفت که همه ی شهر ایران دشمن شاه هستند پس بهتر است تا با آنها باز گردد خسرو وقتی این سخنان را شنید از طالع بینی اخترشناسان و چگونگی مرگش به یاد آورد و فهمید که الان همان زمان است بنابراین سوار بر پیل شد و از باغ بیرون آمد و به فرمان قباد (شیرویه) او را به «گلینوش» بردند قباد (شیرویه) بر تخت شاهی نشست، فردوسی به گفت و شنودهایی بین پدر و پسر و شیون باربد بر خسرو اشاره می کند که اینجا باعث اطاله ی کلام می شود و مربوط به مبحث عشق و خسرو و شیرین نیست.
روزی بزرگان و کسانی که با خسرو بد کردند به پیش شیرویه آمدند و گفتند: که بر یک تخت همانا دو شاه جای نگیرد و از او خواستند تا نهانی خسرو را تباه کند و عاقبت مردی زشت روی به نام «مهرهرمزد» به بارگاه آوردند و شیرویه خنجری تیز به او داد و از او خواست تا خسرو را بکشد خسرو با دیدن آن مرد بر خود لرزید و دانست که روزگارش به سرآمده، بنابراین طشت و مشک و عبیر و جامه ی پاک خواست و چادری نو بر سر کشید تا چهری مهر هرمزد را نبیندواندک زمانی بعد، جگرگاه او با خنجر تیز از هم دریده شد.
پنجاه و سه روز از کشته شدن خسروپرویز می گذشت که ‌شیرویه فرستاده ای نزد شیرین روانه کرد و او را فریبکار جادوگری خواند که در ایران گنهکارترین زن بود و با سحر و جادو شاه را می داشت. سپس از او خواست تا به درگاهش آید و بدو پیوندد. اما شیرین چون پیغام شیرویه بشنید. سخت برآشفت واو را دشنام و نفرین کرد و گفت هر آن کس که خون پدر بریزد فرّ و بزرگی از او دور خواهد شد.
آنگاه دبیری آور و نامه ای پر از پندر و اندرز به او نوشت و گفتارش را سراسر برگ و بادی بیش نخواند؛ و سپس از او خواست تا از آن گفتار دروغ که او را از مشکوی زرین خواسته و جان خویش به دیدارش آراسته بود، شرم دارد و آن سخن نزد کسی نگوید، اما شیرویه چون پاسخ زن بیگناه بشنید، بدو پیغام داد که اگر از آبروی خویش می ترسد پس همانا چاره ای جز آمدن به درگاهش ندارد.
از این رو شیرین که چاره ای نداشت با دلی پردرد به شیرویه بدکنش پیغام داد که نزد وی تنها نخواهد آمد، شیرویه نیز پنجاه مرد از سالخوردگان و پیران داننده را به درگاه آورد وکسی نزد شیرین فرستاد تا او را نزد شیرویه ببرد.
شیرین جامه سیاه بر تن نمود و به «گلشن شادگان» آمد و پس پرده ی شاه بنشست. شیرویه نیز کسی را نزدیک او فرستاد تا بدو بگوید، اکنون که دو ماه از سوگ خسرو گذشته است، رواست تا با او پیوند جوید و جفتش گردد.
شیرین نیز چون گفتار شیرویه بشنید، از او خواست نخست دادش بدهد تا پس از آن پاسخ وی باز گوید، آنگاه از پس پرده آواز داد که اگر به گمان شاه او زن بدکردار و جادوگری است،‌پس چرا با او همی پیوند می جوید و شیرویه چنین پاسخ داد که از گفتارش کینه به دلیل نگیرد و او قصدی در سخنش نداشته است.
آنگاه شیرین رو به دانندگان و آزادگان کرد، و از ایشان خواست؛ تا در این سال ها که بانوی ایران و همواره پشت دلیران بوده و غیر از راستی و درستی نپیموده است؛ اگر از او کژی و ناراستی دیده اند، باز گویند. بزرگانی که در پیش شاه بودند، یکایک از شیرین به خوبی یاد کردند و او را زنی نیکو و خردمند و بی نظیر در جهان خواندند.
شیرین چون پاسخ بزرگان شنید، از سه چیز یاد کرد که اگر هر زن آن سه چیز را دارا باشد، همانا زیبنده و سزاوا تخت مهی است:
اوّل آنکه با شرم و خواسته و مال باشد تا جفتش بدو خانه بیاراید، چنان که خود با خسرو نمود و او را که نا کام و ناامید از روم بازگشته و در مرز و بوم ایران جای نشستن نداشت، با پشتیبانی به کامکاری رسانید و در جهان کسی چون او ندید.
دوّم آنکه زنی که فرزند پسر زاید شویش را خجسته گرداند و او چهار فرزند پسر به نامهای ستور و شهریار و فرود و مردانشه آورده بود و شهریار بدانها شاد بود.