مقاله با موضوع خسرو و شیرین و بهرام چوبین

دانلود پایان نامه

فصل اول : چکیده ی داستان خسرو و شیرین به روایت نظامی:
داستان خسرو و شیرین در این منظومه از روزگار پدرش هرمز آغاز می شود، نظامی در ابتدا مطالبی راجع به تولد خسرو بیان می کند هرمز به جای پدرش کسری – انوشیروان – بر تخت پادشاهی می نشیند و همان رسم عدل و داد پدر را پیشه می کند؛ اما با تمام خوشی ها و کامرانی هایی که داشت آرزوی فرزند پسری داشت و سرانجام پس از نذرهای فراوان خداوند به او پسری عطا می کند که نامش را خسرو می گذارد، خسرو در زیبایی و کمال منحصر به فرد بود و هر روز بر جمال و کمال او افزوده می شد. نزد استاد دانایی به نام «بزرگ امید» دانش های زمان را آموخت.


شاه (هرمز) در همه جا عدل و داد را پیاده می کرد (حتی در مورد فرزندش) روزی خسرو برای شکار به صحرا می رود در هنگام شب به دهی فرود می آید و خانه ای را طلب می کند ،مجلس سماع و شراب برپا می کندو اسب او وارد کشت زار روستایی می شود و غلامش هم به غوره ی باغ، دستبرد می زند روز بعد شاه را از این ماجرا خبر می کنند و شاه در صدد تنبیه فرزند برمی آید. تخت و غلام خسرو را به روستایی می بخشند، مرکب او را پی می کنند و چنگ خنیاگر را می شکنند.
خسرو بعد از این ماجرا همراه با تنی چند به دربار شاه می رود تا شفاعت خواه او نزد شاه شوند و شاه او را می بخشد و ولیعهد خود می کند.
شب، خسرو نیای خود (انوشیروان) را به خواب می بیند که او را مژده می دهد که به زودی صاحب چهار چیز خواهد شد: دلارامی خوبروی به نام شیرین، مرکبی شبرنگ به نام شبدیز، نواسازی به نام باربد و تختی گوهرنشان و زرّین.
بعد از مدتی- شاپور ندیم خسرو- از دختری به نام شیرین که برادرزاده زنی به نام سمیرا (مهین بانو)است، برای خسرو نقل می کند شاپور به طرزی شیرین را توصیف می کند که خسرو بدون آنکه شیرین را ببیند عاشق او می شود و به شاپور دستور می دهد که خودش برای عشق او چاره و تدبیری بیندیشد.
بعد از آن شاپور به طرف ارمن برای طلب شیرین به راه می افتد و در آن زمان شیرین در کوهستان ارمن همراه با هفتاد تن از دختران هم سن و سال مشغول تفرّج و سرگرمی است.
شاپور شبانه به آنجا می رود و تصویری از خسرو به درختی در معرض دید شیرین قرار می دهد و این قضیه سه بار تکرار می شود. دفعه ی سوم شیرین از همراهان می خواهد که پرس و جو کنند ببینند کسی صاحب این تصویر را می شناسدیا نه. شاپور در لباس رهگذری از آنجا رد می شود وقتی همراهان از او سؤال می کنند می گوید: باید با خود شیرین در خلوت سخن بگوید. او وقتی با شیرین تنها شد حکایت حال خسرو و عشق او را برایش تقریر می کند.
شیرین که قبلاً با دیدن تصویر خسرو دلش لرزیده بود، با توصیفهای شاپور دلباخته ی خسرو شد و او هم از شاپور راه چاره را طلب کرد. خلاصه قرار بر این شد که شیرین به بهانه ی نخجیر از درگاه بیرون بیاید و ناگهان از همراهان جدا شود و به طرف مداین حرکت کند.
روز بعد هنگامی که اطرافیان شیرین مشغول شکار بودند؛ شیرین نقشه را اجرا کرد و هر چه ندیمان پشت سر او سریع رفتند فایده ای نداشت و فکر کردند که اسب او سرکش شده، و کنترل اسب از دستش خارج شده، خبر را به مهین بانو آوردند. مهین بانو ابتدا بی تابی می کرد، ولی در خواب دید که بازی روی دستش نشسته و پس از پرواز و حسرت خوردن مهین بانو دوباره باز به سوی او برگشته است؛ بنابراین مطمئن شد که شیرین دوباره به سوی آنها خواهد آمد.
شیرین در بین راه به چشمه ای می رسد. برای رفع خستگی داخل چشمه می رود؛ تا تن و سر را بشوید از طرف دیگر در پی توطئه های1 بهرام چوبین، خسرو از ترس پدر از مداین فرار می کند. اتفاقاً در همان چشمه برای استراحت توقفی می کند. اومدت کوتاهی از همراهان جدا شد، یک لحظه چشمش به شیرین افتاد، که در آب مشغول شستن سر و تن بود سریع از شرم سرش را برگرداند و شیرین هم متوجه نگاه او شد و فوراً از آب بیرون آمد و لباس پوشید و به طرف مداین به راه افتاد اما در دلش خارخاری نسبت به آن جوان بود و فکر می کرد که او را می شناسد خسرو هم وقتی دید اثری از شیرین نیست از اینکه رویش را برگردانده بود، پشیمان شد. چون او هم گرایشی به این دختر جوان در دلش احساس می کرد.
وقتی شیرین به مداین رسید، خبر شد که خسرو از آنجا گریخته است؛ اما خسرو به کنیزان سفارش شیرین را کرده بودکه برای او در جای خوش آب و هوایی قصری بسازند. بعد از مدتی به درخواست شیرین در ده فرسنگی کرمانشاهان قصری برایش بنا کردند اما بخاطر رشک و حسد نسبت به این میهمان زیبا، قصر او را در جای گرم و بد آب و هوایی بنا کردند.
خسرو در مسیر خود به موغان رسید مهین بانو استقبال شایسته ای از او به عمل آورد و از او خواست تا زمستان را در بردع بگذراند او هم پذیرفت شاپور برای خسرو خبر آورد که اکنون شیرین در قصرِخسرو سکونت دارد و قرار بر این شد که شاپور به مداین برود و شیرین را با رسم و آیین به ارمن باز گرداند.
بانوی ارمن اسبی به نام گلگون به خسرو هدیه داد و شاپور به دستور شاهزاده با همان اسب به طلب شیرین به مداین رفت در این حین به خسرو خبر رسید که مخالفان پدرش را خلع کرده اند و به چشم او میل کشیده اند. خسرو برای دفع شورش راهی مداین شد.
از سوی دیگر شاپور شیرین را به ارمن نزد مهین بانو برد در این زمان بهرام چوبین بیکار نبود و توطئه ای طراحی کرد؛ که خسرو، باعث تبه شدن چشم پدرش بوده و او می خواسته تخت پادشاهی را به دست گیرد و همراه با لشکری به سوی مداین به راه افتاد.
خسرو در پس شنیدن این خبر بر شبدیز سوار شد و راه آذربایگان را در پیش گرفت وقتی به موغان رسید شیرین در نخجیرگاه مشغول شکار بود در این حوالی به یکدیگر رسیدند ، شیرین او را به قصرش دعوت کرد و دوباره مهین بانو استقبال شاهانه ای از او به عمل آورد. وقتی مهین بانو از عشق خسرو به شیرین خبردار شد شیرین را نصیحت کرد که بدون رسم زناشویی با او عشق بازی نکند و او هم سوگند خورد که جز از راه حلال با او جفت نگردد.
روزها و شب های زیادی شیرین و خسرو در مصاحبت یکدیگر سپری می کردند، و هر بار که خسرو طلب مراد از شیرین می کرد او مانع می شد. حتّی خسرو متوسّل به انجام کارهای شگفت مثل کشتن شیر و امثال آن برای جلب توجه شیرین می شد اما شیرین عفیف تر از آن بود که به این سادگی ها تن به خواسته خسرو سپارد.
بعد از التماسهای مکرر خسرو از مقاومت و عتاب شیرین ملول شد و با حالت قهر رهسپار سرزمین روم شد در آنجا نزد قیصر رفت و دختر او مریم را به عقد خود درآورد قیصر لشکری را همراه خود کرد و او توانست بهرام را شکست دهد و خسرو بر تخت مداین نشست.
شیرین از اینکه بر خسرو سخت گرفته بود پشیمان و بی تاب بود. مهین بانو او را به شکیبایی فرا می خواند.
بعد از چندی مهین بانو در بستر بیماری افتاد قبل از مرگ ،کلید گنجینه ها را به شیرین سپرد و فوت کرد. شیرین یک سال بیشتر فرمانروای ارمن نبود بعد از آن خسته و دل شکسته فرمانروایی را به مولایی سپرد و خود به هوای خسرو راهی مداین شد همراه با شاپور به همان قصر بد آب و هوا در مداین فرود آمد.
خسرو از آمدن شیرین خوشحال شد و دلش در هوای شیرین بود، مخصوصاً وقتی باربد سی لحن دل انگیز در فراق شیرین گفت؛ به حدی بی طاقت شد که به هر بهانه ای اسم شیرین را بر زبان می آورد. حتی از مریم خواست تا شیرین را به عنوان پرستار به مشکوی بیاورد ولی مریم پاسخ سخت داد.
خسرویِ بی شکیب، شاپور را نزد شیرین فرستاد تا اجازه دهد مدتی پنهانی به او عشق ورزد اما شیرین با عصبانیّت و تلخی جواب او را داد.
شیرین در آن قصر دلگیر غذایی غیر از شیر نمی خورد، چون اطراف آنجا گلهای خرزهره بود، رمه ها دور از قصر بودند. بنابراین فراهم کردن شیر کار سختی بود شاپور مهندسی به شیرین معرفی کرد که می تواند در سنگها و کوه ها جویی حفر کند تا شیر راحت به دست شیرین برسد.
فرهاد به دربار شیرین آمد و در اولین برخورد دلباخته ی شیرین شد در مدت یک ماه، از میان سنگ خارا جویی درست کرد و در ازای این کار شیرین، گوشواره های خود را به فرهاد داد. اما فرهاد گوشواره ها را در پای شیرین افکند و از شدت عشق و بی قراری آواره ی صحرا و بیابان شد.