مقاله با موضوع تقدیر و سرنوشت و داستان یوسف

دانلود پایان نامه

و محبوبش در جواب می گوید:
بگفتا از نژاد آدمم من ز جنس آب و خاک عالمم من


کنی دعوی که هستم بر تو عاشق اگر هستی در این گفتار صادق
حق مهر و وفای من نگه دار به بی جفتی رضای من نگه دار
(همان،100)
زلیخا دوباره خواب یوسف (علیه السّلام) را می بیند و سلسله عشق او را می جنباند و او را به ورطه ی جنون می کشد زلیخا چاره ای نداشت و قضیه را برای دایه اش گفت و دایه اش هم موضوع را با پدر زلیخا در میان گذاشت. پدر هم همه چیز را به تقدیر و سرنوشت واگذار کرد:
نهان رفت و حالش با پدر گفت پدر زان قصه ی مشکل برآشفت
ولی چون بود عاجز دست تدبیر حوالت کرد کارش را به تقدیر
(همان، 99)
نکته ی جالبی که در اینجا مطرح می شود، این که؛ یوسف در خواب عاشقِ زلیخا است و بصورت ایجاز این عشق را بیان می کند:
مرا هم دل به دام توست در بند ز داغ عشق تو هستم نشانمند
(همان، 100)
در اثر نظامی و دهلوی، مهین بانو سرپرست شیرین است؛ امّا در داستان یوسف و زلیخا، پدر زلیخا سرپرست اوست و به چاره اندیشی این جنون عشق می پردازد.
مدتی از این وضعیت می گذرد و بعد از آن زلیخا برای سومین بار یوسف را در خواب می بیند این بار به مقام یوسف پی می برد و عقل و هوش خود را باز می یابد.
این بار زلیخا وقتی یوسف را در خواب دید، با زاری و التماس از او خواست تا؛ زنام و شهر خویش آگاهیم ده و یوسف می گوید:
بگفتا گر بدین کارت تمام است عزیز مصرم، مصرم مقام است
به مصر از خاصگان شاه مصرم عزیزی داد، عزّ و جاه مصرم
(همان، 104)
بعد از آن حال، زلیخا بهبود یافت و پدرش خوشحال شد و بند و زنجیری که به خاطر جنون بر پایش بسته بودند، از او باز کردند؛ و ورد و ذکر زلیخا در مورد عزیز مصر بود.
ب) وصال:
بعد از مرگ همسر زلیخا، عشق یوسف هر روز بر زلیخا فزونی می یافت. زلیخا هر روز به بهانه دیدن یوسف بر سر راه او حاضر می شد. بعد از مدتی تمام ثروتش را از دست داد. همینطور زیبایی و فروغ دیدگانش هم از بین رفت تا اینکه؛ زلیخا بعد از بی توجهی یوسف نسبت به خود به خدا شکایت برد و بتها را شکست و به خداوند ایمان آورد. بعد از تضرّع فراوان روزی به خلوتخانه یوسف آمد و به معجزه ی الهی جمال و جوانی خود را باز یافت و وقتی یوسف از زلیخا می پرسد که آیا حاجت دیگری هم داری یا نه؟ زلیخا در پاسخ می گوید:
مرادی نیست گفتا غیر از اینم که در خلوتگه وصلت نشینم
(همان، 240)
یوسف مردّد بود که چه کند که؛ آواز پر جبریل برخاست که ایزد پاک فرمودست، چون ما عجز زلیخا را دیدیم، تو هم او را به عقد خود در بیاور و اینگونه زلیخا به عقد یوسف درآمد.