مقاله با موضوع براعت استهلال و عاشق و معشوق

دانلود پایان نامه

وحشی در بخش بعدی به رفتن شیرین به کوه بیستون و گفتگوی او با فرهاد و بیان مقامات محبّت می پردازد.
در این قسمت هم مناظره ی زیبایی بین این عاشق و معشوق اتفاق می افتد که به ذکر چند بیتی اکتفا می کنم:


بگفت این گنج را حاصل ندانم بگفت بی نیازی این و آنم
بگفت این بی نیازی را غرض گو بگفت تا نیاز آرم به یک سو
بگفت چون به یک سو شد نیازت بگفت گیرم آن زلف درازت
(فرهاد و شیرین،476)
وحشی با براعت استهلال زیبایی راجع به راز پوشی سخن در بخش بعدی آغاز می کند که:
اگر خواهی بماند راز پنهان به دل آن راز پنهان ساز چون جان
مکن راز آشکارا تا توانی که اندر محنت و اندوه مانی
(همان،480)
و وقتی راز فرهاد آشکار می شود اندوه او هم آغاز می شود:
چو راز کوهکن شد چون کوه فاش به سر افکنده خسرو فکر یغماش
که آن گوهر که در خورد شهان بود چون دل در سینه پاکش نهان بود
چنین گویید کز شیرین و فرهاد خبر در محفل پرویز افتاد
(همان،480)
خسرو پرویز بعد از شنیدن این خبر دیگر خواب و خور نداشت. چنان آتش غیرتش بر افروخته بود، که حال خود را نمی فهمید به همین جهت با شاپور به خلوت رفت و از او چاره خواست و برای شاپور درد دل می کرد و از اینکه شیرین او را که شاه بوده قبول نکرد و حال فرد عادی و به قول خسرو، گدایی را بر خود قبول کرده است می نالد و به شاپور می گوید:
بگویم تا که خونش تا بریزند که با شاهان گدایان کم ستیزند
(فرهاد و شیرین،482)
اما شاپور، خسرو را آرام می کند و از رنجهایی که شیرین برای آمدن به دربار خسرو بر خود نهاده بود یاد می کند و به خاطر اینکه فقط با رسم و آیین می خواست با تو ازدواج کند تو عصبانی و ترش رو شدی و با شکر در آمیختی و شیرین را فراموش کردی و الان من (شاپور):
گمانم کاین حدیث آوازه اوست هم از نیرنگهای تازه اوست
که خسرو را در اندازد به تشویش تهی سازد دل پرانده خویش
(همان،482)
شاپور به خسرو پیشنهاد می کند که نامه ای به سوی شیرین بفرستد و خسرو در نامه تمام گله هایش را عنوان می کند
از طرف دیگر شیرین مشغول تفرّج و گشت و گذار در دشت است و از روزگار گذشته و بی وفایی ها گله مند است که در حین گفتگوی با خود سواری چون شرر جهنده دید که به سوی او می آید و نامه ای از خسرو دارد که مشحون از عباراتی زهر آلود است