مقاله با موضوع امیرخسرو دهلوی و مهمان نوازی

دانلود پایان نامه

و سوّم آنکه زن را چهره و روی زیبا باشد و موی خویش پنهان دارد.
و آنگاه؛ چادر خویش را از روی بگشاد و بدیشان گفت که رویش همان است که می بینند و هیچ دروغ و افسونی نیست. چون شیرین چادر خویش از روی کنار زد، همه مهتران از آن زیبایی و رنگ و رخسار زن، در شگفت ماندند و شیرویه چنان شد که گویی جان و روان از تنش به پرواز درآمد. و همان لحظه رو به شیرین کرد، و از جان و دل آن خو برخ را خواستار شد. اما شیرین پیش از آنکه پاسخ شیرویه را بدهد، از او دو حاجت دارد. شیرویه حاضر شد حتی جان خویش بدو دهد.
شیرین اولین خواسته خویش را گفت و از شیرویه خواست تا هر آنچه از گنج و گوهر و دینار از آن اوست، بدو باز گرداند و با خطّ خویش بنویسد که از کم و بیش وی بیزار است. شیرویه نیز خواسته وی پذیرفت و چنان شد که شیرین از گلشن سوی خانه رفت و بندگان را آزاد نمود و به درویشان درم و دینار بسیار بخشید و به آنهایی که خانه ای ویران داشتند و نیز به ‌آتشکده و جشن سده، چندی نثار نمود پس از آن به سوی باغ بازگشت و بندگان را سراسر نزد خویش فراخواند و درباره راستی و درست کرداری خویش از آنان پرسید. بندگان و خادمان نیز یکصدا از جای برخاستند و او را بانوی بانوان و سخنگویی دانا و روشن روان خواندند. آنگاه همگی به سوی شیرویه رفتند و آنچه از آن زن بیگناه شنیده بودند بدو باز گفتند. شیرین پس از آن، کسی را نزد شیرویه فرستاد، آرزوی دوم خود را به او خویش به او گفت؛ تا در دخمه شاه که در آن به خواب ابدی رفته بود، ‌بگشاید و با او دیدار تازه کند.
نگهبان در دخمه را باز کرد پارسا را به درون راه داد شیرین نیز چهره خویش بر چهره خسرو نهاد واز گذشته ها با وی سخن راند و گریه و زاری بسیار کرد و پس از آن زهر هلاهل که با خود آورده بود، بخورد و در کنار خسرو جان به جان آفرین تسلیم نمود.
از سوی دیگر چون شیرویه از کار شیرین آگاه گشت، بسی بر او گریان و نالان شد و از دوری وی بیمار گشت و چندی بعد او را نیز زهر دادند و جسم بی جانش در آن دخمه که خود فرمان ساختنش داده بود، نهادند و بدینگونه فرزند بدکردار خسر، به شومی زاده شد و به شومی تاج و تخت به فرزند سپرد.
فصل سوم : داستان شیرین و خسرو به روایت امیر خسرو دهلوی:
امیرخسرو دهلوی، داستان شیرین و خسرو را از زمانی آغاز می کند که هرمز از دنیا رفته است و خسرو جانشین او شده است .بعد از توضیحاتی که در باب عدل و داد خسرو (که همچون نیای خود دارای چنین خصوصیتی بوده است) می دهد، در مورد دشمن او -بهرام چوبین- سخن می گوید؛ که تمام کارها بر وفق مراد خسرو بود، بجز اینکه فکرش از جانب بهرام نگران بود بعد از اینکه هرمز مرد، بهرام در صدد انتقام و کینه خواهی از خسرو برآمد و می خواست تخت پادشاهی را تصرف کند در آن هنگام بهرام به مداین لشکرکشی کرد و خسرو شکست خورد و از مداین گریخت.
در این گریختن شاپور -ندیم خاص او- همرکابش بود و برای اینکه راه کوتاه شود، و مشکلات زیاد به نظر نرسد، سعی می کرد حکایتهای گوناگونی از تجربه هایش برای خسرو نقل کند. در بین سخنانش از نقاشی ای سخن به میان می آورد که تصویر چهره زنی است که از آن عجیب تر ندیده بود و گفت: اکنون نسخه ای از آن با او است . آن را به خسرو نشان داد خسرو بعد از دیدن تصویر نه یک دل، بلکه صد دل عاشق شیرین شد، و چاره ی کار را از خود شاپور خواست.
شاپور گفت: که در سرزمین ارمن شنیده ام که زنی فرمانرواست و بتی که این تصویر از او است نیابت دار آن تخت است و بعد به توصیف مهین بانو و شیرین برای خسرو می پردازد.
خسرو سریع به طرف ارمن حرکت کرد شیرین در آن حوالی مشغول تفرّج و نخجیر بود وقتی آن گروه را دید به کنیزان خود فرمود که از غریبه ها باز جویند خبرها. خسرو می خواست هویت خود را به آنها اعلام کند. اما شاپور نگذاشت و گفت که هر کسی نباید ما را بشناسد، مگر اینکه خود بانو از ما بپرسد. کنیز شیرین آنچه را دیده و شنیده بود،به شیرین گفت. بانو شاپور را به خدمت پذیرفت و از او پرسید که شما کیستید؟
شاپور بعد از تعظیم و تکریم به توصیف مختصری از خسرو پرداخت و خسروپرویز را معرفی کرد شیرین وقتی نام خسرو را شنید هوش از سرش رفت، چرا که حکایتهای گوناگونی از دیگران در مورد او شنیده بود، و از این شنیده ها عاشق و دلباخته ی خسرو شده بود بنابراین به پابوسی شاه رفت.
وقتی شاه زیبایی شیرین را دید عشق و دیوانگی اش از سر گرفته شد شیرین از خسرو خواست تا کلبه ی آنها را نورانی کند، اما خسرو گفت مرا کاری در سرزمین روم هست وقتی از آنجا باز گردم مهمان تو خواهم شد: و شیرین بزاری گفت: چرا دل را بردی با ما اینچنین ناز می کنی؟ خسرو وقتی این وضعیت را دید بوسه ای چند بر پای شیرین زد و گفت من ترا می آزمایم وگرنه با وجود چون تویی، پای رفتن ندارم خسرو اینگونه مهمان شیرین شد وقتی مهین بانو خبر شد استقبال شاهانه ای از خسرو به عمل آورد.
آن روز، شیرین و خسرو در مصاحبت یکدیگر به سر بردند وقت خواب، خوابگاهی برای شاه مهیا کردند. اما خسرو در هوای شیرین بود و خواب و آرام و قرار نداشت از سوی دیگر آن صنم (شیرین)‌نیز همین وضعیت را داشت.
روز بعد دوباره شیرین مجلس آراست و در مصاحبت یکدیگر به سر بردند اما خسرو بی طاقت شد و عشق خود را بر شیرین اظهار داشت که:
مرا حلوای شیرین کی کند سود کزان حلوا نبینم به جز دود
(شیرین و خسرو، 71)
شیرین در پاسخ گفت که اگر تو در این عشق صبر از کف داده ای اینگونه مپندار؛ که من آسوده خاطرم، من هم از عشق تو صبر و شکیبایی را از دست داده ام، اما فسق، ناموس و ننگ و آبروی پادشاهی را تباه می کند و راضی نیستم که عمل حرامی نام و حرمت را از بین ببرد.
هر چقدر خسرو تلاش کرد آن یار پولاد ستم بر، نرم نشد به همین جهت از شیرین درخواستِ وثیقت کرد؛ تا پیمان شکنی نکند و جفت دیگری غیر از خسرو برنگیرد. شیرین نیز سوگند یاد کرد که در جهان جفتی غیر از خسرو نخواهم وقتی این پیمان بین این دو عاشق بسته شد، و خسرو خیالش از بابت شیرین راحت شد. شیرین را از کاری و مشکلی که در سرزمین خود داشت آگاه کرد و گفت باید به سرزمین روم بروم.
شیرین گفت: هر چند که طاقت دوری ترا ندارم ولی بخاطر همت بلندت بهتر است که آن کار را انجام دهی. مهین بانو دو اسب تیزرو به خدمت خسرو آورد، و خسرو شبدیز را انتخاب کرد.
وقتی خسرو به روم رسید قیصر مهمان نوازی شاهانه ای به عمل آورد و بعد از مدتی دخترش مریم را به عقد او درآورد.
خسرو بعد از آن با لشکری که قیصر در اختیار او قرار داده بود راهی ایران شد و دمار از روزگار بهرام برآورد و دوباره بر تخت شاهی نشست و تا وقتی که به مرگ بهرام یقین پیدا نکرد از جانب او آسوده خاطر نشد.
از طرف دیگر دولت روم وقتی قدرت خسرو را دید از نهیب او بر خود لرزید ضمن اینکه چند نفر از کسانی که با قیصر خصومت و دلخوری داشتند پنهانی با خسرو عهد و پیمان بستند.
قیصر مقدار زیادی از ثروت خود را بربار کشتی ها کرد و به سرزمین حبشه فرستاد، تا در روز نیاز آنها را به او باز گرداند اما از بدحادثه بادی مخالف وزید و همه ی کشتیها به انطاکیه سر حد مرز پرویز افتاد خبر به شاه رسید و شاه دستور داد تا تمام آن گنج بادآورده را از دریا به خزانه ها بیاورند؛ و صلا در دادند و آن ثروت باد آورده را بر همگان نثار کردند طوری که دیگر فقیر و مسکینی نبود.
باربد در بزم خسرو نواهایی ساخت ،که اولی به نام «گنج بادآورده» بود وقتی خسرو این نغمه را شنید آتش عشق دوباره به جانش افتاد و چنان باربد را غرق صله کرد که خودش تعجب کرد وقتی به خانه رفت نغمه ای دیگری را تدارک دید و نغمه ی «مروارید شادروان» را برای شاه خواند شاه عنان را از دست داده بود ولی چون با مریم ازدواج کرده بود هیچ چاره ای جز صبر نداشت.