مقاله با موضوع امیرخسرو دهلوی و عاشق و معشوق

دانلود پایان نامه

وقتی که گنج قیصر به دست خسرو افتاد نشانه های اختلاف بین این دو آشکار شد از طرفی خسرو توجه چندانی به مریم نداشت و عیش مریم از وجود شیرین مکدّر بود و این مساله باعث شد که مریم بیمار شود و بعد از مدتی در بستر بیماری جان به جان آفرین تسلیم کند.
شاه با صد شادی مجلس ماتمی را آراست و به ماتم داری پرداخت اما نه برای مریم، بلکه در فراق شیرین.شیرین هم برای این که رقیب سرسختش از سر راه کنار رفته بود سر از پا نمی شناخت و هر دوی آنها مشغول بزم و شکار شدند. شیرین و خسرو مدتی بر لب شهرود مشغول عیش و مجلس و بزم بودند و با یکدیگر افسانه ها گفتند خسرو مراد از شیرین طلب می کرد و شیرینِ عفیف، مانع می شد.


صبح روز بعد خسرو مجلسی آراست و موبدان و خردمندان را فراخواند و دستور داد، تمام کسانی که خیالی از عشق نسبت به یکدیگر دارند را به عقد همدیگر در بیاورند بعد از آن خودش به گفت و شنود طولانی با شیرین مشغول شد. و در آخر برای چندمین برای تقاضایش را از شیرین طلب کرد و شیرین هم مثل دفعات پیش امتناع کرد. خسرو از شیرین ناامید شد و از پیش او به خشم رفت و با شاپور درد دل می کرد؛ که شاپور سخن از زنی به میان آورد که در اصفهان است و نامش شکر است و خواستگاران بی شماری دارد؛ منتها او فقط عاشق خسرو است بنابراین خسرو همراه با لشکری عازم شکار شد لشکر خسرو به بارگاه شکر رفتند. در مجلس خسرو، شکر غزلی را پرداخت و بعد از آن خسرو را به خانه خویش مهمان کرد و علت اینکه اینهمه خواستگار داشته است ولی به هیچ کدام پاسخ مثبت نداده، عشق به خسرو بیان کرد و گفت که به همین جهت میل او نسبت به دیگران سرد شده است.
بعد از آن امیرخسرو دهلوی حکایت (ابله و فال بد) را نقل می کند.
در این حین برای خسرو خبر می آورند که فردی به نام فرهاد، عاشق و دلباخته ی شیرین است. خسرو بی تاب و قرار می شود، و در پی یافتن چاره ای است که خشم و غیرت خود را آرام کند که بزرگ امید به او می گوید نامه ای برای شیرین بفرست تا در جواب نامه ی شیرین مزاج او را خواهیم شناخت.
خسرو، نامه ای سراسر عتاب و سرزنش و طعنه به شیرین فرستاد. وقتی نامه به دست شیرین رسید، هوش از سر شیرین برفت و از دبیران خود کسی را خواست تا جواب نامه ی خسرو را بنویسد.
خسرو شکر را پنهانی به عقد خود درآورد؛ وقتی خبر ازدواج خسرو با شکر به گوش شیرین رسید، آشفته و مشوّش شد و با درد تنهایی خویش می ساخت و در کوه و کمر مشغول گشت و گذار بود.
روزی از کوه بیستون عبور می کرد که دید سنگ تراشی از سنگ خارا جوئی تراشیده است با تعجب به او احسنت گفت و از نام نشان آن جوان خوب رو سرو قامت پرسید. فرهاد از شنیدن صدای شیرین از هوش رفت و بعد از آن به زاری گفت که نام من فرهاد است، ونام و نشان شیرین را پرسید اما شیرین گفت: نام و نشان مرا رها کن چرا که مرا باتو کاریست و ماجرای گوسفندان و دوری راه و زحمت آوردن شیر را برای فرهاد گفت و از او خواست تا جویی را برای آوردن شیر در کوه بسازد و وقتی از مزد و بهای آن پرسید فرهاد در خاک غلطید و گفت مزد من فقط دیدن روی زیبای توست و شیرین تمنای او را برآورد و برقع را بالا زد و روی خویش بدو نشان داد فرهاد بیچاره با دیدن روی ماه شیرین از حال رفت.
بعد از اینکه شب فرا رسید شیرین، فرهاد کوهکن را خواست و در فرصت مناسب راز دلش را طلب کرد. فرهاد بعد از کلی مقدمه چینی جوابی بهتر از راستی ندید و گفت که نسب من به خاقان چین می رسد ولی من دولت و شاهی را فراموش کردم و مشغول این صنعت و پیکرتراشی شدم. پدرم وقتی از کار من آگاه شد مرا از خود طرد کرد. از آن روز، روزی من از زور بازوی من است و اکنون نیز جوئی برای آوردن شیر خواهم ساخت؛ به شرطی که با دیدار رویت مزد خود را بگیرم و شیرین نیز بخاطر رحمت و عطوفت شرط او را پذیرفت.
فردای آن روز فرهاد مشغول کندن کوه شد، و هر روز عشق او به شیرین افزون می شد، به حدّی که آواره ی کوه و صحرا شد و هر بار که شیرین به دیداراو می رفت نمکی بر زخمش بود.
بعد از آن شیرین جواب نامه خسرو را فرستاد او نیز در متن نامه از بی وفایی های خسرو گله و شکایت کرد، از اینکه با شکر ازدواج کرده است و او را فراموش کرده است.
خسرو وقتی نامه ی شیرین را خواند در هر خطی جواب خود را می گرفت بعد از خواندن نامه خسرو طاقت از دست داد و دستور به بازگشت از اصفهان داد.
شب در خواب دید که گلرخی، دو ساغر در دستش دارد یکی گلاب و دیگری شیر دارد ساغر گلاب را به او داد که بنوشد و ساغر دیگر را به جوانی که همراهش بود.اما وقتی آن جوان می خواست شیر را بنوشد ساغر افتاد و شکست و شیر ریخت.از بزرگ امید خواست تا خوابش را تعبیر کند بزرگ امید خواب را اینگونه تعبیر کرد، که وصال شیرین خواهی رسید؛ و فرهاد هم از سر راه تو برداشته خواهد شد.
صبح روز بعد خسرو لباس مرزبانان را پوشید و به تماشای فرهاد و کوه کندن او مشغول شد. از فرهاد در مورد اصل و نسبش پرسید و مناظره ی معروف بین خسرو و فرهاد در گرفت. وقتی خسرو از فرهاد ناامید شد، دنبال راه چاره ای گشت. اما کشتن او را هم صواب نمی دید. بزرگ امید پیشنهاد داد که بهتر این است که خبر مرگ شیرین را به فرهاد بدهیم اگر از غصه مرد که هیچ، فتح و گشایشی در کار ما خواهد بود وگرنه که در فکر راه دیگری باید باشیم. پادشاه به پاسبانی زنگی مأموریت داد تا این خبر را برای فرهاد ببرد. وقتی خبر را به فرهاد گفت شیرین گویان جانش برفت.
وقتی خبر مرگ فرهاد به شیرین رسید بزاری گریه کرد و او را بسیار باشکوه به خاک سپرد، بعد از آن امیرخسرو حکایتی در مورد «لاف خری با خربنده ای» می آورد.
بعد از ماجرای فرهاد، شیرین نیز در صدد کشتن شکر بر می آید؛ از این روی پیرزنی را به دربار او می فرستد. پیرزن مدت یکسال در دربار است و با خوراندن چیزهایی باعث تحلیل نیرو و شادابی شکر می شود، و در آخر به او زهر می خوراند و شکر را از سر راه شیرین بر می دارد و به نزد او باز می گردد.
بعد از آن، شیرین مشغول راز و نیاز و مناجات های عاشقانه می شود. خسرو نیز همین وضعیت را داشت، و مشغول درد دل در شب تار بود، وقتی روز بر آمد سوار بر شبدیز شد و به سوی قصر شیرین به راه افتاد. به دربار شیرین که رسید، با در بسته مواجه شد. تعجّب و حیران از این کار بود. شیرین از بالای قصر مشغول تماشای خسرو بود گفتگویی دراز بین شیرین و خسرو به وقوع پیوست که هشت بار پرسش و پاسخ بین آن دو ردوبدل شد(هر یک از طرفین چهار بار).
بعد از آن شیرین از بالای قصر فرود آمد و خسرو را به درون قصر برد در آن زمان باربد مشغول نغمه سرایی شد و غزل هایی از زبان خسرو سرود در مقابل، نکیسا از زبان شیرین ترانه ای سر داد و دو بار دیگر این غزلسرایی عاشق و معشوق بر زبان باربد و نکسیا جاری شد.
بعد از آن خسرو به بارگاه خود برگشت و به رسم پیمان برای شیرین انگشتری فرستاد و او را خواستگاری کرد، و اینگونه شیرین به عقد خسرو درآمد.
امیرخسرو دهلوی بعد از قضیه ی ازدواج شیرین و خسرو اشاره به مجلس ساختن خسرو با حکیمان می کند و سؤال هایی که در زمینه های مختلف مثل گردش افلاک و اجرام، حال طبایع و غیره … پرسید و هر بار جواب حکیمانه ی بزرگ امید را بیان می کند.
بعد از آن حکایت «مرد صاحب همّت» را می آورد و در پایان قضیه ی مشورت شیرویه با محرمان خود و رأی زدن در مورد کشتن خسرو آمده است.
وقتی شیرویه دید که خسرو بعد از وصال با شیرین از مُلک و دولت فراموش کرده است، از محرمان خواست تا فکری بیندیشند، و با محرمان خود در مورد کشتن خسرو مشورت کرد. لشکریان به قصر شاه حمله بردند تا او را دستگیر کنند، ‌خسرو که آگاه شده بود به داخل باغ پردرختی رفت، آنها شاه را نیافتند، بنابراین شیرویه را بر تخت شاهی نشاندند و بعد از او خواستند که شاه را از بین ببرد، چرا که یک مسند جای دو شاه نیست. همه ی بزرگان و لشکریان در پی یافتن خسرو برآمدند و خسرو را یافتند و به زنجیر کشیدند. سیه فامی را پیش وی فرستادند. خسرو با دیدن آن فرد دریافت که زمان مرگش فرا رسیده است. مرد قاتل هم بی درنگ خنجر تیز را را در سینه خسرو فرد برد و او را کشت.
وقتی شیرین بر سر جسد خسرو حاضر شد بسیار بی تابی می کرد و از بالین خسرو دشنه ای برداشت و در جگرگاه خود فرو برد و بدینگونه داستان عشق این عاشق و معشوق به پایان رسید.
دهلوی در پایان کتاب خود مبحثی با عنوان «در خاتمه ی کتاب» آورده است که در مورد بی وفایی دنیا و فانی بودن روزگار سخن می گوید.