مشارکت در تصمیم گیری و شبکه روابط اجتماعی

دانلود پایان نامه

” الان بارها شده اومده خونه عصبانی بوده، بد اخلاقی کرده، یا دست رو من بلند کرده، و‌لی من براش یه چیزی(آبی ، چای) میارم یا باهاش میخندم که آروم بشه”
“وقتی میاد براش این اتاق رو تمیز می کنم یه جای راحت براش درست می کنم ، براش چای میارم- بداخلاقی نمیکنم تا احساس راحتی کنه، به خودم میگم اگه هر چیزی بگه باید مراعاتش کنم تا راحت باشه ”


“با اینکه پدرم به زور بهش شوهرم داد و هیچ وقت با هم خوب نبودیم ولی وقتی که دکتر گفت مریضه دلم براش سوخت گفتم کسی رو نداره، موندم ازش مواظبت کردم”
“من به اخلاق و رفتار بدش عادت کردم دیگه کاری بهش ندارم، اگه چیزی بگه حرفی نمیزنم، دیگه آدم مجبور میشه چیزی نگه، بسازه و طاقت بیاره”
اکثر زنان مصاحبه شونده ویژگیهایی چون سر به زیر بودن، اطاعت و تسلیم، کوتاه آمدن، صلح جو بودن، مهربان بودن و وابستگی داشتن چه از لحاظ عاطفی و چه اقتصادی را ویژگیهای زنانه میدانستند و در مقابل ویژگی صاحب اختیار بودن را یک ویژگی مردانه تلقی میکردند.
در یک ازدواج، اختصاص دادنِ نقش‌های جنسیتی غالب به مردان و نقش‌های جنسیتی زیردستانه و سلطه‌پذیر به زنان، بر روابط قدرت درون رابطه اثر می‌گذارد. در خانواده‌ ها، زنان نقش‌های جنسیتی کلیشه‌ای را درونی می‌کنند، و غالباً خود را با نقش «همسر»، «مادر»، و «پرستار» در هماهنگی با هنجارهای اجتماعی و شریک مذکرشان وفق می‌دهند. در ساختار خانواده، افراد یاد می‌گیرند که ستم جنسیتی را به عنوان امری طبیعی بپذیرند و این در حکم اولین قدم برای حمایت از سایر اشکال ستم، نظیر سلطه یک جنس بر دیگری است. طبق الگوی جامعه پذیری جنسیتی که در آن مردگونگی ارزش محسوب میشود، زنان موجوداتی تابع و مطیع در ساختار مردسالار خانوادهاند و در حوزههای خصوصی خانواده محصور میمانند. وجود تمایزهای جنسی موجب میشود که در جوامع بدوی، و به تبع آن، جوامع بعدی، قواعد و مقررات اجتماعی به گونهای باشد که با لحاظ کردن ویژگیها و شرایط اعتباری و قرار دادی خاص، دو گروه همگون انسانی از هم مجزا شوند و عضویت در گروه مردان یا گروه زنان معناهایی متفاوت از هم داشته باشد و جبهه گیریهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و حتی انسانی این دو گروه در مقابل هم صورت میگیرد و شیوه اعمال قدرت مبتنی بر الگوی مجبورسازی به جای مجاب سازی از سوی مردان در رابطه با زنان و فرزندان به کار گرفته می شود (میل،1337).
5-2-1-7- مقوله هسته: خودکامگی و توزیع نابرابرانه جنسیتی قدرت
قدرت و احراز آن پدیدهای تاریخی است که همواره، هم در عمل، هم در اندیشه مطرح بوده است. به تعبیری میتوان گفت، قدرت جزئی لاینفک از حیات بشری است که در جامعه و به تبع آن، در همه ارکان اجتماعی از جمله خانواده مطرح است. در جریان تاریخ، قدرت در خانواده به مرد یا زن تفویض شد و با آن پدرسری و مادرسری فراهم آمد. پدرسری با پدرتباری، پدرنامی و پدرمکانی مترادف گردید. در نتیجه پدر نقشهای متنوعی یافت و به تبع آن قدرت عظیم را از آن خویش ساخت. مادر سری نیز در همین سیاق عمل کرد، لیک تفاوت در این بود که خانواده مادرسر شیوع کمتری داشت و تام نیز نبود. بدین معنی که از یک سو امتداد اجتماعی نیافت، یعنی ترجمان مادرسری به مادر سالاری تحقق نیافت، از سوی دیگر در درون خانواده نیز مادر اقتدار خود را با دائی تقسیم کرد. بنابر مفهوم مادرتباری، همه فرزندان اعضای وابسته به گروه تبار مادریشان به شمار می‌رفتند و پدر به گروه هم‌تبار فرزندانش تعلق نداشت. تصور می‌شود که زنان در گروه‌های مادرتبار از قدرت سیاسی برتری نسبت به مردان برخوردار بودند و زن‌سالاری بر آن‌ها حکم‌فرما بود، اما قضیه لزوما یا حتی غالبا به این نحو نبود، اگرچه در مقایسه با اجتماعات پدرتبار، زنان منزلت و اقتدار بیشتری داشتند اما معمولا ریاست به دست فرزندان مذکر یک زن یا پسرانش می‎بود. در رژیم مادرتبار، حقوق مالکیت به ندرت به زنان می‌رسید. هرچند ممکن بود انتقال اموال از یک مرد به مرد دیگر از میان زنان بگذرد. این اموال عموما از برادر به برادر و پس از مرگ آخرین برادر به پسر یکی از خواهران منتقل می‌شد. بنابراین به نوعی میتوان گفت در همه‌جا اقتدار خانواده در دست مرد و مرد‌سالاری حکم‌فرما بود، حتی در جوامع مادرتبار که، دایی قدرت را در دست داشت. در جامعه‌های مادرتباری گذشته، افزون‌طلبی‌های خانوادگی به زنان محدود می‌گشت اما چون زنان طبعا جنگجو نبودند از این‌رو افزون‌طلبی چنین خانواده‌هایی به مراتب کمتر از هنگامی بود که ریاست خانواده را مرد بر عهده داشت. بنابراین می‌توان تصور کرد که کشف نسبت پدری، ‌جوامع بشری را در رقابت بیشتری وارد کرد و آن را فعال‌تر و پر جنب ‌و جوش‌تر از جوامع مادرسالاری نموده و وجود تمایزهای جنسی موجب شد قدرت و تسخیر آن از اهم مباحث مهم تلقی گردد و خانواده نیز از آن مستثنی نگردید و سبب شد در جوامع سنتی پدیدهای با نام و به مضمون قدرت در خانواده تحقق یابد که معمولا در تسخیر مرد قرار میگرفت و در مقابل آن پیدایی پدرسری در خانواده موجبات پیدایی و گسترش مردسالاری را در جامعه فراهم آورد و با آن مردیت به نحوی حائز امتیازات خاص گردید که از آن به عنوان مردیت استعلایی یاد میشود (محمدی،1391).
وبر قدرت را امکان تحمیل اراده یک فرد بر رفتار دیگران تعریف میکند و از دیدگاه پارسونز، قدرت، امکان دستیابی به تسهیلاتی است که تصرف آنها مطلوب، و عرضهی آنها نسبت به تقاضا محدود است. در روابط خانوادگی، قدرت مفهومی است که از راه رفتارهای عینی اعضا قابل مشاهده است و معمولا شاخص عمده تعیین میزان قدرت زن و شوهر در روابط متقابلشان، الگوی مشارکت در تصمیم گیری است. خانواده و فرایندهای نظیر تصمیمگیری در خانواده و تقسیم کار، موقعیت های است که جنسیت را تولید و بازتولید می کند و زمینه های عینی و ذهنی، که ساختاری تاریخی دارند، نیز به آماده سازی شرایط برای عدم تعادل قدرت در خانواده میپردازند (نبوی و احمدی،1386). عدم تعادل قدرت به این معناست که یکی از همسران به علت تصاحب منابع ارزشمند یا به پشتوانهی حمایت باورهای فرهنگی، قدرتی بسیار بیشتر از طرف مقابل خود داشته باشد و معمولا این کفه، که سنگینتر است، به سوی مرد، و نه زن، متمایل است. جامعه‏شناسان و مردم‏شناسان، شکل مسلط خانواده در ایران به خصوص در روستاها را تا چند دههی قبل خانوادهی گسترده تابع سنت و مذهب میدانند و الگوی غالب در روابط خانوادگی را الگوی «پدرسالاری» دانسته‏اند و مهم‏ترین شاخص‏هایی که برای این الگو ذکر می‏کنند عبارتند از: ریاست پدر بر خانواده، پدر نَسَبی (انتقال نسب از طریق پدر)، پدر مکانی (رفتن زن پس از ازدواج به خانه شوهر) و پدر نامی (انتقال نام خانوادگی از پدر به فرزندان) و در ساختار مراتبی قدرت، شوهر یا پدر خانواده در راس هرم قرار می گیرد.
الیزابت بات به نوعی دیگر از روابط متقابل بین همسران در خانواده ها اشاره میکند. وی دو الگوی متفاوت از روابط خانوادگی را معرفی مینماید. الگوی اول مناسبات تفکیکی نقش های زناشویی نامگذاری میکند. این الگوی روابطی را توضیح میدهد که در آن زن و شوهر قائل به تفاوت واضحی در وظایف خود میباشند و نقشهای خانوادگی را به دقت تفکیک کرده و منافع، علایق و فعالیتهای جداگانه ای دارند. از الگوی دوم با عنوان مناسبات مربوط به نقشهای مشترک نام میبرد. که نقطه مقابل نظریه تفکیک نقشهای پارسونز میباشد. در این نوع از مناسبات زن و شوهر در اکثر فعالیتها با هم همکاری و همفکری داشته و تضاد منافع و علایقشان در حداقل است. نظریات بات مشخصا به شبکه روابط خانوادگی و اجتماعی خانواده اشاره دارد و بدین نتیجه میرسد که در خانوادههایی که تقسیم وظایف در آنها سنتی است، شبکه روابط اجتماعی به صورت متصل و محدود ظاهر میشود اما زن و شوهری که به صورت مشارکتی زندگی میکنند دارای شبکه اجتماعی پراکنده بوده و در این حالت خشونت به حداقل میرسد (عارف نظری و مظاهری،1384). در خانوادههای سنتی بالاخص روستایی، مردسالاری به مراتب بیشتر حاکمیت دارد و در جایی که مردسالاری حاکم باشد، همانگونه که از ظاهر این پدیده هویداست، مردان در راس هرم قدرت قرار دارند. در این نوع خانواده ها، زنان از قدرت کمتری برخوردارند و اساسا تابع اراده مردان میباشند. بر اساس نظریهی منابع و نظریه بوردیو، ساختار نابرابر قدرت در حوزهی زندگی خانوادگی، تحت تاثیر دو عامل اجتماعی مهم قرار دارد، نخست منابع در دسترس هر یک از دو طرف رابطه که در سطح عینی مورد مطالعه قرار میگیرد و دوم ساختار شناختی و باورهای افراد درگیر در رابطه، که در سطح ذهنی بررسی میشود. ساختار توزیع قدرت، نقش بسیار مهمی در تعاملات میان اعضای خانواده دارد. تصور اقتدارگرایی شوهر نسبت به همسر، تصور زن از نقش فرمانبرانهی خود، مشارکت زن در انتخاب همسر خود و سطح تحصیلات زنان از عواملی هستند که نقش بسیار مهمی را در کم و کیف ساخت دموکراتیک خانواده بر عهده دارند (رستمی و محمدی،1391).
تحلیل روند رابطه زن دوم با همسرش نشان داد که زنان در بستر خانواده چند همسری با ساختاری نابرابر در توزیع قدرت روبه رو هستند. با الطاف به دادهها و اطلاعاتی که در این پژوهش گردآوری شده است، شاهد آن هستیم که زنان دوم خانوادههای چندهمسری قدرت چندانی در خانواده و اراده تصمیم گیری، حتی در اموری که مستقیم به آینده آنان وابسته است ندارند. به دلیل جامعهپذیری سنتی و پذیرش نقشهای سنتی تحت اعمال خشونت قرار میگیرند. بر اساس مصاحبه های انجام گرفته، اکثر مشارکت کنندگان به نوعی به سیطره و قدرت یک طرفه و نابرابر مرد در اداره زندگی و اینکه آنان هیچگونه دخالت یا اظهار نظری در مسائل زندگی ندارند و اگر هم پیشنهادی در امری دهند نادیده گرفته میشود اشاره داشتند و به بحث گذاردهاند.
خشونت نمادین، تصمیم گیری یک جانبه مرد، فرودستی و انقیاد زن و نگرش ابزاری به زن شرایط علی بودند که به عنوان مقوله های این بخش از پژوهش کشف شدند. این چهار مقوله به دست آمده در فضای ارتباطی زندگی روزمره زن دوم با همسرش به گونهای محسوس سیال بوده است. به این صورت که خشونت نمادین و تصمیم گیری یک جانبه مرد، فرودستی و نگرش ابزاری به زن در زندگی زنان مورد مطالعه با خودکامگی و توزیع نابرابر قدرت از سوی مرد توام بوده است. آنچه در این رابطه وجود دارد نادیده گرفتن نوع نگاه زن به مسائل و خواست و تصمیم او در نحوه انجام کارها می باشد.
تحت شرایط علی مذکور، جو حاکم بر ساختار خانواده چند همسری عاری از وحدت بوده و همراه با تبعیض است. با شناخت فضای ارتباطی بین زنان دوم مورد مطالعه با همسرانشان و شرایط حاکم بر آن، پدیده رابطه خودکامه و نابرابر میان زوجین ظهور می نماید.
نکته قابل تامل آن است که پدیده در خلاء رخ نمیدهد و زمینه و بستر، وقوع آن را با حضور شرایط علی موجود مسیر میسازد. تسلط گفتمان مردسالاری، وابستگی مالی زن و جامعه پذیری سنتی از ویژگی های زمینه و بستر شناخته شد، که شرایط علی در آن روی داده و منجر به ظهور پدیده مذکور گردیده است.
نیازمندی اقتصادی زن به مرد به وجود آورنده شرایطی است که در آن زن توان مقابله با خواسته های نابجای مرد را از دست خواهد داد و برآورده شدن نیازهای او مشروط به فرمان پذیری بی چون و چرا از مرد خواهد شد.
جامعه پذیری سنتی به عنوان یکی از ویژگی های زمینه و بستر است که شرایط علی در آن روی داده و منجر به ظهور پدیده مذکور گردیده است. سنت را میتوان خصیصه بستر محلی نامید که فرد در دورههای مختلف زندگی خود را در آن سپری میکند و دارای وِیژگیهایی است. سنت به مجموعه خاصی از باورداشتها و عملکردها ارجاع ندارد، بلکه شیوه سازماندهی این باور داشتها و عملکردها به ویژه در رابطه با زمان، راجع است (گیدنز،1384:123). در جامعه سنتی و مردسالار، ویژگی های که برای یک زن مناسب و درخور جنس او تعریف میشود خصلت هایی هستند چون فرمان برداری،مطیع، آرام و منزوی بودن و در مقابل در بسیاری عرصه های دیگر مرد برتر یا شخصیت اسطورهیی، خشن، آمرانه مستبد، شجاع، متجاوز، استیلا طلب، فریبنده و دارنده چند زن و طبعا بی وفا ظاهر میشود. این خصوصیات و رفتارهای که توسط مردان و زنان، آموخته و نشان داده میشود را نقش های جنسیتی مینامند که در طی پروسه طولانی مدت جامعه پذیری افراد در ساختار سنتی خانواده و جامعه درونی میشود (احمدزاده،1388). به عنوان مثال توجه به این گزاره که از سوی یکی از زنان مصاحبه شونده بیان شده است نشان دهنده باور سنتی است که در زنان شکل گرفته است:”مرد رو نباید بهش چیزی گفت و رو حرفش حرفی زد و گرنه لجباز تر میشه,کاری که نخوای انجام میده” و یا اینکه:” اگه به مرد احترام بذاری و باهاش بحث نکنی بهتر میشه زندگی کرد.”در خانواده چند همسر ساختار خانواده به شکلی تدوین شده است که مرد با دو یا بیش از دو زن در ارتباط و رابطه است و در این شکل خانواده در مقایسه با خانواده تک همسر تمام مسائل و امور مربوط به زناشویی و امور مادی و جسمانی تکثر مییابد و بر حسب ارزش ها و باورهای سنتی غالب بر این ساختار مرد میبایست تلاش مضاعفی برای حفظ و در سیطره نگه داشتن مسائل مربوط به خانواده داشته باشد که این خود حوزه تسلط و کنترل مرد را افزایش میدهد و در واقع حیطه قدرترانی مرد وسیعتر گشته و با افزایش تعداد افراد زیر دست که شامل زنان و فرزندانشان می شود مرد قدرت خود را دو چندان می یابد و از آنجایی که تعداد افرادی که میتواند به آنها امر و نهی کند و گوش به فرمان مرد باشند و او برای آنها تصمیم بگیرد و آنها را به راهی که خود بر میگزیند پیش برد بیشتر است از این رو احساس تسلط او قوی تر شده و وجود تسلط و گفتمان یک طرفه از سوی مرد را افزایش میدهد و چیرگی او را بر محیط بزرگتری برقرار میسازد و از این طریق ویژگی بارز مردسالاری در این جو و محیط رنگ و جلای بیشتری مییابد و اگر امر و اراده او در یک حوزه از زندگی زنان کارساز نبود محیط و زندگی زن دیگری میتواند آن را جبران کند و به این طریق مرد وجهه شوهر و پدری که حاکم بلامنازع و مطلق است را می یابد که حیطه فرمانروایی او گسترده و متعدد است و در نتیجه این فراخی قدرت در مقایسه با ساخت تک همسر منابع بیشتر و افزونتری را در اختیار دارد و این مزیت تفاوت هایی در قدرت بین او و سایر اعضا خانواده به وجود میآورد و هنگامی که مردان امتیازاتی را در نتیجه ساختار خانواده چند همسری که شامل تعداد زنان و فرزندان بیشتر میشود را کسب میکنند احتمال زیادی دارد در حیطه خانواده مناصب مهمی را که در آن منابع قدرت وجود دارد را بر عهده گرفته و حفظ نماید و از قدرت و نقشی که بر عهده دارند در دو سطح کلان و خرد نسبت به زنان استفاده کنند و کنترل امور را در دست گیرند، و از آنجا که تعداد افرادی که برای تامین نیازهای مالی و رفاهی و همچنین عاطفی به مرد وابسته اند بیش از معمول خانواده های تک همسر است قدرت و فره بیش تری به مرد ارزانی میدارد و در مقابل انتظار فرمانبری تام از تمامی اعضا را دارد و این خود فرصت بیشتری را در اختیار مرد قرار میدهد تا توسن امیال خود را جولان دهد. در ساختار این چنین خانوادهای زنان وابستگی مالی و عاطفی بیشتری به همسر خود دارند زیرا ممکن است یکی از دلایلی که زن دوم را مجبور به پذیرش این ازدواج کرده باشد فقر مالی باشد و او در پی جستجوی محیطی برای ارضای نیاز خود به هوو شدن تن داده باشد و از طرف دیگر زن اول که با وارد شدن هوو به محیط زندگی خصویاش زندگی خود را درهم شکسته میبیند درصدد بازگردانی موقعیت خود است و از این رو هر دو زن به نحوی خود را وابسته به همسر میدانند و نیازها و نقصهای برای خود متصورند که فقط مرد میتواند آن را جبران کند و به موقعیت آنان در زندگی استحکام بخشد و این مجموعه عوامل سبب میشود که مرد در مرکز کنش دو زن قرار گیرد و زنان حول محور او قرار گیرند و در چنین فضای همه فرصتها متعلق به یک نفر میشود، زیرا سایرین از هیچ امتیازی برخوردار نیستند. از این رو چنین شرایطی میتواند خودخواهی شخصی را فزونی دهد و در مقابل سکوت و تسلیم دیگران را به همراه داشته باشد و اگر هم مقاومتی صورت گیرد و زنان رابطه رئیس و مرئوسی را به چالش بکشند به دلیل حاکم بودن شرایط یکسویه مورد خشونت قرار میگیرند و با برخورد خصمانه از سوی مرد دفع میشود و در عوض تلاش مرد را برای حفظ چنین محیط بکری که به راحتی خواسته ها و اعمال خودکامانه او را پرورش میدهد دو چندان میسازد، در چنین اوضاع و شرایطی، طبیعی است که زنان علی رغم تمامی تبیعضها، به وضع مقدر تسلیم گردند و از آنجا که شرایط بهتری برایشان قابل تصور نیست و همچنین به دلیل سطح پائین آگاهی و بینش به شدت احساس بی قدرتی کرده و راههای غلبه بر مشکلات را بر روی خود بسته میبنند و از آنجایی که در جوامع سنتی، ارزشهای مردسالار ارزشهایی مشروع و غیر قابل انکار است و هرگونه مقاومت در برابر آن به معنای سرپیچی از هنجارها و عرف اجتماعی قلمداد شده و واکنش شدید اجتماعی و عرفی را بر میانگیزاند و از آنجا در حوزه خصوصی سنتی جنس مذکر جنس برتر تلقی می شود که خشونت خود را علیه زن اعمال میکند و جنس مغلوب به دلیل وابستگی وجودی تقریبا مطلق به آن، از هر گونه مقاومتی چشم پوشی میکند، یا به بیانی دقیق تر، توانایی و امکان واکنش و مقاومت را از دست میدهد.
علاوه بر وجود زمینه و بستر شرایط علی، شرایط مداخلهگر را نیز در رویداد پدیده نمیتوان نادیده گرفت. به عبارتی دیگر شناخت شرایط مداخلهگر بخشی از تحلیل روند در قالب یک مدل پارادایمی است.
یکی از بحث های مطرح شده به عنوان شرایط مداخله گر بیسوادی و عدم آگاهی است. این امر حکایت از شرایط زنان و دختران بیسوادی دارد که راحتتر نقشهای سنتی را که از قبل تعریف شده و خالی از تبعیض جنسیتی نیستند، پذیرا میشوند و همچنین به دلیل سطح پایین آگاهی و بینش، به شدت احساس بی قدرتی کرده و راههای غلبه بر مشکلات را به روی خود بسته میبینند. مهم ترین عوامل تاثیرگذار بر جایگاه زن در هرم قدرت خانواده آموزش و آگاهی است. کهتری وضع زنان در خانواده بیش از آن که امری اقتصادی باشد امری فرهنگی و اجتماعی است. بهبود سطح سواد ممکن است فرایند شرایط زندگی و نحوه تعامل زن با دیگران بخصوص همسرش را به سود او تغییر دهد و او را به نیروی موثر و کارامد در ارتقای سطح و سبک زندگیاش تغییر دهد (ساروخانی،1384). زنان روستای تمام عمر خود را در محیطی که مردسالاری بر آن حاکم است گذرانده، شرایطی که در آن به راحتی راضی به کسب علم از سوی زنانشان نمی‌شوند و می بایست در کنار همسرانشان به دامپروری و کشاورزی مشغول باشند و سایر وظایف خانه و خانواده را نیز بر عهده داشته باشند لذا به جز این وظایف و نقشها، نقشهای دیگری برای آنان قائل نیستند و این خود مانع از کسب سواد و دانش میشود و این امر میتواند نقطه شروع محرومیت و سرنوشت تلخ زن سنتی باشد و او را وادرا میسازد تا همیشه تابع خواست افراد مذکر خانوادهاش (پدر- برادر و همسر) باشد. ضعف نظام حقوقی و قوانین مربوط به زنان از دیگر شرایط مداخله گر است که تحت آن زنان را به سمت نابرابری سوق داده است. در طول تاریخ و در ظلمهای که به جمعیت زنان روا شده است قصور قانون، گلچین کردن مسائل شرعی جهت کامروایی هر چه بیشتر مردان و کم توجهی مجامع زنان اثر گذار ترین دلایل به شمار میرود. همین عوامل باعث شده شخصیت، ماهیت فردی، جایگاه اجتماعی و حقوق حقهی آنان همیشه زیر سوال باشد. در بحث ازدواج مجدد این عوامل نمود فراوانی پیدا میکنند، به نحوی که اگر کسی اقدام به ازدواج مجدد در زمان تاهل نماید به آسانی می تواند عمل خود را توجیه قانونی و شرعی کند (تقی پور،1387).
یکی دیگر از شرایط مداخله گر در این زمینه رقابت هووها با یک دیگر است. در واقع چون زنان در ساختار خانواده چند همسر با هم در رقابت بوده و هر کدام به سبک و سیاق خاصی درصدد تلاش برای کسب رضایتمندی همسر برمیآیند. ترس ناشی از دلزدگی و عدم توجه همسر نسبت به آنان باعث میشود که بر هر آنچه مرد میخواهد توافق شود و از این طریق بین خواست یک طرفه مرد و مطیع بودن زنان انطباق حاصل شود و در راستای هم عمل کنند. عامل دیگری که می تواند به عنوان شرط مداخله در ظهور پدیده در نظر گرفته شود افزایش افراد تحت امر و انقیاد مرد است که او میتواند خواست و نظر خود را بر آنها تحمیل کند و یا از هر کدام از آنها به عنوان نیروی کار یا درآمد سود ببرد. افزایش افراد تحت سیطره و فراهم بودن شرایط تصمیم گیری یک طرفه ناخودآگاه حس قدرت و خودخواهی را در هر فردی بارور می کند و او را به سمتی سوق میدهد که خود متصدی همه امور باشد.
بدین ترتیب با حضور شرایط مداخله گر در زمینه و بستر شرح داده شده است که فرد عملا راهبرد کنش/ کنش متقابل را اتخاذ می نماید. راهبردهای کنش/کنش متقابلی که در دو بعد تلاش برای کسب قدرت بیشتر جهت چانه زنی در روابط و تلاش برای کسب قدرت بیشتر برای مقاومت را نمایان میسازد. بر اساس شرایط علی، شرایط مداخله گر و بستری که مشارکت کنندگان در آن قرار داشتهاند، کنش/کنش متقابل خاصی را در فضای ارتباطی زندگی روزمره داشته اند. زنان در مقابل وجود رابطه نابرابر و خودخواهانه مرد درصدد فراهم کردن شرایط و موقعیت برای خود بودند که بتوانند از طریق آن قدرت چانه زنی خود و رسیدن به خواسته خود را افزایش دهند و امنیت جایگاه خود را مستحکمتر سازند، که برای نیل به این امر سعی بر این داشتند که یا حمایت خانواده خود را جلب کنند تا مادر یا برادر از او در مقابل همسر در شرایط لازم دفاع کنند و از او جانبداری نمایند و یا اینکه درصدد کسب منابع مالی و به دست آوردن بخشی از اموال مرد را داشتند و یا راه دیگری را که بر میگزینند بارداری و افزایش فرزندان خود بود تا از این طریق بتوانند بر رابطه خود با همسر تاثیر گذاشته و آن را به سود خود تغییر دهند و از طریق وجود فرزندان خواست و نیازهای خود را به منصه ظهور بکشانند. تلاش برای کسب قدرت بیشتر برای مقاومت، دیگر راهبرد اتخاذ شده کنش/ کنش متقابل میباشد. در واقع زنان دوم مصاحبه شونده، به نوعی سعی در افزایش و کسب مزایای در زندگی بودند که از طریق آن بتوانند در ساختاری که از هر سوی تهدیدی برای فرو ریختن جایگاه آنان را دارا میباشد مقاومت کنند و به زندگی خود ادامه دهند که برای رسیدن به این مقصود سعی در جلب نظر شوهر از طریق ارائه خدمات رفاهی، محبت کردن از جمله محبت کلامی و تلاش برای فراهم آوردن فضای حاکی از آسایش و رفاه میباشند چنانچه مصاحبه شوندهای بیان میکند: “وقتی میاد براش این اتاق رو تمیز می کنم یه جای راحت براش درست می کنم ,براش چای میارم- بداخلاقی نمیکنم تا احساس راحتی کنه.” اندیشه زنان بر این مبنا بود که اگر بتوانند تحسین و رضایت همسر خود را به دست آورند قادر خواهند بود نبض خانه و خانواده را در دست بگیرند و موقعیت خود را استحکام بخشند و مسائل را به سود خود تغییر دهند و در مقابل در برابر خشم و ناملایمتی مرد امنیت داشته باشند.
اتخاذ راهبردهای کنش/کنش متقابل و حضور شرایط حاکم بر آن، پیامدهایی در پی دارد. اولین پیامدی که از شناخت حوزه فضای ارتباطی بین زن دوم و همسرش برداشت میشود، ایجاد موقعیت فرودست برای زن است که برای کسب رضایت همسر و حفظ موقعیت و جایگاه خود در نزد همسر میبایست بر طبق الگوی مورد نظر همسر رفتار نماید تا بدین گونه قادر باشد رضایتمندی همسر را نسبت به خود به دست آورد و در مقابل از مزایای آن استفاده نماید و در عوض میبایست خواست و امیالی خود را جایی که بر خلاف میل مرد است را کنار بگذارد و اندیشه و فکر خود را در راستای مرد قرار دهد و بر طبق الگوی از پیش تعیین شده عمل نماید. یکی از زنان در این زمینه توضیح میدهد که: “اگه بخوام با من رفتار درستی داشته باشه باید به حرفش گوش بدم و هر کاری که میگه انجام بدم.” و یا گفتههای مصاحبه شونده دیگری که ذکر میکند: وقتی عصبانی میشه من سرمو میندازم پائین بهش نگاه نمیکنم تا خودش آروم بشه. دیگه زن باید کوتاه بیاد تا اینجوری مرد آروم شه و راضی باشه. با ایجاد موقعیت فرودست، پیامد بعدی ظهور میکند. به این صورت که در نتیجه غلبه موقعیت زیردست اعتماد به نفس زن به خود از بین میرود و سبب ایجاد اختلالهای روحی از جمله افسردگی، استرس و اضطراب میگردد و سبب ضعف از خودباوری در آنان میشود. بیانات مصحابه شوندهای حاکی از این مسئله است که میگوید: “بالاخره این مرده که باید خونه زندگی رو اداره کنه، زن که دستش جایی بند نیست و کاری از دستش بر نمیآید.”پیامد دیگر به وجود آمدن شرایطی است که در آن زنان احساس امنیت نسبت به محیط خانوادگی که در آن به سر میبرند ندارند و از آینده خود تصویر مبهمی در ذهن دارند و هر روزه با ترس از دست دادن موقعیت خود در نزد همسر مواجهه هستند. به عنوان مثال مصاحبه شوندهای بیان میکند: همیشه “سعی میکنم که باهاش مهربون باشم که نره سراغ کس دیگری.یه دفعه که دعوا شد رفت و تا چند روز نیومد”. به وجود آمدن درگیری ذهنی مداوم از اینکه شرایط خود را به چه نحوی تغییر دهند یا کنترل کنند که به ضرر موقعیت و جایگاه آنان نشود و یا اینکه موقعیت فعلی خود را با توسل به چه نوع ابزار و ترفندی ارتقا دهند از دیگر پیامدهای است که زنان دوم با آن روبه رو هستندکه در مواردی تعدادی از زنان راهی را که برمیگزیدند فرزندآوری بود. چنانچ مصاحبه شوندهای بیان میکند: “شوهرم قبلا با من خوب نبود از موقعی که بچه دار شدم مهر و محبتش با من بیشتر شده”. و این امر سبب بروز پیامد دیگری که رو آوردن به خرافات و جادو میباشد میگردد. روانشناسان اجتماعی معتقدند که خرافات در خانوادههای که سطح ناایمنی و تنش در آن ها بالاست و نیز در روابطی که عدم اطمینان و ابهام در آن ها زیاد است، بیشتر دیده می شود ابهام موقعیت از جمله موقعیت های عاطفی ،مقدار تنش و فشار و اضطراب افراد و ترس و تشویش و بی اعتمادیشان را افزایش داده و افراد را مستعد تردید و بی اختیاری میکند. زنان در موقعیت های ابهام، آسیب پذیری و حساسیت زیادتری نسبت به تشویش و اضطراب دارند و به همین دلیل به دنبال روشی برای خروج از تنش و بی اعتمادی هستند و از این رو جادو و خرافه را به عنوان راه نجاتی برمیگزینند (محمدی،1391) بنابر شرایط خانواده چند همسری زنان نسبت به مردان تسلط کمتری بر سرنوشتشان دارند و از امتیازات مالی و اقتصادی که مستحکم کننده موقعیت آنان باشد برخوردار نیستند ناگزیر برای حفظ شرایط به نفع خویش و از دست ندادن آن هر تلاشی می کنند و به روشهای مختلفی از جمله خرافه و گرفتن فال و جادو رو میآوردند و در نتیجه سبب باور این امر در آنان میشود.
جدول 5-4- گزاره- مفاهیم و مقوله های مربوط به رابطه زن دوم و همسر
گزاره