دانلود پایان نامه مدل صمیمیت

این مدل بر کیفیت روابط افراد بیشتر از کمیت آن تاکید دارد. بر اساس این مدل اشخاصی که دارای روابط صمیمانه­ای با اطرافیان خود هستند از نظر سلامت در سطح بالاتری قرار دارند. پژوهش ها نشان داده­اند که داشتن پیوندهای نزدیک و اطمینان بخش با دیگران در جلوگیری از اقدام به خودکشی و بیماری­های روانی از جمله افسردگی عامل تعیین­کننده ­ای است . مدل صمیمیت، روابط سودمند را به عنوان روابط نزدیک و با اعتماد مشخص می­ کند (برهیم، 1993).

2-3-5-4- مدل تعداد حمایت­کننده­های در دسترس

این مدل بر تعداد حامیان در دسترس شخص به هنگام نیاز تاکید می­ کند و حمایت اجتماعی را تعداد افرادی که یک شخص از آن­ها حمایت دریافت کرده است، تعریف می­ کند. افرادی که حمایت کننده­های بیشتری دارند از سلامت بهتری برخوردار هستند و پژوهش­ها نیز نشان می­دهد که آن­هایی که حمایت کنندگان بیشتری دارند از نظر سلامتی وضع بهتری را تجربه می­ کنند (کوهن و هابرمن[1]، 1983). این یافته­ها طبیعت متعامل حمایت اجتماعی را نشان می­ دهند به این معنا که برای بدست آوردن حمایت اجتماعی مردم باید آن را در دنیای خارج جستجو کنند. از آنجا که مردم وقتی نیازمند باشند به دنبال حمایت اجتماعی هستند، پس افرادی که نیاز بیشتری دارند از حمایت کننده­های بیشتری برخوردار هستند (کوهن و پیترسون[2]، 1989، به نقل از بیات، 1386).

2-3-5-5- نظریه دو عاملی سلامت هیجانی

طی دو دهه گذشته تحقیقات قابل ملاحظه ای برای تعیین وضعیت سلامت هیجانی بزرگسالان انجام شده است. بنا بر این تحقیقات، حوادث، فشارهای زندگی، میزان برخورداری از حمایت اجتماعی در راهبردهای مقابله موثر می­باشد(کسلر و همکاران، 1998 به نقل از بهمنی، 1381). در این نظریه انسان دارای دو نیاز اصلی است: 1. نیاز به اجتناب از درد و  2. نیاز به تحول.

هرزبرگ[3] و همکاران (1974 به نقل از زارع، 1382) اظهار داشتند دامنه نتایج رفع نیازهای اجتناب از درد، حالات هیجانی متنوعی را موجب می­شود. در حالی که رفع نیازهای تحولی حالات انگیزشی را موجب می­شود که دامنه اش در دو بعد پوچی از درد و خودشکوفایی قرار دارد. شکست خوردن در رفع اجتناب از درد موجب عواطف منفی و نارضایتی می­شود. در حالی که شکست در تحقق نیاز به تحول، موجب از دست دادن عواطف مثبت و رضامندی می­گردد. بر این باورند که تنها عوامل بهداشتی چون فقدان موقعیت­های استرس­زای کاری می ­تواند نیازهای اجتناب از درد را برطرف سازند و تنها عوامل انگیزشی چون هماوردجویی و علاقه به کار می­توانند نیازهای مربوط به تحول را تحقق بخشند. همچنین میزان برخورداری از حمایت و داشتن فعالیت اجتماعی توام با عواطف مثبت فرض شده است. این یافته­ های تجربی منطبق بر تئوری دو عاملی­اند. محققین پیشنهاد می­ کنند که حمایت اجتماعی می ­تواند تنها در رفع نیاز به تحول از طریق ایجاد عواطف مثبت موثر باشد.

2-3-5-6- چشم انداز محیط­نگر

رویکرد محیط­نگر در حمایت اجتماعی، توجه خویش را به سوی اثرات محیط اجتماعی بر سلامتی متمرکز کرده است. یکی از موثرترین مشارکت­های شناخت­شناسانه، توسط کاسل[4](1976) ارائه شد. به عقیده وی یک جنبه خاص از محیط یعنی حضور همنوعان می ­تواند آمادگی ابتلا به بیماری­های محیطی را کاهش دهد. کاپلان (1967) نیز از نقطه نظر جامعه­شناختی و روانپزشکی، بر نقش سیستم­های حمایتی در مقابله با استرس­های زندگی متمرکز شدند. کاپلان به طور اختصاصی علاقه مند به مطالعه حمایت انجام شده از طرف خانواده و همکاران و گروه­های خودیاری بود. او به نقش بازخوردهای متقابل در روابط حمایت­گرانه تاکید کرد. وایز[5] ( 1974، به نقل از هاشمی نصره آباد، 1373) بیان کرده است که برای روابط اجتماعی شش شرط عمده وجود دارد: دلبستگی، انسجام اجتماعی، فرصت­هایی برای مهرورزی، اطمینان آفرینی از نگرانی شخصی، حس اتحاد و پیوستگی منسجم و دسترس­پذیری و راهنمایی.

2-3-5-7- چشم­انداز تفاوت فردی

اجتماعات و گونه­های متعدد سازمان­های اجتماعی می­توانند به عنوان مراجع حمایت­گر طبقه بندی شوند و افراد نیز می­توانند تحت عنوان حمایتی که دریافت می­ کنند، طبقه ­بندی شوند. بازشناسی حمایت اجتماعی به عنوان متغیر تفاوت فردی، منجر به کثرت ابزارهایی شده است که به منظور سنجش آن درست شده است. این ابزارها، حمایت اجتماعی را مطابق با ملاک­هایی چون قابلیت دسترسی و فراوانی اشخاص حمایتگر، یا حمایت مهیا شده توسط افراد خانواده، دوستان یا اطرافیان یا حمایت مهیا شده در درون روابط بسته و سری یا کارکردهای خودبسندگی حمایتی و یا چگونگی جفت شدن کارکردها با نیازهای افراد و رضامندی از حمایت قابل دسترسی طبقه بندی می­ کنند. تعدادی از تحقیقات اظهار می­ کنند که حمایت اجتماعی یک مفهوم چند بعدی است و شامل این عقیده است که فرد در وجود خودش، احساس نزدیکی و تعلق هیجانی نسبت به دیگران و منابع حمایتی پیدا کند (هاشمی نصره آباد، 1373).

2-3-5-8- تئوری نظام شبکه ­های ارتباطی

تئوری نظام شبکه ­های ارتباطی بیشتر یک مدل اجتماعی است و در پی تحلیل علل رفتارهای اجتماعی است. در این مدل فشارها و اجبارها، ارتباطات اجتماعی را متاثر می­سازند و رفتارها در این مدل کاملاً آگاهانه است.

نظام شبکه ارتباط اجتماعی دارای وجوه قابل ملاحظه­ای است که عبارتند از: 1) عناصر،2) بهم پیوستگی عناصر، 3) غیرتجمعی بودن عناصر4) جمع عناصر برابر با کل نظام نیست. 5) عناصر تحت یک اصل ثابت عمل می­ کنند. 6) نظام­ها هدفدار می­باشند. حمایت اجتماعی ادراک شده به کارکرد شبکه­ها گفته نمی­ شود بلکه به تاثیری که این شبکه­ها روی شخص دارد، اطلاق می­گردد. نوزاد به دنیای مملو از شبکه­ها وارد می­شود که اصلی­ترین آن خانواده است. اجتماعی شدن نوزاد نتیجه فرایند عضویت وی در این شبکه­هاست (لوییس، 1987 به نقل از طاهری، 1389).

  1. عناصر: سیستم­ها ترکیبی از مجموعه عناصر است و هرکدام از اعضای خانواده به عنوان یک عنصر محسوب می­شوند. این عناصر شامل پدر، خواهر و برادر، سایر خویشاوندان مانند پدربزرگ مادربزرگ، عمو، دایی، عمه و خاله می­باشد.همچنین همسالان نیز جزء مهمی از عناصر به حساب می­آیند. تعاملات موفقیت­آمیز با همسالان و ارتباط موثر توام با دلبستگی به آن­ها متاثر از ساختار جامعه و ارزش­های فرهنگی است.
  2. بهم پیوستگی عناصر: هرچند شبکه ­های ارتباطی از عناصر مختلفی تشکیل شده است اما بر یکدیگر تاثیر متقابل دارند. تعاملات اعضای خانواده با یکدیگر دارای سطوح مختلفی است که بر یکدیگر اثر گذاشته و از هم تاثیر می­پذیرند. تعداد اعضای خانواده، سن نوزاد، میزان رضایتمندی از زندگی زناشویی بر کنش تعاملی آن موثر است.
  3. غیرتجمعی بودن نظام ارتباطی: بدین معنا که رفتارهایی که مجموعه عناصر در نظام باهم دارند، متفاوت از رفتارهایی است که به تنهایی بروز می­ دهند. مثلاً رابطه مادر و کودک با رابطه والدین با یکدیگر متفاوت است و وقتی پدر حضور دارد رابطه مادر با کودک متفاوت است.
  4. عناصر برابر با کل نظام نیست.
  5. ثبات وضعیت: یعنی نظام اجتماعی در عین اینکه ثبات خود را حفظ می­ کند دارای سطوحی از تغییر است. این امر حاکی از میزان درجه انعطاف پذیری و حفظ ثبات نظام است.
  6. هدفمند بودن نظام: مجموعه عناصر نظام، خود را با اهداف نظام سازگار می­ کنند. مثلاً در خانواده فرایندهای اساسی با تحول کودک تغییر می­ کند، به گونه­ای که مهارت­های کودک و اطلاعات و رفتارهای اعضای خانواده دایماً تغییر یافته و در حفظ ثبات نظام موثر است. لوییس و بن[6] (1971 به نقل از طاهری 1389) دریافتند که ماهیت تعاملات کودک که در طی دو سال اول زندگی با هر دو والد تغییر می یابد. بدین معنا که تماس های بدنی کاهش می یابد و بر میزان رفتارهای اکتشافی و صحبت کردن افزوده می­شود. بنابراین در طی دوره­های تحولی ارتباطات نیز دچار تحول می­شود.

2-3-5-9- مدل در دسترس بودن حمایت اجتماعی

این مدل، حمایت اجتماعی را به عنوان مقابله می­داند که بر کاهش اثرات ناگوار وقایع تنش­زا سودمند است (هابفول و استفن[7]، 1990 به نقل از برهیم[8]، 1993). افرادی که نسبت به در دسترس بودن حمایت اجتماعی، امنیت فکری دارند در مقایسه با کسانی که نسبت به کفایت حمایت اجتماعی شک دارند به طور موثری با فشار روانی مقابله می­ کنند (لیوارجانی، 1375).

2-3-5-10- مدل سپر در برابر استرس

بر اساس مدل سپر، حمایت اجتماعی در فرایند بیماری می ­تواند در دو مرحله دخالت کند و نقش داشته باشد: در زندگی هر فردی موقعیت­هایی پیش می­آید که به طور معمول استرس­آور است. شخصی که دارای حمایت اجتماعی است، در ارزیابی وقایع استرس­زا با فردی که از حمایت اجتماعی پایین برخوردار است به طور متفاوت برخورد می­ کند. زمانی که فرد فکر می­ کند در موقع برخورد با واقعه­ای منابع ضروری فراهم است، از آسیب زایی آن واقعه می­کاهد و توانایی فرد را در مقابله با آن بالا می­برد، به گونه­ای که با موقعیت­های بسیار استرس زا با توانایی بیشتر روبه رو  می­شود. از طرف دیگر حمایت اجتماعی در کاهش یا حذف واکنش استرس و یا تاثیر مستقیم روی فرایندهای فیزیولوژیکی، می ­تواند دخالت موثر داشته باشد. حمایت می ­تواند، تاثیر استرس­زا را با تهیه راه­حل مساله یا کاهش اهمیت مساله درک شده و یا تسهیل رفتاری سالم تخفیف دهد (گل رضایی، 1375). ادراک حمایت اجتماعی و دسترسی به آن مانند سپری فرد را در مقابل شرایط استرس زا محافظت می کند. این اثر ممکن است با گذشت زمان و بسته به نوع عامل و شرایط استرس زا متغیر باشد (کرمانی، 1388).

2-3-5-11- نظریه اثر اصلی یا تاثیر مستقیم

دریافت حمایت اجتماعی صرف نظر از وجود عوامل استرس­زا به خودی خود بر سلامت افراد تاثیرگذار است و فقدان آن دارای آثار سوء است. بدین ترتیب حضور در اجتماع خانواده، دوستان و همسایگان و از این طریق دریافت حمایت اجتماعی بیشتر با سلامت بیشتر رابطه دارد (فلمینگ و باوم، 1986 به نقل از محسنی تبریزی و راضی، 1386).

2-4- اضطراب مرگ

تاناتولوژی[9] یا مرگ­شناسی عرصه نوینی است که تکاپوی بشر و چالش او با مرگ و مردن را منعکس می­ کند. متاسفانه تا همین اواخر موضوع مرگ حتی در قلمرو پزشکی نیز یک تابو محسوب می­شد و گرایش انکارکننده مرگ که بر غرب و جوامع متاثر از آن حاکم بود تسلط خود را در حوزه پزشکی نیز اعمال می­کرد. در متون روانپزشکی دهه 1960 را می­توان سرآغاز توجه به مرگ و مردن دانست که شناخت ما در این باره با مطالعات مربوط به فقدان، داغدیدگی و ماتم آغاز می­شود. امروزه مرگ شناسی در میان سایر شاخه­های روان­پزشکی و روان­شناسی گسترش روز افزونی یافته است. مرگ­شناسی را می­توان تحقیق در باب مرگ، مردن، رفتارهای تهدید­کننده حیات، ماتم، داغدیدگی، ترس از مرگ، خودکشی، بیماری های مهلک و بیماران رو به مرگ و مشکلات بازماندگان فرد از دست رفته دانست. طبعاً به علت اهمیت و فراگیری موضوع، محدوده مرگ­شناسی به این موارد منحصر نمی­ شود و تداخل آن با سایر  شاخه­های علوم و حوزه­های فلسفی، اجتماعی، فرهنگی، مدنی و مذهبی بر غنای آن می­افزاید (کوبلر – راس[10]، 1995).

2-4-1- تعریف مرگ

مرگ رویدادی نیست که در یک لحظه اتفاق بیافتد، بلکه فرایندی است که به موجب آن اندام­ها از فعالیت بازمی­ایستند که از فردی به فرد دیگر تفاوت دارد. فرهنگ­ها و جوامع مختلف تعاریف مختلفی از مرگ ارائه می کنند. در تعریف جوامع سنتی، توقف ضربان قلب و تنفس از مرگ خبر می­دهد. اما در جوامع صنعتی این ملاک­ها کافی نیستند، زیرا روش­های حیات بخش اغلب امکان برگشت نشانه­ های حیاتی را فراهم می­آورند. لذا در این جوامع مرگ مغزی، توقف برگشت­ناپذیر کل فعالیت مغز و ساقه مغز، به عنوان ملاک مرگ مورد استفاده قرار می گیرد (برک[11]، 1388).

2-4-2- مراحل مرگ

فرایند مرگ شامل سه مرحله است:

  1. مرحله آگونال[12]: این مرحله به نفس نفس زدن و اسپاسم های عضلانی در چند لحظه اول اشاره دارد که طی آن بدن نمی­تواند زندگی را تحمل کند.
  2. مرگ بالینی[13]: به فاصله کوتاهی از مرحله اول، ضربان قلب، گردش خون، تنفس و عملکرد مغز متوقف می­شود، ولی امکان به هوش آمدن وجود دارد.
  3. جان باختن[14]: که مرحله ورود به مرگ دایمی است (برک، 1388).

2-4-3- شکل­ گیری مفهوم مرگ

آگاهی از مرگ بر پنج مفهوم استوار است:

  1. تداوم: وقتی موجود زنده­ای میمیرد ، دوباره نمی­توان آن را به زندگی برگرداند.
  2. اجتناب­ناپذیری: همه موجودات زنده سرانجام می­میرند.
  3. توقف: تمام کارکردهای زنده، از جمله حرکت، فرایندهای بدن، فکر و احساس هنگام مرگ متوقف می­شوند.
  4. قابلیت کاربرد: مرگ فقط در مورد موجودات زنده کاربرد دارد.
  5. علیت: مرگ به علت از کار افتادن عملکرد بدن روی می­دهد (برک، 1388).

2-4-4- تعریف اضطراب مرگ

اضطراب مرگ مفهومی پیچیده است که به سادگی قابل توضیح نیست و بطور کلی مشتمل بر مفاهیم ترس از مرگ خود و دیگران است.(گایر، 2002).

به عقیده بلسکی (1999) اضطراب مرگ تفکرات، ترس­ها و هیجانات در رابطه با پایان زندگی است که بیش از میزان طبیعی بوده و فرد از وجود آن احساس درماندگی[15] و استیصال نماید. همچنین رایس (2009) اضطراب مرگ به عنوان یک ترس غیرعادی و بزرگ از مرگ همراه با احساساتی از وحشت از مرگ یا دلهره هنگام فکر به فرآیند مردن یا چیزهایی که پس از مرگ رخ می دهند، تعریف می­ کند.

اضطراب مرگ عموماً به عنوان احساس ناراحتي توأم با ترسي كه معطوف به مرگ خود يا ديگران است و با در نظر گرفتن مرگ به عنوان پايان حيات يا تجسم مراسم تدفين و جسد برانگيخته مي­شود، تعريف مي­شود (فيرستون و كتلت، ۲۰۰۹). هارمون- جونز[16] (1997) نیز آن را ترس آگاهانه یا ناخودآگاه از مرگ یا مردن می­داند.

به طور کلی با توجه به تعاریف بالا، می­توان گفت که اضطراب مرگ با احساسات و تفکرات مربوط به پایان زندگی خود و دیگران، درماندگی و زندگی پس از مرگ همبسته است.

2-4-5- انواع اضطراب مرگ

لانگز[17] (1987به نقل از جثیره، 1384) سه گونه اضطراب ناشی از مرگ را نام می برد که عبارتند از:

  1. اضطراب مرگ غارتگر[18]: این نوع از اضطراب یکی از اساسی­ترین و ابتدایی­ترین نظریات ژنتیک فلسفی است که در آن ارگان های تک سلولی دریافت­کننده­هایی دارند که مراحلی را در جهت تکامل می­پیمایند تا به خطرات بیرونی عکس العمل نشان داده و همیشه دارای ارگان­هایی حمایتی باشند و همچنین دارای مکانیزم های پاسخگو هستند که طراحی شده تا در صورت حملات یا خطرات شیمیایی و فیزیکی باعث بقا و ادامه زندگی گردد. در انسان ها این نوع اضطراب مرگ ناشی از انواع موقعیت­های خطرناک می باشد که باعث می شود شخص ریسک کند یا زندگیش را به خطر بیاندازد. این آسیب دیدگی­ها ممکن است روانی یا جسمانی باشد. اضطراب مرگ غارتگر باعث حرکت یک شخص به سوی منابع تطبیق دهنده و کشیده شدن وی به سوی تلاش فعالانه برای مبارزه با خطر یا تلاش­هایی برای فرار از موقعیت­های خطرناک می­گردد.این عکس العمل­ها همچنین ممکن است شکل ذهنی یا فیزیکی داشته باشد و شامل هر نوع مرحله تطبیق آگاهانه یا ناآگاهانه باشد.
  2. اضطراب مرگ وجودی: قوی­ترین نوع اضطراب است و فعالیت آن بر پایه انسان و دانسته­های آگاهانه و سریع او و پیش ­بینی اجتناب­ناپذیر از مرگ است. این اضطراب و انتظاری که برمی­انگیزد، نتیجه استفاده از زبان است که شخص را به سوی دانسته­های محدودی که نشانگر تفاوت میان خود و اطرافیانش است، می­کشاند. این نوعی احساس هویت انسانی و توانایی پیش ­بینی کردن آینده می­باشد. انسان­ها در برابر این نوع از اضطراب مرگ که توسط یک صف عریضی از مکانیزم­های ذهنی و فعالیت­های فیزیکی تاثیر می­پذیرد، از خود دفاع می­ کنند. آن­ها این طریقه مقابله را با انکار مرگ انجام می­ دهند. گرچه استفاده محدود از روش انکار و تکذیب مناسب است اما استفاده بیش از حد این روش ثابت می­ کند که این رفتار بسیار احساسی است. بنابراین انکار مرگ و پاک کردن حقیقت وجودی مرگ از طریق دفاع ذهنی و وابسته به ادراک انجام می­شود. عدم آگاهی از حوادث جسمی و انواع نشانه­ های تهدید کننده سلامت جسمی، زمینه ­های خشونت، جنبه­های روانی و انجام اعمال مجرمانه با دیگران همگی وسایلی برای رد کردن آسیب­پذیری شخصی است و اینکه انسان به دنبال خلق و ایجاد خیالات خام و بی­پایه است تا بدان وسیله نشان دهد که قدرت مبارزه با مرگ را دارد که چنین نیست.
  3. اضطراب مرگ تهاجمی[19]: در این نوع از اضطراب مرگ که همیشه انسانی و مربوط به موجودات متفکر می­باشد. در اینجا اضطراب مرگ زمانی به وجود می­آید که فرد به دیگران به طریق جسمانی یا روحی و روانی لطمه وارد کند و این عمل باعث تحریک قوه انکار می­شود. تاثیرات این نوع اضطراب بیشتر ناآگاهانه است تا اینکه آگاهانه باشد. اولین پاسخ به این نوع از اضطراب این است که ارتکاب گناه آگاهانه یا ناآگاهانه در جواب باعث انواع اعمال و تصمیمات خودتنبیهی از سوی گناهکار می­شود. یعنی شخصی مرتکب تصمیم به تنبیه شخصی خود برای ارتکاب گناه خود می­گردد، تا خود را از عذاب وجدان رها سازد. شخصی که به دیگران لطمه وارد کرده به اعمالی دست می­زند که شخصی که از اعماق قلب از او ناراحت است او را ببخشد. در نتیجه شخص آسیب­رسان به طور ناآگاهانه تصمیم به آسیب رساندن به خود می­گیرد که این عمل کاملاً نادانسته است و او در این زمان نمی­داند که عملش آسیب رساندن به خود است. یکی از مکانیزم­های اساسی که انسان­ها با آن سر و کار دارند با اضطراب مرگ از نوع دوم مرتبط است. هنوز عامل تحریک شونده باقی است و انکار آن به هزاران شکل است. بنابراین انکار به صورت رفتارهای متعددی انجام می­شود مانند قانون­شکنی و شکستن حد و مرزها، زورگویی به دیگران، تلاش برای بدست آوردن ثروت یا قدرت. این اعمال اغلب توسط جراحات و لطمات مرگ­آور فعال می­شوند و حال آنکه این اعمال ممکن است انسان را به سوی اعمال سودمندی رهبری نماید و برخی موارد اندکی ممکن است در کوتاه مدت و یا بلند مدت باعث ایجاد خسارات به خود و دیگران گردد. یافتن ریشه این رفتارها، توسط بنیان گذاران تکذیب و انکار بنا شده است و شامل تشدید و افزایش دفاعیات مبنی بر انکار می­شود. انسان ها از مرگ می­هراسند و نمی­خواهند حقایق را در مورد مرگ درک کنند (به نقل از جثیره، 1384).

 

 

 

2-4-6- دیدگاه­های نظری مربوط به مرگ

2-4-6-1- روانکاوی

در میان شاخه های مختلف روانشناسی، مکتب روانکاوی[20] بیش از همه در تبیین مرگ کوشیده است. فرضیه فروید درباره غریزه مرگ مهمترین مشارکتی است که روانکاوی در مورد شناخت مفهوم مرگ مبذول داشته است. وی اولین نظریه­پردازی است که اضطراب مرگ را مطرح نموده است. او از تجارب روان تحلیلی خود با بیماران دریافت که در برخی از افراد چیزی به عنوان ترس از مرگ وجود دارد. او عنوان نمود که به طور کلی هیچ کس مرگ خود را باور ندارد و همه افراد آن را به صورت ناخودآگاه نفی می­ کنند. فروید در نهایت اضطراب مرگ را به عنوان نوعی نگرانی نوروتیک در رابطه با مرگ کاهش داد که بکر[21] (1973) به چالش جدی با آن پرداخت. او اصطلاح انکار مرگ را به کار برد و عنوان کرد که نه تنها اضطراب مرگ امری حقیقی و واقعی است بلکه خود منبع بسیاری از ترس­ها و نگرانی­های فرد در زندگی می­گردد (دسپلدر و استریک لند[22]، 2005). واژه­ای که فروید از آن به منظور نامگذاری غریزه مرگ استفاده کرد یعنی تاناتوس، در اساطیر یونان باستان به فرشته مذکر بالداری گفته می­شد که مجسم کننده مرگ بود. نیروی غریزه مرگ یا مرگ­مایه، متوجه تخریب یا به پایان رساندن حیات است. فروید معتقد بود که تمام رفتارهای انسان از بازی پیچیده این غریزه با غریزه زندگی (اروس[23]) یا عشق یا زیست­مایه و تنش و کشش دایمی میان آن­ها زاده می­شود. فروید در کتاب فراسوی اصل لذت جویی می­گوید که در حیات ارگانیک، غریزه به معنی تمایلی ذاتی برای اعاده حالت اولیه چیزها و بازگشت به آن حالت است. اگر هدف حیات رسیدن به حالتی باشد که هرگز وجود نداشته است چنین هدفی با طبیعت قهقرایی و محافظه ­کارانه غرایز مغایرت پیدا می­ کند. به نظر فروید آنچه حیات می­خواهد و باید به آن نایل شود، بازگشت به نقطه­ای است که هستی زنده از آنجا عزیمت کرده، یعنی بازگشت به طبیعت غیر ارگانیک و فاقد حیاتی که قبل از ارگانیسم زنده وجود داشته است. فروید به خاطر همین بازگشت به حیات غیرارگانیک معتقد بود که هدف زندگی، مرگ است. هرچند که در ابتدا نیروی لیبیدویی حافظ حیات بر غرایز ویرانگر مرگ غلبه دارد (دسپلدر و استریک لند، 2005).

2-4-6-2- وجودگرایی

در تمام طول تاریخ فلسفه، مشکل می­توان جنبش فکری را یافت که به اندازه وجودگرایی[24] تا این حد با مساله مرگ اشتغال و رویارویی داشته باشد. در این مکتب نقطه مرکزی زندگی انسان است. این مکتب فکری نخستین تظاهرات بارز خود را در اندیشه­های کی­یرکیگارد[25] (به نقل از دسپلدر و استریک لند، 2005) فیلسوف دانمارکی نشان داد. او از اضطراب وجودی[26]، که ناشی از آگاهی از بودن و نبودن است، سخن به میان می­آورد. کی­یرکیگارد ناامیدی بشر را ناخوشی تا سرحد مرگ می خواند و می­گفت هرگز احساس یاس[27] نکردن بزرگترین بدبختی است و درک یاس موهبتی حقیقی از جانب خداوند است، هرچند که این ناخوشی در صورتی که کسی نخواهد از آن شفا یابد، خطرناکترین بیماری­هاست.

در فلسفه اصالت وجود، مرگ، کاملاً مرگی شخصی در نظر گرفته می­شود و در هر موردی متعلق به خود فرد است. از این نظر مرگ دیگران تجربه­ای آموزنده برای درک مردن نیست و در نهایت به قول هایدگر[28] (به نقل از دسپلدر و استریک لند، 2005) تجربه ای جانشین­شونده است. به عقیده هایدگر اطمینان داشتن از وقوع مرگ یا حقیقی دانستن آن به عنوان احتمال پایانی هستی ما برابر نیست و دانش انسان درباره مرگ او را از تباهی مطلق رهایی نمی­بخشد. سارتر (به نقل از دسپلدر و استریک لند، 2005) مرگ را پدیده­ای شخصی و متعلق به بشر نمی­داند. به نظر او مرگ، نابودی تمام امکان­ها و هیچ شدن و محکوم کردن فرد به محرومیت از هرگونه ارج و قربی است. سارتر[29] می گوید که ما قادر نیستیم در انتظار مرگ بنشینیم، بلکه تنها می­توانیم خود را برای آن آماده کنیم. در انتظار مرگ بودن تنها با افزایش سن امکان پذیر می­شود، زیرا در این حال، نامعلومی و نامشخصی ساعت مردن کاهش می یابد. ولی روی­هم­رفته مرگ حتمی نامعین، در هر لحظه­ای می ­تواند رخ دهد. ما می­دانیم که مرگ وجود دارد اما نمی­دانیم که چه هست و چه هنگام فرا­می­رسد لذا برای انسان مرگ در یک حالت مرزی میان دانستن و ندانستن قرار دارد. این نشان می­دهد که چگونه مرگ کاملاً به شکل زندگی است و چگونه به واسطه حتمیت و عدم قطعیت خود در زندگی انتشار می­یابد. مرگ ظاهراً در خارج از قلمرو زندگی قرار گرفته است اما در حقیقت در درون آن جای دارد. در میان روانشناسان اگزیستانسیالیسم، فرانکل[30] (به نقل از بلسکی، 1999) جایگاه ویژه­ای دارد. او در توضیح طبیعت بشر علاوه بر ابعاد زیست شناختی و روانشناختی که اکثر روانشناسان برای انسان قائلند بعد سومی را نیز تحت عنوان بعد معنوی یا روحانی انسان مطرح می­ کند. به نظر او این معنویت یا روحانیت سرچشمه آگاهی، یگانگی و  عشق بشر است. فرانکل معتقد است که  عوامل زیست­شناختی و اجتماعی در طبیعت بشر موثرند اما نقش تعیین­کننده ندارند و به این ترتیب مشخصه دیگر انسان را آزادی او در برابر عوامل ارثی و محیطی می­داند. از آنجا که فرد آزاد است تا وجود خود را برگزیند، پس باید برای اعمال و تصمیم­های خود مسئولیت­پذیر باشد. لذا فرانکل به مفهوم مسئولیت بشر می­رسد و آن را در ارتباط نزدیک با آزادی مطرح می­سازد. با این مقدمات، اودر نظریه خود در باب انگیزش و رفتار انسان به جای مفاهیم اراده به قدرت و اراده به لذت، مفهوم اراده به معنا را ارائه می­ کند. او اراده به معنا را منبع اولیه انگیزش انسان می­شناسد و معتقد است که تجربه وجودی انسان در ارزش­ها و معانی غایی او تبلور می­یابد. فرانکل می­گوید زنده بودن یعنی رنج کشیدن، اما برای رنج خویش معنایی یافتن یعنی اراده هستی. به عقیده او نیاز شدید به یافتن معنا و درک عظیم­ترین معنا را در یاس آورترین حالات می­توان تجربه کرد. وی از بیماران لاعلاجی سخن می­گوید که در وضعیت چاره­ناپذیر خویش معنایی می­یابند و بر مبنای آن شهامتی باور نکردنی از خود نشان می­ دهند. به این ترتیب اصطلاح رایج مرگ باوقار به نظر فرانکل در افرادی تحقق می­یابد که اراده معطوف به معنای خویش را در وضعیت مرگ یافته­اند. او می­گوید که فرجام پذیری و گذرایی زندگی  نه تنها از ویژگی های اصلی انسان است بلکه عامل واقعی با معنا بودن آن نیز به شمار می­رود. متفکران متاخر در قلمرو مورد بحث ما مانند رولو می[31] و یالوم (به نقل از دسپلدر و استریک لند، 2005) ژرف اندیشی خود را گسترش داده و به مفاهیم و اصول دیگری نیز دست یافته­اند. یالوم از امور غایی که بخشی گریز ناپذیر از وجود انسان در جهان را تشکیل می­ دهند و موجب رهایی او از تعارضات اصلی و درونی­اش می­شوند، سخن می­راند. به اعتقاد او چهار امر غایی از نظر روان درمانی دارای اهمیت هستند و از دیدگاه وجودی رویارویی فرد با هریک از آن­ها محتوای تعارض درونی او را تشکیل می­دهد. این امور عبارتند از مرگ، آزادی، انزوا و بی­معنایی.

2-4-6-3- نظریه کوبلر- راس

نظریه کوبلر- راس (1969، به نقل از برک، 1388)، حساسیت جامعه را نسبت به نیازهای روانی بیماران در حال مرگ برانگیخت. وی از مصاحبه با بیماران علاج­ناپذیر، یک نظریه پنج مرحله­ای را ساخت که بر انتظار مرگ و تجربه دشوار مردن استوار است.

  1. انکار: هنگامی که فرد از بیماری علاج­ناپذیر آگاه می­شود، برای گریختن از احتمال مرگ، جدی بودن آن را انکار می­ کند. در حالی که بیمار هنوز احساس می­ کند که حالش خوب است، انکار نوعی صیانت نفس است و به فرد امکان می­دهد تا با سرعت مناسب خود به بیماری خویش بپردازد. کوبلر- راس توصیه می­ کند که اعضای خانواده و متخصصان سلامت نباید با تحریف کردن واقعیت مربوط به وضعیت فرد، انکار را طولانی کنند.
  2. خشم: پی بردن به اینکه زمان کوتاه است و فرد مجبور است بمیرد، بدون اینکه فرصت کافی داشته باشد تا تمام کارهایی را که دوست داشته است انجام دهد، موجب خشم می­شود. اعضای خانواده و متخصصان سلامت ممکن است آماج خشم و رنجش بیمار قرار گیرند و بیمار نسبت به کسانی که به زندگی ادامه خواهند داد، حسادت می­ کند.
  3. چانه زنی: بیمار علاج­ناپذیر وقتی که پی می­برد مرگ اجتناب­ناپذیر است، می­کوشد با چانه زدن برای زمان بیشتر، از آن جلوگیری کند. معامله­ای که سعی می­ کند با اعضای خانواده، دوستان، دکترها، پرستاران یا خداوند انجام دهد. بهترین پاسخ به این تلاش­ها برای امیدوار بودن، گوش دادن توام با همدلی است.
  4. افسردگی: هنگامی که انکار، خشم و چانه زنی نمی­توانند روند بیماری را به تعویق اندازند، فرد به خاطر از دست دادن جان خود، افسرده می­شود. تجربیات متعدد مربوط به مردن، از جمله وخامت جسمانی و روانی، درد، نداشتن کنترل و وصل بودن به دستگاه­ها، ناامیدی را تشدید می­ کنند. مراقبت­های بهداشتی که به صورت انسانی به آرزوهای بیمار پاسخ می­ دهند، می­توانند ناامیدی را کاهش دهند.
  5. پذیرش: اغلب افرادی که به مرحله پذیرش می­رسند، نوعی حالت سکون و آرامش در ارتباط با مرگ قریب­الوقوع است، در چند هفته یا چند روز آخر به آن دست می­یابند. بیمارِ ضعیف تسلیم مرگ می­شود و از همه به جز تنی چند از اعضای خانواده، دوستان و مراقبت­کنندگان، کناره­گیری می­ کند.

در ارزیابی این نظریه باید توجه داشت که این پنج مرحله را نباید به صورت توالی ثابت در نظر گرفت و همه افراد هر پاسخ را نشان نمی­دهند. این پنج مرحله باید به صورت راهبردهای کنار آمدن در نظر گرفته شوند که هرکسی ممکن است در صورت مواجه شدن با تهدید، به آن­ها متوسل شود. فهرست کوبلر بسیار محدود است و افراد در حال مرگ به شیوه ­های دیگری نیز واکنش نشان می­ دهند. جدیترین نقطه­ضعف نظریه کوبلر – راس این است که افکار و احساسات بیماران در حال مرگ را خارج از موقعیتی که به آنها معنی می­ دهند، در نظر می­گیرد (سیلورمن[32]، 2004؛ رایت[33]، 2003).

2-4-7- اضطراب مرگ از دیدگاه اسلام

از دیدگاه اسلام، اعتقاد به مرگ، که سرآغاز زندگی جاوید اخروی است، لازم و شرط مسلمانی است. برزخ دادگاه الهی است، مرگ گذرگاه است و بهشت و دوزخ در حقیقت تجسم اعمال نیک و بد انسان­هاست. در آموزه­های دینی و سیره بزرگان معرفت و عرفان توحیدی اسلام، یاد مرگ و توجه به آن موجب افزایش توجه و بیداری می­شود از جمله عواملی که می­توانند زمینه ساز اضطراب مرگ شوند عبارتند از: اتلاف عمر، بندگی غیرخدا، بی­توجهی و غفلت از مرگ، ثروت اندوزی و عدم آمادگی و نداشتن توشه (قاضوی، 1389).

اضطراب مرگ که غالباً جنبه مذهبی و معنوی دارد با روش­های پیشگیرانه زیر مورد توجه قرار گرفته است:

  1. روش­های شناختی: ایمان و توکل به خدا، اعتقاد به مقدرات الهی، بینش به دنیا.
  2. روش­های رفتاری: تغذیه حلال، فعالیت عبادی منظم، روابط خانوادگی مطلوب و حمایت اجتماعی.
  3. روش­های عاطفی – معنوی: دعا و یاد خدا (قاضوی، 1389).

2-4-8- ترس از مرگ به مثابه اضطرابی واقعی

آیا می­توان گفت که ترس از مرگ و مردن تا چه اندازه اضطرابی واقعی محسوب می­شود؟ یا آنکه این ترس تنها اضطرابی درونی است که به صورت اضطراب­های به ظاهر واقعی تغییر شکل داده است؟ اینکه اضطراب­های واقعی می­توانند در ترس از مرگ و مردن نقش مهمی را بازی کنند، هنگامی آشکار می­شود که ما یا خویشان نزدیک ما توسط یک بیماری شدید تحت فشار قرار می­گیرند. این اضطراب که با مشخصه کامل یک علامت زیست­شناختی بامعنی آغاز می­شود، قابل مقایسه با درد است. زیرا تمام نیروها و امکانات را به منظور نبرد با بیماری برمی­انگیزد و نیروهای دفاعی و حیاتی را قدرت می­بخشد. رویدادهایی از این دست علاوه بر اضطراب واقعی مربوط به بیمار و بیماری او به طور همزمان اضطراب­های ژرف­تری را نیز به تحرک وا می­دارند. در واکنش­های شدید ما نسبت به بیماری­های تهدید کننده حیات کودکان و جوانان که به صورت غیر منتظره و بدون آمادگی ذهنی قبلی ظاهر می­شوند، این مساله آشکارتر است. در مورد واکنش گناه در والدینِ کودکان مبتلا به بیماری های بدخیم، مطالعه­ای توسط گاردنر[34] (1990) انجام گرفته است. او به این نتیجه رسید که این واکنش تظاهر یک مکانیسم دفاعی و ناشی از گسترش حساسیت در رویارویی با تهدید نسبت به هستی خود شخص است که در ذات چنین بیماری خطرناکی نهفته است. صرف نظر از موارد بلایا و فجایع مصیبت آمیز و یا موقعیت های ویژه­ای که در آن ها رویارویی مستقیم با مرگ و مردن رخ می­دهد، اضطراب های واقعی نقش کم اهمیتی را در نگرش بیمار در برابر مرگ ایفا می­ کنند. اضطراب­های واقعی ما باید با مسایلی مانند حوادث، بیماری­ها و گرسنگی به مقابله برخیزند. به عقیده ریمن (2000 به نقل از حسنی، 1388) بشر در برابر اضطراب آسیب­پذیر است زیرا بر طبیعت فانی و موقتی خود آگاهی دارد. او می­گوید که بشر ترس از گذرا بودن هستی خویش را به شکل آرزوی توقف زمان بیان می­ کند.

فروید (1923به نقل از بلسکی، 1999) با توجه به رابطه میان خطرات بیرونی و درونی بر اضطراب­هایی که توسط خطرات درونی برانگیخته می­شوند، تکیه و تاکید می­ کند. زیرا به زعم او خطر خارجی اگر بخواهد که برای خود یا من اهمیت داشته باشد، باید درونی شود. این اضطراب­های درونی در جامه مضطرب بودن کلی (روان نژندی اضطراب) و یا ترس از تصورات ملموس و موقعیت­ها (فوبی­ها)  ظاهر می­شوند که می­توان آن­ها را اضطراب شبه واقعی دانست. از سوی دیگر کلاین[35] (به نقل از بلسکی، 1999) معتقد است که مرز مشخصی اضطراب واقعی را از اضطراب روان نژندانه جدا نمی­کند بلکه نوعی وابستگی دو طرفه در میان این دو وجود دارد که به طور کم و بیش مشخص می­توان آن را در طول زندگی مشاهده کرد. خطرات خارجی در سایه خطرات داخلی تجربه می­شوند و توسط آن­ها تشدید می­یابند. هر ترس تهدید کننده خارجی به هر حال بعضی موقعیت­های مخاطره­آمیز داخلی را تقویت می­ کند. این وابستگی دو جانبه از عوامل متشکل روند روان­نژندانه و موجد یک حلقه معیوب است.

وجود و شدت اضطراب مرگ به عوامل متعددی از جمله سن، تجربه بیماری در خود و نزدیکان، شاهد مرگ نزدیکان بودن، تجربه وقایعی نظیر تصادف، بلایای طبیعی، جنگ، کشتار جمعی و … در خود یا نزدیکان بستگی دارد. پژوهش­های متعدد حاکی از آن است که معمولاً وجود اضطراب مرگ به شکل بیمارگون بیشتر در افرادی دیده می­شود که:

  • به تازگی شاهد مرگ یکی از نزدیکان خود بوده ­اند.
  • خود یا نزدیکانشان دارای بیماری لاعلاج و مزمنی بوده یا هستند.
  • حادثه­ای تلخ و دردناک نظیر تصادف یا بلایای طبیعی را خود از نزدیک شاهد بوده یا برای نزدیکانشان رخ داده است.
  • اضطراب مرگ در تاریخچه خانوادگی شان وجود داشته است (تمپلر[36]، 1970، وارن[37]، 1982، وست­من و کن­تر[38]، 1999، شوماخر[39]، 2003، گوردون[40]، 2003 و دسپلدر و استریک لند، 2005).


بر طبق نظر تامسون و گیل[41] (2007) شخص مضطرب تنش بالایی را تجربه می­ کند که کانن[42] در سال 1927 واکنش به این شرایط تنش­زا را با عنوان جنگ و گریز نامگذاری کرد. در صورتی که شخص بتواند با موفقیت این شرایط تنیدگی را طی کند، به شرایط طبیعی خود باز می­گردد. بنابراین اضطراب به عنوان هشداری شخص را برای مقابله با خطر آماده می­ کند. متاسفانه برخی هشدارها سبب ساز این امر می­گردند که فرد به طور پیوسته و مداوم احساس خطر نماید. برخی شرایط تنیدگی زای طولانی سبب ساز استیصال و زندگی توام با تهدید برای فرد می­گردند. مرگ نیز نوعی هشدار برای فرد است و این هشدار می ­تواند برای برخی افراد توقف نداشته باشد و منجر به این شود که فرد اضطرابی پیوسته در ارتباط با مرگ تجربه نماید، به گونه­ای که اضطراب مرگ سبب ناراحتی دایم فرد گردد. کواین و رزنیکوف[43] (2005) با اشاره به اینکه دست کم در اروپای غربی و ایالات متحده بیماری­های بسیاری ریشه­کن شده ­اند و استفاده از مواد دارویی شیمیایی از تلفات انسانی ناشی از بیماری­ها کاسته است. آموزش و مراقبت بهتر از کودکان، بیماری­های دوران کودکی و مرگ و میر اطفال را کاهش داده است. بسیاری از بیماری­هایی که زمانی باعث کشتار وسیع جوانان و میانسالان می­شدند، امروزه مقهور دانش انسان گشته­اند. اما با این وجود از سوی دیگر به این نکته می­پردازند که در جهان امروز شمار بیماری­های لاعلاج نظیر انواع سرطان­ها و همچنین بیماری­های ناشناخته­ای همچون ایدز که پس از آگاهی از بیماری فرد مدت ها در مرز بین مرگ و زندگی قرار می­گیرد و به شکلی ابهام­آمیز به زندگی خود ادامه می­دهد نیز افزایش یافته است. هراس از مرگ از جمله آسیب­های هیجانی است که با توجه به این شرایط رو به افزایش است و این افراد علاوه بر مشکلات جسمی و اجتماعی خویش با پدیده روانشناختی ترس از مرگ و پیامدهای آن نیز مواجه هستند. بلسکی (1999) عوامل روانشناختی متعددی را عنوان کرده که بر میزان اضطراب مرگ افراد اثر می­گذارد. از آن جمله می­توان به سن، محیط، اعتقادات مذهبی، آسیب­های تجربه شده در طول زندگی و میزان خودارزشی اشاره کرد. نی میر و فورمر[44] (1999) متغیرهای متعددی را که روابط پیچیده­ای با یکدیگر دارند بر وجود اضطراب مرگ تاثیرگذار می­دانند. از جمله میزان آسیب­های تجربه شده در طول زندگی فرد، محیط فردی و اجتماعی و وجود معنا در زندگی. تمرکز فرضیه ­های اولیه در رابطه با عوامل تاثیرگذار بر اضطراب مرگ بیشتر بر عامل سن معطوف بوده است. اولین فرضیه در این زمینه به این صورت بود که افراد سنین بالا در مقایسه با افراد جوان میزان اضطراب مرگ بالاتری را تجربه می­ کنند. در مقابل، شماری از مطالعات نشان داده­اند که افراد مسن لزوماً اضطراب مرگ بالاتری تجربه نمی­کنند (بلسکی، 1999). در برخی مطالعات هیچ گونه ارتباطی بین سن و اضطراب مرگ یافت نشده است (تامسون و گیل، 2007). کواین و رزنیکوف (2005) وجود رابطه­ای بین احساس هدفمندی در زندگی و اضطراب مرگ را کشف کردند. این مطالعه نشان داد که افراد دارای اضطراب مرگ بالا احساس هدفمندی کمتری در زندگی خود دارند.

[1]. Cohen &Hoberman

[2]. Cohen & Peterson

[3]. Hersberg

[4]. Kasel

[5]. Wais

[6]. Lewis & Ban

[7]. Hobfoll & Stephen

[8]. Brehm

[9]. Thanatology

[10]. Kubler Ross

[11]. Berk

[12]. Agonal phase

[13]. Clinical death

[14]. Mortality

[15]. Helplessness

[16]. Harmon-Jones

[17]. Langes

[18]. Predatory death anxiety

[19]. Aggressive death anxiety

[20]. Psychoanalysis

[21]. Becker

[22]. Despelder & Strickland

[23]. Eros

[24]. Existentialism

[25]. Kierkegard

[26]. Existential anxiety

[27]. Despir

[28]. Heideger

[29]. Sartre

[30]. Frankel

[31]. Rollo May

[32]. Silverman

[33]. Wright

[34]. Gardner

[35]. Klein

[36]. Templer

[37]. Warren

[38]. Westman & Canter

[39]. Schumaker

[40]. Gordon

[41].  Thomson & Gill
پایان نامه
[42].Canon

[43]. Quinn & Reznikoff

[44]. Neimeyer & Former

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *