دانلود پایان نامه ارشد با موضوع حکومت اسلامی و تاریخ اسلام

دانلود پایان نامه

إنّ الأمیـــــن محمّــــــداً فــی قــومــه عنـــــدی یفــــــوق منــــــازل الاولاد لمّـــا تعلّـــــق بـــالـزمــــام ضممتـــه و العیــس قـــــــد قلّصن بـــــــالازواد فــــارفضّ من عینـــــیّ دمــــــع ذارفـ مثــــــل الجمــــــان مفــــرّق ببـــداد راعیت فیـــــه قـــــرابـــه مـــوصـولـه و حفظت فیـــــه وصیّـــــه الاجـــــداد و دعــــوتــــه للصبـــر بیـــن عمــومـه بیض الــــوجــــوه مصــالتــ أنجـــــاد ســـــاروا لأبعــــد طیـّـــه معلـــــومـه فلقـــــد تبــــاعــــد طیّــه المرتــــاد حتّـــــی إذا مــــا القــوم بصـری عاینــوا لاقــــوا علـــــی شرفــ من المرصـــــاد حبــــرا فـــأخبــرهم حـــدیثـا صــادقـا عنــــه وردّ معـــــاشــــــر الحـسّـــاد قـــــوم یهــــود قـــد رأوا مـا قـــد رأوا ظلّ الغمــــامه نـــــاغــری الاکبــــــاد ثــــاروا لقتــــل محـــمّــــد فنهـــاهـم عنــــه و جــــاهــــد أحسن التجهــــاد و ثنــــی بحـــــیراء زبــــیرا فـــانثنــی فــــی القـــوم بعـــد تجـــاول وتعــــاد و نهــــی دریســــا فـــانتهــی لمّـا نهــی عن قـــــول حـــبر نـــــاطق بســــداد
به درستی محمّد که در قومش امین بود به مراتب از فرزندانم محبوبتر است.* آنگاه که افسار شتران را گرفته بودند و در حال حرکت بودند، او را در آغوشم گرفته بودم.* از چشمانم اشکها فرو میریخت مانند مرواریدهای پراکنده.* خویشاوندی را تمام در حقّ وی رعایت کردم و سفارش نیاکانم را دربارهی او حفظ نمودم* و او را به صبرفراخواندم تا در بین عموها سرفراز و با اصل و نسب و شریف زندگی کند.* تا آنجا که توانایی داشتم به او محبّت و لطف و احسان کردم* و آنگاه که مردم “بُصری” شرافت و بزرگی او را دیدند و آن راهب را ملاقات کردند،* خبر راستینی به آنها داد که حسودان را از او ناامید ساخت.* قوم یهود آنچه را که واقع شد دیدند که او (محمّد) در زیر سایهی ابر قرار گرفته است.* قصدکردند تا وی را بکشند، پس آن راهب آنها را نهی کرد و از او به بهترین وجه دفاع نمود.* بحیرا، زبیر را بعد از ستیز و خصومت بسیار از این کار بازداشت.* و دریس را نهی کرد و او آنگاه که سخنان آن دانای گویندهی حق (بحیرا) را شنید از آن کار دست کشید.*
این شعر که با اندکی تفاوت در بحارالأنوار آمده است، اشاره به یک واقعهی تاریخی دارد. هنگامی که حضرت محمّد (در سن هشت، نه، دوازده یا سیزده سالگی) برای اولین بار همراه با عموی بزرگوار خویش حضرت ابوطالب به مسافرت تجاری رفته بود، با بحیرای راهب ملاقات میکنند. وی که از دانشمندان مسیحی بود، پس از گفتوگویی کوتاه پیامبر را شناخته، به ابوطالب هشدار میدهد که این کودک را از گزند دشمنان به ویژه یهودیان در امان دارد. مسلماً این پیشگویی بحیرا، غیبگویی نبوده است، بلکه با توجه به آیات کریمهی قرآن بسیاری از نشانههای پیامبر در کتب پیشین آمده و علمای مذاهب مختلف آن را در اختیار داشتهاند چنان که پیامبر را مانند فرزند خویش میشناختند. شرح گفتوگوی مذکور در بحار به این قرار است؛ بحیرا خطاب به پیامبر چنین گفت: ای پسر! من از تو سه سئوال دارم، تو را به “لات و عزّی” قسم میدهم که اگر میدانی آگاهم کن. پیامبر با شنیدن نام بتها غضبناک شده، فرمودند: به خدای یگانه سوگند که مبغوضتر از این بتها نزد من وجود ندارد. بحیرا گفت: این خود، اولین سئوال من بود. پس گفت تو را به خدا قسم میدهم. سپس از خواب و بیداری و احوالات آن حضرت پرسید و به آنچه میخواست رسید (یقین حاصل نمود). آنگاه بحیرا خطاب به ابوطالب پرسید: این پسر با تو چه نسبتی دارد که از تو جدا نمیشود؟ ابوطالب گفت: این پسر من است. بحیرا پاسخ داد: البتّه که او پسر تو نیست و ممکن نیست که پدر و مادر او در قید حیات باشند. ابوطالب گفت: او پسر برادر من است، هنگامی که مادرش وی را باردار بود، پدرش به رحمت خدا رفت و زمانی که شش سال داشت، مادر را نیز از دست داد. در این لحظه قلب بحیرا آرام شد و گفت: حالا (تمامِ) حقیقت را گفتی. با توجّه به نکات گفته شده، میتوان به این نتیجه رسید که شعر فوق برگرفته از همین واقعهی تاریخی و حقیقتی غیر قابل انکار میباشد.
4-3-2-2. هجرت به حبشه
از نمونههای دیگری که میتوان به عنوان شعر روایی-تاریخی به آن اشاره نمود، شعری است که از مهاجرت گروهی از مسلمانانِ صدر اسلام که مورد آزار و اذیّتِ کفّارِ مکّه واقع شده بودند، خبر میدهد. این شعر را حضرت ابوطالب برای نجاشی فرستاد، تا مهاجرین از شرّ عمرو بن عاص (که در پی ایشان رفته بود) در امان بمانند.
تعلّم ملیکـــــ الحــــبش أنّ محــمّـــــداً نبـیّ کمـــوســــی و المسیــــح بن مریـم أتـــی بــالهــــدی مثـــل الذی أتیــــا به و کـــلّ بحـمــــد الله یهــــدی و یعصــم و إنّکـم تتلـــونــه فـــــــی کتــــابکــم بصـــدق حـــدیث لا الحـــدیث المرجّــم و لا تجعلــــوا لله نــــــدّاً و أسلمــــــوا فــــإنّ طــریـــق الحــــق لیســ بمظلــم
ای پادشاه حبشه! یقین بدان که محمّد@، مانند موسی$ و عیسی$ پیامبر است.* دینِ هدایت را آورد، همان گونه که آن دو پیامبر دینی آوردند. همهی پیامبران به حمد و ستایش خداوند هدایت کرده و مردم را از رفتن به بیراهه حفظ میکنند.* شما (ای مسیحیان!) در کتاب خود میخوانید که او صاحب سخنان حق است نه سخن نادرست.* پس برای خدا شریک و همتا قرار ندهید و اسلام بیاورید که راه حق تاریک نیست.*
درستیِ این قطعه شعر به حدّی روشن است (به علّت تکرار زیاد در روایات تاریخی) که به آوردنِ دلیل و حجّت نیازی ندارد، لیکن از آنجا که محدودهی این پروژه بررسی حق یا ناحق بودنِ اینگونه اشعار است، ما دلایل خود را بر این مدّعا ذکر میکنیم.
نخستین هجرت در تاریخ اسلام، هجرت به حبشه است که در سال پنجم بعثت به خاطر فشاری که بر مسلمین صورت گرفت و برای دفاع از اسلام، به دستور خدا و پیامبرش عدّهای از مسلمانان سرزمین خویش را رها کردند و به دیاری دیگر رفتند. هنگامی که تعداد مسلمانان مکّه زیاد شد و ایمانشان آشکار گردید، باعث شد که فشار مشرکین به آنها زیاد شود و مورد آزار و اذیت قریش قرار گیرند تا از دین خود دست بردارند. آنان از هیچ شکنجهای فروگذار نبودند؛ برخی را می‌زدند، گروهی دیگر را با گرسنگی میآزردند، جمعی را هنگام داغ شدن ریگهای مکّه، برهنه کرده و روی ریگ‌ها میخواباندند. چون رسول خدا دید که یاران او سخت گرفتار و در شکنجهاند، به فرمان الهی به آنها فرمود که به کشور حبشه هجرت کنند، زیرا حبشه فرمانروایی دارد که در قلمرو او بر کسی ظلم نمیشود. مهاجرین از مکّه به حبشه هجرت کرده و تحت حمایت پادشاه حبشه در کمال آسایش و امنیت به سر می‌بردند، تا این که به آنها خبر رسید؛ مشرکین مکّه مسلمان شدهاند، این شایعهی دروغ موجب شد که جمعی از مهاجرین پیش از آن که درستی این خبر را تحقیق کنند، بار سفر را ببندند و به سوی شهر و دیار خود مراجعت کنند. بنابراین پس از دو ماه اقامت در حبشه در شوال سال پنجم بعثت، به مکّه برگشتند. علاوه بر این مهاجرت، هجرت دیگری در تاریخ ثبت شده است، آیات انتهایی سورهی مائده نیز به همین هجرت اشاراتی فرموده است. مهاجرین مکّه در حبشه منزل کردند و دور از شکنجه مشرکین و صدمات و آزارشان در محلی امن روزگار به سر میبردند. مشرکین برای بازگرداندن آنها به مکّه دو نفر از افراد سخنور و زیرک قریش را انتخاب کرده، در پی آنان فرستادند. هنگامی که دو گروه در برابر نجاشی حاضر شدند، نجاشی خطاب به جعفر طیّار گفت: آیا از آن چه پیغمبرت، بر شما آورده چیزی به خاطر داری؟ جعفر گفت: آری، نجاشی گفت: بخوان! جعفر شروع به خواندن قسمتی از آغاز سورهی مبارکهی «مریم» کرد، “امسلمه” می‌گوید: نجاشی از شنیدن آیات قرآن چنان گریست که قطرات اشک ریش انبوه و صورتش را فرا گرفت. پس گفت: به خدا سخنی که تو دربارهی عیسی گفتی با حقیقت فاصله ندارد، شما با خیالی آسوده به هر جای حبشه که میخواهید بروید و بدانید که در امان ما هستید.
4-3-2-3. هجرت به مدینه
اشعار زیر که شاعر آن از انصار است (از فحوای کلام معلوم میشود)، ماجرای هجرت رسول الله@ به مدینه و دعوت و آمادگی انصار جهت پذیرش اسلام را بیان میکند. این هجرت بعدها مبدأ تاریخ اسلام شد.
فلمّـــا أتـــانــــا الرســــول الرّشیـــــد بـــالحــــقّ و النـــــور بعـــــد الظلــم و قلنــــا صــــدقت رســــول الملیکــــ هلـــمّ إلینــــتــا و فینـــــــا أقــــــم فنشـهــــد أنّکـــــــ عبـــــــد الالــــه أرسلت نـــــــورا بــــــدیـــــن قیّـــم فـــــأنّـــــــا و أولادنــــــا جنّــــــه نقیک و فـــــی مــــالنــــا فـــاحتکــم فنحـــن اولئکــ إن کـــــذبــــــوکـــــ فنـــــــــاد نـــــــــداء و لا تحتشـــم و نـــــــاد بمـــــا کنتــــ أخــفیتـــــه نـــــــــداء جـــهـــــارا ولا تکتتــــم فســــار الغـــــواه بــــأسیـــــافهــــم إلیـــــه یظنــــــــون أن یختــــــــرم فقمنــــا إلیهــــم بــــأسیـــــافنــــــا نجــــالــــــد عنته بغـــــــاه الأمــــم بکـــــــلّ صقیــــــل لـــــه میـعــــه رقیــــق الذبــــــاب عضوض خــــــذم اذا مـــــا یصـــــادفـــ صــــمّ العــــظا م لــــم ینب عنهـــــا و لـــــم ینثلــــم
چون رسول خدا حق و حقیقت و نور را پس از تاریکیها آورد.* گفتیم: ای رسول خدا! راست میگویی بیا و در میان ما اقامت کن.* گواهی میدهیم که تو بندهی خدا هستی و با دینی استوار نور را برای ما به ارمغان آوردی.* ما و فرزندانمان سپر حفظ جان تو هستیم و تو بر دارایی ما حاکم هستی.* ما همان اشخاصی هستیم که اگر تو را تکذیب کردند کافی است ندا دهی (به حمایت از تو بر می خیزیم) از هر چیز که بیم داشتی آشکارا اعلام کن و آن را پنهان نساز.* گمراهان با شمشیرهایشان سوی او روانه شدند، گمان میکردند که او نابود میشود.* ما هم با شمشیرهایمان به سوی آنها روانه شدیم و در دفاع از او با سرکشانِ امّتها نبرد کردیم.* با هر شمشیر برّاق و برّانی که لبهای کاملاً تیز دارد و به مغز استخوان ضربه وارد میکند.* چون با استخوانهای محکم برخورد کند در آن نفوذ میکند و شکاف برنمیدارد و کند نمیشود.*
ثوی فـــی قریش بضــــع عشره حجّـــــه یــذکّـــر لو یلقـــی صـــدیقــاً مواتیــــا و یعرض فـــی اهــل المــــواسم نفســــه فلمــ یــر من یؤوی و لمــ یـــر داعیـــــا فلمّــــا أتــــانــــا أظهـــر الله دینـــــه فـــأصبــــح مسروراً بطیبـــه راضیــــــا و ألفـــی صـــدیقــــاً واطمانّت به النــوی و کان له عــــونــــاً من الله بــــادیـــــا یقّص لنــــا مــــا قــــال نـــوح لقومــه و ما قـــال موســی إذ أجــاب المنـادیـــا بذلنـــا له الأموال من حــــلّ مـــــالنـــا و أنفسنـــا عنـــــد الوغـــی و التّآسیــــا و نعلـــــم أنّ الله لا شـــــیءَ غیـــــــره و نعلـــم أنّ الله أفضــــل هــــــادیـــــا نعـــادی الذی عــــادی من النّــــاس کلّهم جمیعــــاً و إن کان الحبیبــ مصــــافیــــا أقــــول إذا أدعـــوک فــــی کــلّ ربیعـه تبــــارکت قــــد أکثرت لاسمک داعیــــا أقــــول إذا جــــاوزت أرضــــاً مخوفــهً حنانیک لا تظهـــر علـــیّ الأعــــادیــــا فطأ معــرضــــاً إن الحتــــوف کثیـــــرهٌ و إنّکــ لا تبقـــی لنفسکـــ بـــــاقیـــــا فــوالله مــا یــــدری الفتـــی کیف یتّقـــی إذا هــــو لمــ یجــعـــل له الله واقیــــــا
(پیامبر) چندین سال در قبیلهی قریش بود، خدا را به مردم یادآور شد ولی کسی موافق خود نیافت.* در موسمهای حج قبائلی را که به مکّه میآمدند دعوت مینمود ولی کسی دعوت وی را پذیرا نبود.* آنگاه که نزد ما آمد، خدا دینش را آشکار نمود و دین خدا جان گرفت و در شهر مدینه خشنود گشت.* یاورانی یافت و آرامش گرفت و خداوند او را یاری نمود.* داستان نوح با قومش را برای ما بازگو کرد و آنچه موسی در جواب ندائی که به او رسید بیان داشت را برای ما گفت.* پس دیگر از هیچ کس، چه دور و چه نزدیک ترس و واهمهای نداشتیم.* مال و جان خویش را بخشش نمودیم و هنگام کارزار او را یاری کردیم.* آگاه گشتیم که هیچ چیز جز خدا نیست و دانستیم که خداوند بهترین هدایتگر است.* دشمنی نمودیم با هر که با خدا دشمنی نمود اگرچه قبلاً دوست صمیمی ما بود.* در هر مسجدی تو را میخوانم و میگویم چه بسیار پُرخیر و ارجمندی که این گونه خواهان و نداکننده داری.* به هر سرزمین ترسناک که وارد میشوم میگویم: خدایا رحمتت را بر من نازل کن و دشمنان را بر من چیره نساز.* پس به هرجا میخواهی بروی برو که اسباب مرگ بسیار است و تو نمیتوانی خودت را حفظ کنی.* به خدا قسم! که انسان نمیداند چگونه خود را حفظ کند، اگر خدا را حافظ خویش نداند.*
با پیشرفت ‏سریع اسلام در شهر یثرب، مقدّمات هجرت رسول خدا @ و مسلمانان مکّه به آن شهر فراهم شد. مشرکین مکّه روز به روز دایرهی شکنجه را بر مسلمانان تنگتر کرده و آنها را بیشتر مى‏آزردند تا جایى که به گفتهی مورّخان بعضى از تازه مسلمانان، به سبب این فشارها از دین رویگردان شدند. رسول خدا@ نیز از طرفى دو پشتیبان و حامى خود را از دست داده بود و از طرف دیگر دیدن این مناظر دلش را میآزرد. نفوذ اسلام در شهر یثرب گشایش بزرگى براى پیامبر@ و مسلمانان بود و ایشان به مسلمانان دستور داد: هر یک از شما که تحمّل آزار کفّار را ندارد، به نزد برادران خود در شهر یثرب برود. پس از این فرمان، مسلمانان به طور انفرادى یا دستهدسته مهاجرت به یثرب را آغاز کردند (البتّه این مهاجرتها نیز غالباً در خفا و پنهانى انجام مى‏شد زیرا اگر مشرکین مطّلع مى‏شدند، از رفتن آنها جلوگیرى مى‏کردند). شهر یثرب آغوش خود را براى استقبال ایشان باز نمود. با پیشرفت‏ سریعى که اسلام در آن شهر و میان مردم آنجا داشت، مشرکین با خطر تازه‏اى (که پیشبینى نمى‏کردند) مواجه شده بودند، زیرا تا به آن روز فکر مى‏کردند با شکنجه و تهدید مىتوان جلوى پیشرفت اسلام را گرفت، امّا با گذشت زمان عکسِ این نتیجه، حاصل شد و فهمیدند چیزى نخواهد گذشت که حملهی انتقامى مسلمانان از یثرب شروع خواهد شد و با نیرو گرفتن آنها و پیوند مهاجر و انصار پاسخ آن همه اهانتها داده خواهد شد، از این رو به فکر مصادرهی اموال مسلمانان افتاده و خواستند از این راه جلوى هجرت را بگیرند و مسلمانان را از هر سو تحت فشار و شکنجه قرار دهند.
4-3-3. مدایح نبوی@ با رویکرد روایی- سیاسی
سیاست نیز یکی دیگر از رویکردهایی است که شاعران، بسیار در آن وارد شده و اشعار حماسی خود را جهت ترغیب و شورآفرینی سربازان میسرودند. پیامبر گرامی اسلام که با تشکیل حکومت اسلامی سیاستمدارانه و مدبّرانه به امور حکومت رسیدگی مینمودند، در این وادی نیز مورد ستایش شاعران واقع شدهاند.