جلال الدین محمد و هدایت و رهبری

دانلود پایان نامه

وفات مولانا در پنجم جمادی الاخر سال 627 اتفاق افتاد مرگ وی واقعه‌ای سخت در قونیه تلقی شد. جنازۀ او را در «قبه خضراء» به خاک سپردند (همان، ص 459).
با توجه به آنچه گذشت معلوم می‌شود که زندگانی واقعی مولوی، به عنوان یک شاعر شیفته، بعد از سال 642 و انقلاب حال او آغاز شد، واو که از تعلیمات پدرش واز ارشاد سیدبرهان الدین مایۀ وافی در عرفان گرفته بود، از این پس از برکت انفاس شمس الدین، عا رفی وارسته و واصلی کامل شد و زندگی خود را وقف ارشاد و تربیت عده‌ای از ساکنان در خانقاه ویا به اصطلاح در « مدرسۀ» خود کرد و دسته جدیدی از متصوفه را که به « مولّویه» مشهورند بوجود آورد (همان، ص 455).
2-1-2- مذهب مولوی
مولوی بر مذهب اهل سنت بود در عین اعتقاد و دین‌داری مردی آزاداندیش بود و به مذاهب دیگر به دیدۀ احترام و بی‌طرفی، چنانچه شایستۀ مردان کامل چون اوست، می‌نگریست (صفا، 1369، ص 470).
دلیلی که بر این ادعا می توان ارائه کرد این است که: مولوی در حلب در خدمت کمال‌الدین ابن العدیم) فقیه بزرگ حنفی و در دمشق به ادامۀ تحصیل در فقه حنفی از روی هدایۀ مرغینانی پرداخت (همان، ص 453).
کلام مولانا فراتر ازآن است که بتوان او را در قالب یک مذهب خاص به حساب آورد، چرا که « عشق» که مذهب راستین او به شمار می‌آمد تعصب را که نوعی پایبندی به تعلقات خودی بود مجاز نمی‌دانست. دوگانگی را که بین مؤمن و کافر و مسلمان وترسا مانع تحقق وحدت و یگانگی انسانی می‌شد بر نمی‌تافت (عبدالحسین زرین کوب، 1373، ص 309).
چنانچه در این باره گفته شده است:« طالب علمی که با صوفیه دشمنی داشت برسر جمع با وی گفت از مولانا نقل کنند که جایی گفته است« من با هفتاد وسه مذهب یکی‌ام، آیا این سخن را مولانا گفته است؟» گفت آری گفته‌ام.آن مرد زبان طعن بگشاد و مولانا را دشنام داد. مولانا بخندید و گفت با این نیز که تو می‌گویی یکی‌ام، یکرنگی و صلح‌جویی او تا بدین حد بود (زرین کوب، 1376، ص 231).
شاید از این جهت باشد که استاد جلال الدین همایی بین عقاید مولوی با مذهب شیعه از پیوند و مانندگی سخن به میان آورده است: «اگر از اختلاف الفاظ و اصطلاحات صرف نظر کنیم و افکار و عقاید ملل و طوایف را بی‌پیرانه لفظ وعبارت بسنجیم به نظر من روح عقیدۀ مولوی در احتیاج بشر به هدایت و رهبری پیر طریقت، و وجوب معرفت و پیوستن به انسان کامل، و تجلی ربوبیت در مظهر بشری، با ریشۀ مذهب خواص شیعه مانندگی قوی، یا پیوند و رابطۀ معنوی دارد» (همایی، 1366، ج2، ص 951).
2-1-3- آثار و تألیفات مولوی
1-مثنوی معنوی: بزرگترین و غنی‌ترین اثر مولوی است که حاوی معارف بلند عرفانی، اخلاقی و اعتقادی است. این کتاب جامعترین اثر عرفانی منظوم و یکی از بزرگترین شاهکارهای ادبی جهان است و بیش از 25000 بیت شعر در مضامین مختلف دارد (فروزانفر، 1371، ص 227).
2-دیوان شمس: این اثر که حاوی غزلیات مولانا است دارای بیش از 4000 غزل است. به سبب ارادت وی به شمس به نام اوست.
3-فیه مافیه: از آثار پراکنده مولوی است که بدون هیچ تکلف گفته شده و مولوی دراین کتاب به شیوۀ مجالس غیر رسمی سخن رانده است. این کتاب « مجموعۀ مقالات و تقریرات مولوی است که به تدریج به دست بهاء الدین یا دیگر مریدان، تحریر شده واز نظر مولانا گذشته است و تدوین کامل و نامگذاری آن به « فیه مافیه» و القابی چون « اسرار جلالیه» و« مقالات» بعد از وفات مولانا صورت گرفته است (الهی قمشه‌ای، 1371، ج2، ص 370).
4-مکاتیب: مجموعه نامه‌های مولوی است که برای مریدان نوشته است.
5-مجالس سبعه: مجالسی است که مولوی تشکیل می‌‌داد ودرآنها القای معارف الهی می‌نموده است.
6-رباعیات: که در انتهای « کلیات شمس» به چاپ رسیده است (تاریخ ادبیات ایران، پیشین، ص461).
2-1-4- اندیشه مولوی
مولانا ازآن کسانی بود که در هر دوره وزمان به ندرت ظهور می‌کنند. ودر عین زندگانی با دیگران منفرد و غریبند. زیرا اندیشه و سخن آنان بسیار پیشتازتر ازهم‌عصران آنها است (صفا، 1369، ص 471).
مولوی نه فیلسوف است نه شاعر، هم فلسفی را تحقیر می‌کند و هم بر فلسفه می‌تازد.
چنانکه قافیه اندیشی را عبث می‌شمارد. با این همه، شور عشق، او را هم فلسفی کرده است هم شاعر. شعر می‌گوید و درآن نه همان هیجانهای روحانی خویش بلکه اندیشه‌های فلسفی خود را نیز بیان می‌کند. با آنکه از استدلالیان و شیوۀ فکر و بیان آنها رضایت ندارد خود در بیان آراء و اندیشه‌های خویش مثل آنها استدلال می‌کند.
وی هرچند از راه کشف و شهود به فکر وحدت می‌رسد اما وحدت او چنان نیست که فاصلۀ بین انسان و خدا را پر کند. این فکر وحدت که در بیان اوهست مثل فکر ابن عربی نظری نیست امری است ذوقی شهودی که مخصوص خود اوست. اگر چه وی نیز جز یک وجد، چیز دیگری در این راه نمی‌بیند اما نمی‌خواهد که این اندیشه او را به بن بست جبر مطلق وسقوط تکلیف بکشاند. اینجاست که راه وی از اسپنیوزا( و حتی ابن عربی جدا می‌شود ودر وی طریقت با شریعت همقدم می‌گردد (زرین کوب، 1376، صص 239-240) و چون با تسلیم به طریقت پای روح از دام تعلق خاک می رهید مانعی برای پروازش نمی‌ماند (زرین کوب، 1373، ص325).
گمان می‌رود که خدمت هیچ یک از مشایخ به تصوف و عرفان به حد مولوی نباشد زیرا اولا آنچه او گفته چکیده و نقاوۀ افکار عارفان پیشین به اضافه حقایقی است که خودبه صرافت طبع بیان کرد. ثانیاً او توانست مطالب غامض عرفانی را در بسیاری از موارد به روش دیگر مشایخ با شرح آیات و احادیث درآمیزد چنانکه آن را به حقایق اسلامی و حقایق اسلامی را به آنها نزدیک کند. به ذوق عمومی مسلمین و به اعتقادات آنان درآورد. و ثالثاً وی با کدام ساده و روان خود و با ایراد امثال وحکایات فراوان که در هر مورد با آن روبر هستیم، عرفان را به اندیشه طبقات مختلف نزدیک کردبه نحوی که هر طبقه فراخور فهم و اندیشه خود ازآن چیزی درک تواند کرد، عارف و فیلسوف بلند مقام در مرتبۀ بلند فکری خود و عامی و عادی در مقام نازل خویش (صفا، 1369، ص 472).
چالش جلال الدین محمد با فلسفه و فلسفی نیز قابل توجه است (زرین کوب، 1369، ص268). از نظر او فیلسوف کسی است که در جستجوی خیالی باطل است:
قبله عارف بود نور وصال
قبلۀ عقل مفلسف شد خیال
(مثنوی معنوی، دفتر ششم، بیت 1897)
مولانا، عقل فیلسوف را عقل جزوی می‌داند زیرا نمی‌تواند احوال عشق واحوال اولیاء را درک نماید، اوبه خاطر عدم درک حقایق به انکار آنها می‌پردازد. و از این رو حکم به کفر فلسفی می‌دهد.
فلسفی کو مُنکر حنّانه است