ادبیات زندان( بررسی اصطلاحات، اشعار،دیوار نوشته هاو ادبیات شفاهی در محیط داخلی زندان کرمان)- قسمت 51

زنده باد حلقه های زنجیز که زیر برف و بارون می مونن زنگ می زنن ولی همدیگر رو ول نمی کنن
زنده باد نوشابه که خانواده داره و خیلی ها همینش رو هم ندارن
زنده باد همه ی اونایی که ما رو همین جوری که هستیم دوست دارن.
-رقابت
روزی مردی کلاف فروش از جنگلی می گذشت اتصمیم گرفت مدتی زیر درختی استراحت کند کلاه ها را به کناری گذاشت و خوابید وقتی بیدار شد متوجه شد خبری از کلاه ها نیست بالای سرش را نگاه کرد تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند فکر کرد چگونه آنها را بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاهش را از سر برداشت و دید که میمونها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید کلاه خود را روی زمین پرت کند همین کار را کرد میمون ها هم کلاه ها را به طرف زمین پرت کردند آنها را جمع و روانه شهر شد.
سالها بعد نوه ی او هم کلاه فر وش شد پدر بزرگ این داستان را برای او تعریف کرده بود و تاکید کرده بود که اگر چنین وضعیتی پیش آمد چگونه عمل کند. یک روز از همان جنگل می گذشت وقتی تصمیم گرفت زیر درختی استراحت کند همان ماجرا برایش پیش آمد او شروع به خاراندن سرش کرد میمون ها هم انجام دادند او کلاهش را برداشت میمونها هم انجام دادند سرانجام کلاهش را بر روی زمین انداخت ولی میمون ها این کار را نکردند .سپس یکی از میمون ها پایین آمد و کلاهش را برداشت و سیلی محکمی به او زد و گفت:«خیال می کنی فقط تو پدر بزرگ داشتی؟!»
-من آن شمعم که با سوز دل خویش فروزان می کنم ویرانه ای را
-اگــــر خواهم که خاموشی گزینم پریشان می کنم ویرانه ای را
-اگر ای آسمان خواهم که یک روز از این زندان خامش پر بگیرم
-بـــه چشم کودک گـــریان گویم زمن بگذر که من مرغی اسیرم
در بر آن بید مجنون
آن شب غمگین پاییز
قصة رفتن سرودیم
با نوایی محنت انگیز
گفتن از من با وقاتر
با غم عشق آشناتر
هر چه بشتابی نیایی
من بدین افسون شدم افسانة تو
عاشقم دیوانه ام دیوانة تو
-شما ای خاطرات کهنه و فرسوده و درهم زمن امشب چه می خواهید
در ایـــن خفت کـــه گــــردیده صــــدا انـــدر گلـــو خاموش
در ایــــن ظلمت کـــه می میــــرم بــــه کنجــــی یکه و تنها
نمـــی خواهم ز مـــرگم مـــادرم را بــــاخبـــر ســـــازیــد
کـــه مـــادر تلخی جـــان کنـــد نــــــم را بـــــاز بینــــد
نمـــی خواهـــم پـــدر بــــر هــــم نهـــــد چشمان بازم را
نمی خواهـــم ز چشــــم خواهرم اشکی پدید آید در این مردن
-سلام آخرین مادر
دگر هر نیمه شب در را به رویم باز نخواهی کرد
دگر از لابلای در نخواهی گفت
کجا بودی، چه می کردی، چرا دیرآمدی و یا آهسته و محزون به زیر لب نخواهی گفت:
-بمیر مادر بمیر مادر
یعنی چه؟
خدایا،خانقا این گنبد دوّار یعنی چه؟
فروزان اختران ثابت و بسیار یعنی چه؟
شب یلدا،دل تیره غم سرباد یعنی چه؟
اگر این است عدالت، ظلم ناهنجار یعنی چه؟
به شاهین درس خونخواری و خونریزی تو آموزی
تو مرغان ضعیف و ناتوان را طعمه اش سازی
تو جا بر خلق کردی گرگ و روبه هر دو را موزی
چه لازم عقل الموزی،تو خود جابر برافروزی
دل از جود تو خون شد،این همه اطوار یعنی چه؟
بدین حضرت عیسی جهان پر شور و شر گردید
تو خود حیران شدی درنده خو خبس بشر گردید
شقاوت باد دلها شد محبت بی اثر گردید
درخت جودت آخر میوه دار و پر ثمر گردید
برای نقش یک خانه دو صد معمار یعنی چه
ز یک سو آفریدی دختران ماه رو را
ز یک سو دادی شهوت این جوانان را
در آخر می کنی پرپر گلهای این گلستان را
بگو با من جوانان بر سر هر دار یعنی چه؟
یکی عیسی شود با نور وجدانی
یکی همچون من مسکین ز پی نغمة فانی
جوانان دسته دسته در خیابانها همه حیران و سرگردان
زشهوت های بیهوده پی صیدند چون شیران
چه حاصل می بری زین فعل ناهنجار یعنی چه؟
به اسلام محمد آسیا دریایی از خون شد
-زمام کار از دست بشر یکباره بیرون شد

جهت دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت abisho.ir مراجعه نمایید.

 

Be the first to comment

Leave a Reply

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


*