گزاره های اخلاقی

که باشد تا آنجا درست میداند که به زیبائی خداوند نزدیک باشد.کمال از خداوند سرچشمه می گیرد و عقل انسان خیر را می تواند تشخیص دهد. تا اینجا تعریفی واقع گرایانه ارائه میدهد و درایده خیر افلاطونی است و خیلی اشعری گری او معلوم نیست.اما می گوید الزام مقوله اجتماعی است و الزام را عقل نمی تواند تشخیص دهد و فقط می تواند کشف کند . عقل می تواند بفهمد چه چیزی خوب است اما نمی تواند بفهمد الزامی است یا نه. الزام مفهومی است که از امر و فرمانی بر می خیزد و اولیه ترین مرجع برای الزام امر الهی است. هر چیزی که به جمال خدانزدیک تر است خیر تر است اما از آن الزام در نمی آید.آدامز در اینجا با متکلمان ما اختلاف دارد . متکلمان اسلامی می گویند الزام خیر شدید است وحُسن شدید را الزام می دانند و شر زمانی زیاد می شود
که نهی باشد.اما آدامز:” الزام را امری اجتماعی می داند یعنی باید مُلزمی باشد و کسی بیاید که شأنیتی برای صدور فرمان و مولویتی و حقی برما داشته باشد و او امرکند تا بتوانیم بگوئیم الزام است و اگر این شخص نگوید و فرمان ندهد الزامی در کار نخواهد بود . پس آدامز از لحاظ الزام اشعری است که می گوید عقل الزامات اخلاقی را نمی فهمد و شرع الزامات اخلاقی را به ما می گوید ولی در بحث خیر اشعری نیست و خیر را واقعی میداند.”۷۷
۲-۱-۶ برخی اشکالات وارد برنظریه امر الهی :
به نظریه فرمان الهی اشکالات فراوانی شده است . طرفداران این نظریه می گویند می توان گزاره های اخلاقی را از دین استنتاج کرد. به عبارت دیگر از جمله : ” خدا x را میخواهد ” می توان نتیجه گرفت: ” x خوب است ” یا “باید x را انجام داد ” یعنی در واقع یک جمله توصیفی را مقدمه قرار داده و از آن یک جمله ارزشی نتیجه گرفت . غالب فیلسوفان می گویند اشکال این استدلال این است که” باید ” را از ” است ” ، استنتاج کرده ایم . به بیان دیگر این x در متون مقدس که امری الهی میباشد جمله ای اخباری است ولی نتیجه آن یعنی “باید x را انجام داد ” جمله ای انشایی است پس نخستین مشکل که مشکلی منطقی است این می باشد که از یک گزاره اخباری می خواهیم گزاره ای انشایی نتیجه بگیریم. به عبارت دیگر نتیجه در استدلال منطقی هنگامی درست است که نتیجه هم پایه یا ضعیف تر از مقدمه باشد و نباید نتیجه قوی تر از مقدمه باشد یعنی نباید اطلاعاتی در نتیجه باشد که در مقدمه ذکر نشده باشد. در این استدلال نتیجه یعنی ” x خوب است ” یا “باید x را انجام داد ” حاوی اطلاعاتی جدید یعنی خوب بودن یا باید است که درمقدمه نیست.
در جواب می توان گفت در این استدلال یک کبری ، یعنی ” هر چه مورد امر الهی است خوب است” منطوی بود و اصل استدلال این است:
کار x مورد امر الهی است.
هر چه مورد امرالهی است خوب است.
نتیجه : پس کار x خوب است.
ولی اشکال دیگری پیش می آید که باید توضیح داد مقدمه دوم از کجا آورده شده است؟ یعنی به چه دلیل خدا x را بخواهد خوب می شود. اگر گفته شود اصلاً تعریف خوب یعنی هر چیزی که مورد امر الهی است در این صورت به مطلب جدیدی در استدلال نمی رسیم زیرا در نتیجه که می گوئیم کار X خوب است به این معناست که کار x مورد تعلق امر الهی است و این همان مقدمه اول است یعنی آنچه را که در مقدمه اول گفته شده در نتیجه تکرار شده است. “این استدلال اگر چه از لحاظ منطق صورت اشکالی ندارد ولی به لحاظ منطق ماده این اشکال را دارد که در نتیجه اطلاعاتی داده نشده است یعنی توتولوژی است.”۷۸
این همان مغالطه باید و هست می باشد که دیوید هیوم۷۹ آن را در کتاب خود بنام ” رساله درباره طبیعت بشر ” طرح کرده است. از سخنان هیوم دو تفسیر مضیق و عام وجود دارد و بنابر تفسیر نخست مشکلی را که هیوم مطرح میکند صرفا منطقی است یعنی از قضایای حاوی رابط “است” به جملات حاوی رابط “باید” نمی توان رسید. تفسیر نخست :” دو پیش فرض را در هیوم می پذیرد : اول اینکه هیوم تنها نوع استدلال و استنتاج معتبر را قیاس میداند.دوم اینکه استلزام – که اساس قیاس است – در میان گزاره های استی با گزاره های بایستی وجود ندارد. این دو پیش فرض نتیجه میدهد که نمی شود استدلال قیاسی تشکیل داد که در آن از مقدمات استی به بایستی رسید و چون تنها استدلال معتبر، قیاس است پس در نتیجه اساساً نمی توان استدلال معتبری برای گذر از است ها به بایدها داشت.”۸۰
ولی بنابر تفسیر عام از سخن هیوم اخلاق از غیر اخلاق گرفته می شود:”گزاره های بایستی خود از سنخ است ها هستند و از عواطف انسانی حکایت دارند بنابر این طرح مسله باید و هست بی وجه می ماند.”۸۱
ظاهراً به نظر می رسد مشکل باید و هست را باید در داخل تئوری ها حل و فصل کرد
و خارج از آنها راه به جایی نخواهد داشت.” اینکه اخلاق از هست ها بر می خیزد یا نه تابع تئوری هایی است که اتخاذ می کنیم و مشکل باید و هست تنها در تئوریها میتواند حل شود.مثلا شهودگراها هم قائلند که امر اخلاقی از امرغیراخلاقی گرفته نمی شود ولی حرفشان با هیوم فرق دارد . مور می گوید خود اخلاق نقطه شروع است و از سنخ هستی است و از هستی های دیگر گرفته نمی شود.”۸۲
۷- تئوری خطا
بطور خلاصه واقع گرایان اخلاقی معتقدند واقعیتهای اخلاقی وجود دارند واز طرفی آنان شناخت گرا هم هستند چون معتقدند که دعاوی اخلاقی می تواند صدق وکذب بر دار باشند.
اما ناواقع گرایانی مانند جمله جی.ال.مکی چیزی به عنوان واقعیت اخلاقی یا خصوصیات اخلاقی را در جهان خارج قبول
ندارند. مکی با ارائه ” تئوری خطا” واقع گرایان را با چالش مهمی روبرو ساخته است.
۱-۷ تئوری خطا مکی :
جی.ال.مکی می گوید گزاره های اخلاقی مرتبا و بطور یکسان کاذب اند و اتصاف کیفیات اخلاقی به اعمال و اشیاء و حوادث نادرست است. به نظر مکی ارزش‌های اخلاقی مستقل از خواسته‌ها، حالات روحی و روانی و عواطف بشری وجود ندارد و خوب و بدهای اخلاقی ناظر به یک ویژگی و خصیصه موجود در افعال نمی‌باشد. وی معتقد است تنها ارزش‌های اخلاقی نیست که ذهنی‌اند بلکه ارزش‌های زیبا شناختی در قلمرو هنر نیز همگی‌ ذهنی‌اند. در نظر وی اساساً هیچ ارزشی در عالم به نحو عینی وجود ندارد. وی چند استدلال برای ذهنی بودن ارزشها ارائه میکند.
۱-۱-۷ استدلال از راه نسبیت :
جوامع مختلفی در جهان وجود دارند و هر جامعه ای فرهنگ خاص خود را دارد در نتیجه
مفاهیم اخلاقی مانند خوبی و بدی می تواند از فرهنگی به فرهنگ دیگر تغییر کند. دگرگونى یا تنوع شناخته‏ شده در قواعد یا دستورالعملهای اخلاقى از یک جامعه به جامعه دیگر صرفاً یکی از حقایق متعلق به عرصه اخلاق توصیفى است. مکی چنین اختلاف در مورد احکام اخلاقی میان
گروه‌ها و طبقات مختلف از یک جامعه بزرگ دلیلی برای نسبیت ارزش‌ها می‌ داند. استدلال مکی
عبارت است از اینکه تفاوت‌ها و اختلافات احکام اخلاقی موجود در جوامع مختلف به نظر می آید
عینی بودن ارزش‌های اخلاقی را نا موجه می‌سازد. البته اختلافات علمی ناشی از استنتاجات عقلانی ‌اند که بر قرائن ناکافی مبتنی می‌باشند ولی اختلافات اخلاقی را نمی‌توان بدین روش توجیه کرد. وی استدلال می کند که با وجود اختلاف شدید در دیدگاه‏های اخلاقی نمی تواند اعتقاد داشت که احکامِ اخلاقیِ آدمیان پاسخی به حقایق اخلاقی عینی هستند . زیرا اختلافِ نظر، با وجود داشتن امری حقیقی کاملاً سازگار است تا اینکه فرض کنیم نظام‏های اخلاقی بیانگر مشاهدات در باب ارزش‏های عینی‏اند.” اختلافهای واقعی دردستورالعملها و نظامهای اخلاقی به راحتی تبیین می شوند با این فرض که آنها شیوه های زندگی را منعکس می کنند نه با این فرض که آنها ادراکات و مشاهدات ارزشهای عینی را بیان می کنند ، ادراکاتی که اکثرآنها بطور جدی ناکافی و بسیار بد جلوه داده می شوند.”۸۳
۲- ۱-۷ استدلال از راه عجیب بودن یا غرابت :
مکی دو ادعا مفهومی و وجود شناختی درباره مفاهیم اخلاقی دارد . بنابر ادعای مفهومی مکی، مفهوم حقیقت اخلاقی ، مفهوم حقیقی واقعا توصیفی است و یا اینکه مفهوم خصوصیات اخلاقی ، مفهوم کیفیت واقعا توصیفی است. مکی در ادعای وجود شناختی اش می گوید خصوصیات یا حقایق اخلاقی واقعا توصیفی وجود ندارد در نتیجه چیزی در جهان وجود ندارد که به مقاهیم اخلاقی ما پاسخ گوید نه حقایق و نه خصوصیاتی که احکام اخلاقی را صادق می گراند پس احکام اخلاقی ما تماماً کاذب اند.” بنابراین بنابر ادعای مفهومی یا دلالت شناسانه گزاره های اخلاقی شرایط صدق دارند یعنی شرایط صدق که کسب آنها مستلزم وجود خارجی و حقایق صریحا توصیفی است.همچنین احکام اخلاقی بیانگر باورها هستند که صدقشان مستلزم وجودی عینی و حقایق صریحا توصیفی است ولی براساس ادعای وجود شناختی حقایق مطلقا توصیفی و عینی وجود ندارد. بنابر این تئوری خطا دیدگاهی شناخت- گرایانه از اخلاق است اما به علت ادعای وجود شناختی اش روایتی از واقع گرایی اخلاقی نیست .”۸۴
مکی می گوید اگر ارزش ها عینی باشند مستلزم این است که قائل به وجود حقایق عجیب اخلاقی شده ایم .به عبارت دیگر عینی بودن ارزش‌ها مستلزم غرابت ما بعد الطبیعی و هم غرابت معرفتی حقایق اخلاقی خواهد بود. غرابت ما بعد الطبیعی به این معنی است که از نظر مابعدالطبیعی شاهد موجوداتی با کیفیات و یا روابطی باشیم که بسیار عجیب و کاملاً از هر امر دیگری متفاوتند که تاکنون دیده ایم. غرابت معرفتی هم یعنی موجوداتی با کیفیات یا روابط نامأنوسی را باید بپذیریم که با قوای ادراکی معمولی نمی توان آنها را شناخت . بنابراین اگر ارزشهاى عینى وجود داشته باشند ، بى‏شک پدیده‏ها یا کیفیات یا نسبتهایى بسیار عجیب و غریب و کاملاً متفاوت از هر چیز دیگرى در عالم پیرامون هستند و اگر از آنها آگاه هستیم این آگاهى محصول نوع خاص و غریبى از قوه ادراک یا شهود اخلاقى است که مغایر با شیوه‏هاى عادى و متعارف ما برای هر شناخت دیگر است. بنابراین خصوصیات اخلاقی در صورتی که در عالم پیرامون وجود داشته باشند خصوصیاتی عجیب و غریب هستند که با ادراک معمولی قابل شناخت نیستند پس برای تبیین آنها انسان نیازمند قوه یی عجیب است و چون ما (مانند شهود گرایان) چنین قوه عجیبی نداریم ذهن ما بطور نظام مند در کسب معرفت اخلاقی خطا می کند.
پس اگر حقایق اخلاقی وجود دارند باید دو ویژگی داشته باشند : الف- آن‏ها باید عارضِ بر اوصافِ طبیعی شده باشند به گونه‏ای که آمدن اوصاف طبیعی، باعث آمدن اوصافِ اخلاقی باشد. و ب – آن اوصاف باید چنان باشند که صدقِ یک گزاره اخلاقی از صدقِ گزاره‏ (های) طبیعت گرایانه ایجاب نشده باشد زیرا واژگان اخلاقی قابل تحویل به واژگانِ طبیعی نیستند. ” اما این دو ویژگی مشکلاتِی دارد یعنی اگر این مکانِ منطقی وجود داشته باشد که یک شی‏ء بتواند تمامِ اوصافِ طبیعی را داشته باشد ولی هنوز اوصاف اخلاقی را نداشته باشد پس دو شی با اوصاف طبیعی مشابه
می توانند اوصافِ اخلاقیِ متفاوتی داشته باشند.”۸۵
واقع‏گرا که باید با توسل به ارتباط میانِ حقایق اخلاقی و حقایقِ طبیعی به این اشکال پاسخ دهد به ادعای مکی باید برای تبیین این ارتباط معرفت‏ شناسی عجیبی را طراحی کند.
ولی غیر واقع‏گرا می‏تواند با انکار تمامی اوصافِ اخلاقی عروضِ ظاهریِ اوصافِ اخلاقی بر اوصافِ طبیعی را تفسیر می کند و باورهای اخلاقیِ خود را به عنوانِ واکنشی به جلوه‏های
طبیعی عالم تبیین کند که نسبت به آن‏ها واکنش نشان می‏دهیم.
بنابراین نکته اصلی نظریه مکی این است که درهر صورت ذهن ما به نحو نظام مند خطا می کند پس نمی توانیم معرفت اخلاقی داشته باشیم. وی محتوای معرفت اخلاقی ما را تهی میداند و تصریح می کند تنها راه انکار وجود ارزشهای عینی است.
۸- ظهور برساخت گرایی اخلاقی
نظریه خطای مکی چالش جدی برای واقع گرایان اخلاقی به وجود آورد. زمانی که طبیعت گرایان سعی داشتند که با نشان دادن اینکه خصوصیات اخلاقی می تواند طبیعی باشد از نظریه خطای مکی فرار کنند عده دیگری با ارائه نظریه ای جدید به نام بر ساخت گرائی اخلاقی سعی کردند نشان دهند که خصوصیات اخلاقی اولاً وابسته به آنچه که ما با آن موافقیم یا موافق خواهیم بود می باشند و ثانیاً در نتیجه دلیل آفرین هستند.
اصطلاح بر ساختن در رشته های علمی غیر از فلسفه مانند ریاضیات و فیزیک استفاده میشود و معنای آن بامعنایی که درفلسفه اخلاق ازآن اراده میشود فرق دارد. اونیل میگوید: “استعاره بر ساختن درنوشته های فلسفی و نظری قرن بیستم استفاده ی زیادی داشته است و در درکی حداقلی به این معناست که وجودات و ذرات مرکب هستند به عبارت دیگر آنها از ذوات بنیادی تری تشکیل شده اند .”۸۶
برساخت گرایان دیدگاهشان را فرا اخلاقی می دانند که با روایتهای واقع گرائی اخلاقی توافقی نسبی دارد. بر ساخت گرا هم به اصطلاح شناخت گرا است یعنی معتقدند جملات اخلاقی محتوای توصیفی دارند و بنا بر این به نظر می رسد واقعاً بیان کننده امر واقع باشند. به علاوه برساخت گرایان وجود حقایق اخلاقی را قبول دارند اما براین باور است حقایق(و

دیدگاهتان را بنویسید