پرخاشگری از دیدگاه روانکاوی

پرخاشگری از دیدگاه روانکاوی

از نخستین روزهای روان کاوی، فروید اهمیت بالینی تکانه های پرخاشگری افراد به سمت ابژه های بیرونی را شناسایی کرد. اما زمانی که او غرایز را به دو دسته ی غرایز جنسی[1] و غرایز بقای خویشتن[2] طبقه بندی کرد، تکانه های پرخاشگری به عنوان عناصر دیگرآزارانه[3] ی غریزه ی جنسی مورد توجه قرار گرفتند. حتی در “سه رساله درباره ی تمایلات جنسی[4]”(1905)، فروید از این توضیح ریشه ی پرخاشگری راضی نبود، و در 1909 وی بیان کرد که هردوی غرایز جنسی و بقای خویشتن، قدرت تبدیل به پرخاشگری را دارند. عنصر پرخاشگری غرایز در امور مرتبط با به دست آوردن سلطه در دنیای خارجی دیده می شود.

در مقاله “غرایز و فرازو نشیب هایش[5] “، فروید به این نتیجه رسید که پرخاشگری نمی تواند به عنوان تکانه ی لیبیدویی طبقه بندی شود، و بیان کرد که ریشه ی پرخاشگری در غرایز بقای خویشتن[6] است(فروید، 1920).

در “ورای اصل لذت[7]” (1920)، زمانی که فروید غرایز را دوباره دسته بندی کرد، هردوی غرایز جنسی و بقای خویشتن تحت غرایز زندگی رده بندی شدند، و پرخاشگری که قبلا فرض شده بود ریشه در غرایز بقای خویشتن دارد، حال به عنوان جلوه ی بیرونی غریزه­ی مرگ در نظر گرفته شد.

اهمیت فرضیه غریزه مرگ فروید، شناخت نقش پرخاشگری در آسیب شناسی روانی انسان نبود، بلکه فهم فراروانشناختی جدید از ریشه ها و تحولات گرایش های پرخاشگرانه و مخرب بود. این موضوع منجر به بینش های جدید در مشکلات بالینی شد. فروید به این سمت سوق داده شد که دیدگاه سابق خود را که دیگرآزاری مقدم بر خودآزاری است، معکوس نماید.

فروید سالهای زیادی مخالف پذیرش وجود یک غریزه ی مستقل پرخاشگری بود. در 1909، در جریان مبحث او در مورد گرایشات خصومت آمیز و پرخاشگرانه ی «هانس کوچولو»[8] ، او قویا مخالفت خود را با مفهوم غریزه ی آدلر اعلام می کند، و  بیان می کندکه او ترجیح می دهد به این نظر که هر غریزه ای (جنسی و بقاء خویشتن)در خود قدرتی برای پرخاشگرانه شدن دارد، وفادار بماند.

گام بعدی در تحقیقات فروید برای یافتن ریشه های پرخاشگری در 1915 اتفاق افتاد، زمانی که او این نکته را که پرخاشگری یک غریزه ی لیبیدویی است، رد کرد. در «غرایز و فرازو نشیب هایش»، او به تقارن عشق (مهربانی) و تنفر(زورمندی) که وی قبلا با تقارن بین غرایز زندگی و مرگ مقایسه کرده بود، پرداخت و پیچیدگی رابطه بین عشق و نفرت را شناسایی کرد. او بیان کرد که تنفر قدیمی تر از عشق است، و از یک منبع متفاوت غیرلیبیدویی بر می خیزد که این منابع، غرایز بقاء خویشتن هستند.

گام بعدی در سال 1920 رخ داد. همزمان با بازبینی جدید این نظریه، فروید هر دو غرایز جنسی و بقاء خویشتن را تحت عنوان اروس-غرایز زندگی- طبقه بندی کرد و وجود غرایز مرگ را در تقابل با این غریزه دانست. ریشه های پرخاشگری در این زمان در غرایز مرگ و نه در غرایز بقاء خویشتن در نظرگرفته شد و فروید تقارن عشق (مهربانی) و نفرت (زورمندی) را با تقارن غرایز مرگ و زندگی مقایسه کرد. مدت کوتاهی بعد از تدوین تئوری غرایز در سال 1920، فروید در 1923 مفاهیم ساختاری  و نیز صورت بندی هایی از پرخاشگری را معرفی کرد که فهم جدیدی از فرایند شکل گیری سوپرایگو را ممکن می ساخت. زمانی که سوپرایگو مستحکم می شود با بخشی از پرخاشگری کودک که به خاطر عشق به والدین-همان کسانی که خواسته های غریزی او را ناکام کرده اند- نمی تواند مستقیما  بر علیه آنها باشد، مجهز می شود. والدین درونی شده تبدیل به سوپرایگو می شوند، اما سخت گیری سوپرایگو با سخت گیری والدین برابر نیست. میزان پرخاشگری کودک نسبت به آنها، حالا به سوپرایگو آورده می شود. همانند سازی ها و درون فکنی هایی که در شکل دهی سوپرایگو اتفاق می افتد، شامل یک گسلش غریزی است، بنابراین تکانه های مخرب آزاد شده به سخت گیری سوپرایگو اضافه می شود.

در «تمدن و ناخرسندی های آن[9]»(1930)، فروید متوجه شد که ادبیات تحلیلی از این فکر که هرنوع ناکامی در یک احساس گناه شدید بروز پیدا می کند، حمایت می کند. اما وی گفت این باید فقط در مورد غرایز پرخاشگرانه مورد قبول واقع شود، چون ما نمی توانیم زمینه های اقتصادی(لیبیدویی) و پویشی برای افزایش  احساس گناهی که برخاسته از خواسته های شهوانی برآورده نشده است را تخمین بزنیم.” زمانی که یک گرایش غریزی دستخوش سرکوب می شود، عناصر لیبیدویی آن به شکل علائم تغییر می یابند و عناصر پرخاشگرانه ی آن به صورت احساس گناه در می آیند”.

پس از فروید، کلاین با وسعت بخشیدن بر نظریه دوگانگی کشاننده­های زندگی و مرگ، تعارض مبنایی این دو کشاننده را اساس نظریه تحول نخستین قرار داده است و اگرچه در نظام تحلیلی خویش پرخاشگری را نیرویی کاملا ویرانگرانه می­داند، اما در عین حال آن را واجد بیشترین ارزش در رشد به شمار آورده و به نقش تثبیت های پرخاشگرانه در والاگرایی اشاره می­کند(فیست و فیست، 1393).

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   بهترین پاک کننده آرایش صورت؛ ۷ روش طبیعی واسه تمیز کردن پوست صورت 

آنا فروید که به توصیف منظومه ای از مکانیزم­های دفاعی در مراحل تحول بهنجار پرداخته، فرآیندهای دفاعی مرتبط با پرخاشگری، مانند همسان سازی با پرخاشگر[10] ، بازگشت پرخاشگری علیه خود، و پرخاشگری بر اساس دیگر دوستی را متمایز کرده و با ظرافت تحلیلی خود، رابطه­ی پرخاشگری و سوپر ایگو را تعیین نموده است. او همچنین آثار متفاوت پرخاشگری را چه از لحاظ خطری که برای سازش یافتگی اجتماعی به همراه دارد و چه از حیث نقش سودمندی که در تحول بهنجار ایفا می کند، مشخص نموده است (فروید، 1985).

در نگاه اشپیتز، کشاننده ی پرخاشگری و لبیبیدویی همزمان در تشکیل روابط ابژه ای و ظهورایگو مشارکت دارند و در واقع قدرت اغماض نسبت به ناکامی یا دل­آزردگی است که عملکرد اصل واقعیت و سازمان یافتگی  فکری را تقویت می کند. مواجه شدن کودک با “نه” – بصورت لفظی یا حرکتی– از سوی ابژه ای لیبیدویی، وسیله ی مناسبی برای ابراز پرخاشگری می­گردد و این پرخاشگری از طریق مکانیزم دفاعی همسان سازی با ناکام کننده که بیانگر حرکت کودک از فعل پذیری به نقش فعال است، متجلی می شود. توانایی کودک در بازگرداندن نه و آگاهی وی از جدایی از ابژه به غنای روابط ابژه ای منتهی می­گردد. همچنین این بازسازی توزیع انرژی روانی – از تسلیم فعل پذیری به پرخاشگری فعال – ظرفیت انتزاع را در کودک شکل می دهد (دادستان، 1390).

برای وینی­کات پرخاشگری دارای دو معنا بود. در یک معنا به طور مستقیم یا غیر مستقیم واکنشی نسبت به ناکامی است و در معنای دیگر، یکی از دو منبع اصلی انرژی یک فرد به شمار می رود. وینی کات با رد ویرانگر بودن پرخاشگری، پرخاشگری را به ایجاد تمایز بین خویشتن و غیرِخویشتن، پیوند می دهد. به عبارت دیگر، پرخاشگری واکنشی به رویارویی با اصل واقعیت به شمار نمی رود بلکه این پرخاشگری است که کیفیت خارجی را بوجود می­آورد(سنت کلر[11]، 1391).

در دیدگاه هارتمن[12] ، کریس و لوونشتاین بر نقش مثبت و سازنده پرخاشگری و رد کشاننده ی مرگ تأکید کرده اند. این مؤلفان نظر فروید را مبنی بر اینکه ایگو با انرژی جنسی زدایی شده [13]عمل می کند، پذیرفته اند و انرژی پرخاشگری را که در خلال میانجی گری ایگو می تواند به صورتی مشابه با جنسی زدایی[14] به پرخاشگری زدایی[15] منتهی شود، با کارکرد ایگو در ارتباط دانسته اند و خنثی سازی[16] را که واسطه ی آن انرژی لیبیدویی و پرخاشگرانه از یک حالت غریزی به حالت غیرغریزی تغییر می­کند، در حد یک اصطلاح فنی به منزله جانشین پدیده ی والاگرایی تلقی کرده­اند (دادستان، 1390).

جان بالبی[17] به عنوان متخصص بالینی، روش های تجربی رفتارشناسان را در زمینه روانشناسی مرضی به کار گرفته و رفتارهای غریزی را در چارجوب محیطی طبیعی کودکان مورد بررسی قرار داده­است. نتایج این مطالعات نشان داده اند که خشم کودکان و همچنین بزرگسالان، پس از یک فقدان [18]برانگیخته می­شود. رفتار پرخاشگرانه­ی کودک که یک جدایی را تجربه کرده است، غالبا آشکارا به سوی یک والد یا جانشین والد و ظاهرا برحسب مکانیزم دفاعی به سوی همه جهت داده می شود. گاهی اوقات خشم ناشی از امید است و گاهی اوقات خصومت، اساس نومیدی را متجلی می­کند. بالبی همچنین جنبه ی کارکردی و غیر کارکردی را در خشم متمایز کرده است. این مؤلف عقیده دارد که خشم کنشی که به هنگام جدایی های موقت بروز می کند، به منزله رفتار ملامت گر و تنبیهی است که با هدف پیوستگی مجدد، پیشگیری از جدایی بعدی و همچنین افزایش علاقه و نه قطع آن متجلی می شود. در صورتی که به هنگام نارساکنشی خشم، افکار و اعمال خشمگینانه از مرز باریک بین منع کننده و کینه توزانه بودن عبور می کنند، پیوند عاطفی به جای آنکه مستحکم شود، تضعیف می گردد و به فرد مورد نظر به عنوان بیگانه نگریسته می شود. از نظر بالبی بیشترین نارساکنشی پاسخ های خشمگینانه، در کودکان و نوجوانانی دیده می شود که نه فقط جدایی های مکرری را تجربه کرده اند، بلکه مدام در معرض تهدید به طردشدگی واقع شده اند(سنت کلر، 1391).

[1] Sexual Drive

[2] Self-preservative

[3] Sadistic

[4] Three Essays on the Theory of Sexuality

[5] Instincts and their Vicissitudes

[6] Self-Conservation

[7] Beyond the Pleasure Principle

[8] .Little Hans

[9] .Civilization and its Discontents

[10] Identification with aggressor

[11] Saint clair

[12] Hartmann

[13] Desexualized energy

[14] De-sexualization

[15] De-aggressivization

[16] Neutralization

[17] John bowlby

[18] Loss