عصب زیست شناسی تنظیم هیجان از دیدگاه روانشناختی

عصب زیست شناسی تنظیم هیجان

در سالیان اخیر پژوهشگران عصب زیست شناس سعی در درکی جامع از عصب زیست شناسی تنظیم هیجان داشته اند. آکسنر[1] و گراس (2007) با بازنگری متون علمی، الگویی نظری از سامانه های عصبی تعاملی که در تنظیم هیجان نقش دارند را پیشنهاد داده اند. در الگوی آنان، هر دو جنبه صعودی و نزولی تنظیم هیجان گنجانده شده است. در الگوی صعودی تنظیم هیجان، هیجان ها به عنوان پاسخی نسبت به نوعی محرک محیطی توصیف شده اند. برخی محرک های برانگیزاننده موجود در محیط را می توان دارای کیفیت های ذاتی دانست که هیجان های خاصی را در انسان برمی انگیزند، و این الگو به عنوان «دیدگاه ویژگی هیجان به عنوان محرک نیز توصیف شده است (آکسنر و گراس، 2007). پژوهش های انجام گرفته بر روی آزمودنی های غیر انسان نشان داده اند که بادامه در فراگیری نحوه پیش بینی محرک های آزاردهنده و تجربیات ناخوشایند حاصل از مواجهه با آنها نقش دارد، درحالیکه به نظر می رسد فعالیت قشرهای پیشانی حدقه ای و داخلی، در خاموش سازی هیجان نقش داشته باشد (لودو، 2000؛ آکسنر و گراس، 2007؛ کویرت و گهلرت، 2003؛ به نقل از لی هی و همکاران، 1393).

در الگوهای نزول تنظیم هیجان، این فرضیه مطرح است که هیجان ها در نتیجه پردازش شناختی پدید می آیند. در چنین پردازشی، لازم است تمایز داده شود که باید با کدام محرک ها مواجه شد، از کدام محرک ها پرهیز کرد و کدام محرک ها را برای توجه در محیط، انتخاب کرد. به علاوه در این میان، باید ارزیابی شود که آیا محرک مورد نظربرای فرد مفید خواهد بود یا مضر ( به ویژه با توجه به نیازها، اهداف و انگیزه های او) (آکسنر و گراس، 2007). انسان به گونه ای منحصر به فرد، از قابلیت به کارگیری زبان، تفکر منطقی، پردازش روابط و حافظه برخوردار شده است تا بتواند از راهبردهایی سنجیده و آگاهانه برای تنظیم هیجان استفاده کند. به اعتقاد دیویدسون، فاکس و کالین (2007)، یافته های به دست آمده بر روی حیوانات، پژوهش های تصویربرداری عصبی در انسان و مطالعات انجام شده بر روی ضایعات، همگی حکایت از آن دارند که مجموعه ای از نواحی مغزی مرتبط با یکدیگر، می توانند به عنوان «مدار بندی» تنظیم هیجان ما عمل کنند. این نواحی عبارت اند از بادامه، دم اسب، جزیره، قشر کمربندی قدامی (ACC)، و نواحی شکمی و خارجی-پشتی از قشر جلوی پیشانی (PFC) (دیویدسون، 2000).  پژوهشگران این فرضیه را مطرح کرده اند که فعالیت جلوی پیشانی، از مؤلفه های اصلی تنظیم هیجان در انسان، به ویژه در پردازش نزولی است (دیویدسون، 2000؛ دیویدسون و همکاران، 2007؛ آکسنر و گراس، 2005). از این گذشته، فعالیت PFC نسبتاً جانبی شده به سمت چپ  می تواند در ایجاد توانایی بیشتری برای تنظیم و کاهش هیجان های منفی نقش داشته باشد (دیویدسون و همکاران، 2007).

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   دیدگاه‏های قدیمی‏ در حوزه شخصیت

الگوی آکسنر و گراس (2007)، این فرضیه را مطرح می سازد که در تنظیم و کاهش هیجان های منفی نقش داشته باشد (دیویدسون و همکاران، 2007).

الگوی آکسنر و گراس (2007)، این فرضیه را مطرح می سازند که در تنظیم هیجان، هر دو روش پردازش صعودی و پردازش نزولی دخالت دارند. هنگامی که انسانی در محیط اطراف خود با محرکی بیزارکننده مواجه می شود، ممکن است نوعی پاسخ هیجانی صعودی بروز کند. این پاسخ میتواند شامل فعال سازی سامانه های ارزیابی و از جمله فعالیتی در بادامه، هسته اکومبنز و جزیره باشد (آکسنر و فلدمن بارت[2]، 2001؛ آکسنر و گراس، 2007).

این سامانه های ارزیابی، هم با قشر مغز و هم با هیپوتالاموس در ارتباط هستند تا پاسخ های هیجانی را پدید آورند. پاسخ هیجانی نزولی ممکن است از محرکی در محیط نیز آغاز شود، هرچند که می تواند از محرکی متمایزکننده نیز نشأت گیرد، که حکایت از آن دارد که فرد می تواند پیش بینی کند حس یا محرکی بیزارکننده ممکن است در این میان نقش داشته باشد. محرک موجود در پردازش نزولی ممکن است محرکی خنثی نیز باشد که بتواند در بافتاری خاص، پاسخی منفی را برانگیزد. در چنین مواردی، فرایندهای شناختی بالاتر، در ایجاد نوعی پاسخ هیجانی تنظیم شده نقش دارند. این فرایندها شامل سامانه های ارزیابی PFC هستند که از طریق ساختمان هایی مانند PFC خارجی و داخلی و نیز ACC عمل می کنند (آکسنر و گراس، 2007).

اگر برانگیختگی هیجانی را به عنوان یک سری از منابع یک سری از مراحل در نظر بگیریم (فریجیدا، 1986؛ لازاروس، 1991؛ وروچی، 2010)، بنابراین فرصت تغییر هیجان در هریک از مراحل وجود دارد. وقتی  که با یک موقعیتی که دارای اهمیت انگیزشی است روبرو می شویم، در پی این رویارویی دامنه ای از پاسخ های ذهنی و رفتاری ایجاد می شود. ابتدا نشانه هیجانی[3] باید مورد توجه قرار گیرد  تا دیگر مراحل راه اندازی شود. بعد از توجه به نشانه های هیجانی موجود در موقعیت، مجموعه ای از ارزیابی های شناختی شروع می شود (اسمیت و ایلیسورث، 1985؛ وروچی، 2010؛ به نقل از مهری گلی، 1392).

[1] Ochsner, K. N.

[2] Barrett, L. F.

[3] Emotional cue