اراده آزاد،ازادی،اگاهی از دیدگاه سارتر

اراده

در برابر سرمایه­داری که از انسان یک حیوان اقتصادی می­ساخت، و در برابر مارکسیسم که از انسان یک شیء مادی سازمان یافته! در برابر کاتولیک که انسان را بازیچه بی­اراده یک نیروی حاکم غیبی (مشیت) می­خواند، و در برابر ماتریالیسم دیالکتیک که او را بازیچه بی­اراده تکامل جبری ابزار کار؛ اگزیستانسیالیسم از انسان یک خدا ساخت! و در برابرش پرشکوه­ترین ستایش­ها؛ «همه موجودات این جهان» وجودشان پس از تعیین حقیقت­شان تحقق می­یابد مگر انسان که حقیقتش پس از وجودش تکوین می­یابد. درخت گردو یا طوطی گویا، قبل از موجود شدن معلوم­اند که چیستند و چه خواهند بود، اما انسان اول موجود می­شود، معلوم نیست که چگونه خواهد بود؟ چگونه خواهد شد؟ چگونگی­اش را او خود خواهد ساخت، ماهیتش را او خود انتخاب خواهد نمود!

پس انسان نه آفریده خدا است، نه آفریده طبیعت، نه زاده ابزار تولید، «انسان خدایی است که خود را خلق می­کند»!(شریعتی، 1386، 85)

سارتر در اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر می­نویسد:

در مکتب اگزیستانسیالیسم، تعریف ناپزیری بشر[1] بدان سبب است که بشر نخست هیچ نیست. [2] سپس چیزی می­شود، یعنی چنین و چنان می­گردد؛ و چنان می­شود که خویشتن را آنچنان می­سازد. بدین گونه، طبیعت بشری (طبیعت کلی بشری) [3] وجود ندارد زیرا واجب الوجودی نیست تا آن را در ذهن خود بپرورد.(سارتر، 1386، 28)

بشر، نه فقط آن مفهومی است که از خود در ذهن دارد، بلکه همان است که از خود می­خواهد. آن مفهومی است که پس از ظهور در عالم وجود، از خویشتن عرضه می­دارد. همان است که پس از جهش به سوی وجود، از خود می­طلبد. بشر هیچ نیست مگر آنچه از خود می­سازد.  این، اصل اول اگزیستانسیالیسم است. این همان است که آن را درون­گرایی[4] می­خوانند و به همین عنوان ما را نکوهش می­کنند. (سارتر، 1386، 29)

بشر، پیش از هر چیز «طرحی»[5] است که در درون گراییِ خود می­زید. [6] و بدین گونه وجود او از خزه و تفاله و کلم، متمایز می­شود. هیچ چیز دیگری پیش از این «طرح» وجود ندارد. برای او سرنوشتی مقدر نیست. بشر، پیش از هر چیز همان است که طرحِ شدنش را افکنده است. چیزی است که در تحقق آن کوشیده، نه آنچه خواسته است بشود زیرا آنچه ما معمولاً از «خواستن» قصد می­کنیم، تصمیمی است آگاهانه و برای غالب ما مؤخر بر خودِ خواستن است: من می­خواهم وارد حزبی شوم، می­خواهم کتابی بنویسم، می­خواهم ازدواج کنم، همه اینها نمود و تظاهری است از انتخابی قبلی­تر و خود به خودتر از آنچه «خواستن» می­نامیم. [7] (سارتر، 1386، 30)

 

اراده آزاد

در زندگی انسان فعالیت­های بسیار آزاد وجود دارد که تمام آن روی پایه تصمیم استوار است و اراده آزاد دارای قدرتی است که با آن آزادی معمولی متفاوت است.

اما چگونه ممکن است در حرکت زندگی موجود دو چیز مخالف را پذیرفت و چگونه بپذیریم موجودی که برای خودش واجد است و معهذا از یک طرف می­تواند تصمیم بگیرد و کارهایی انجام دهد و از طرف دیگر با اینکه اختیار هستی خود را دارد قادر نباشد کاری را غیر از آنچه که مربوط به خودش است انجام دهد و در معنی آدمی مختار و مقتدر موجودی ناتوان و حقارت آمیز باشد و چگونه امکان پذیر است که با داشتن چنین اختیار در این مکانیسم عظیم که اطراف او را گرفته دخالت نماید و ضمناً از خود می­پرسیم چگونه اراده انسان می­تواند روی نفسانیات ما که به عقل کامل تکیه ندارد مؤثر باشد یا تحت تأثیر آن قرار گیرد. (سارتر، نامعلوم، 22)

سارتر می­گوید: اگزیستانسیالیسم عقیده ندارد که ممکن است بشر آیه­ای ازلی در روی زمین بیابد که او را راهبر شود؛ زیرا به عقیده ما، بشر شخصاً و به دلخواه خود، آیه­ها را کشف و تعبیر می­کند. (سارتر، 1386، 41) آنچه اگزیستانسیالیسم می­گوید این است که شخص سست عنصر،خود، خود را سست عنصر می­سازد. شخص قهرمان، خود، خویشتن را قهرمان می­کند. همیشه این امکان برای شخص سست عنصر هست که دیگر سست عنصر نباشد. همچنانکه برای قهرمان این امکان وجود دارد که از قهرمان بودن، دست بشوید. آنچه به حساب می­آید التزام کلی آدمی (یعنی مجموعه درگیری­ها و رفتار و اعمال او) است. یک مورد جزئی، یک عمل جزئی، تعیین کننده التزام کلی شخص نیست. (سارتر، 1386، 55)

وی در “اصول فلسفه اگزیستانسیالیسم” می­نویسد: می­پرسیم انسان کاملاً آزاد است یا محدود؟ چون فلاسفه ثابت کرده­اند که انسان نمی­تواند محدود باشد زیرا تصمیم می­گیرد پس باید آزاد کامل باشد. آزاد در برابر اضطراب­ها، در مقابل عشق­ها و خواسته­ها و در تمام کارهای آزاد از آزادی خود استفاده می­کند یک مثال می­تواند این نظر را ثابت کند.

انسان ممکن است در مقابل خطر دو حالت داشته باشد باید مقاومت کند یا خود را به دست ضعف و ناتوانی بسپارد. من می­توانم در مقابل خطر فریاد بکشم، بدنم بلرزد، فرار کنم یا اینکه سکوت نمایم از طرف دیگر قادرم در برابر خطر محکم بایستم مقابله کنم و هر چه واقع شد تا به آخر پیش بروم. (سارتر، نامعلوم ، 22)

در یک حالت مسئله اراده و جسارت پیش می­آید و در حالت دیگر ممکن است اضطراب و ترس او را احاطه کند در هر دو مورد حق با آنها است زیرا در کشاکش زندگی مردم به دو دسته تقسیم می­شوند هم افرادی شجاع و هم بی­غیرت و ترسو دیده شده است اما اشتباه ما فقط در این است که دسته­ای را تمجید و ستایش می­کنیم و عذر دسته دوم را می­پذیریم ولی مقررات نظامی این حرف را نمی­پذیرد و اگر کسی در مقابل خطر بگریزد او را محکوم می­سازد زیرا هر کس دارای مسئولیت خاصی است و این مسئولیت برای همه یکسان است و نمی­توان گفت آزادی مربوط به داشتن جرأت و نداشتن آن یا به واسطه ترس است آزادی باید در همه حال وجود داشته باشد در برابر دشمن من آزادی عمل داشتم و از روی حق و عدالت می­توانستم از وسایل دفاع استفاده کنم و از طرف دیگر آزاد بودم که خود را به دست ترس و اضطراب بسپارم پس بایستی تصمیم از طرف من آغاز شود. (سارتر، نامعلوم ، 23)

این افکار رؤیا آمیز در تمایلات و خواسته­های ما اثر می­کند و آنچه را که در عالم خارج وجود دارد از نظرمان محو می­سازد و خطر را فراموش می­کنیم یعنی با قصد ارادی خطر را نادیده می­انگاریم بر خلاف آن مرد گستاخ و جسور که قصد می­کند نیرومند باشد، اراده­اش را قوی کند، از هیچ چهره نترسد، پیش برود، دشمن را نابود سازد. تمام این کارها را قصد او انجام می­دهد، ترس را عقب می­زند و از نظر فنی وضع را مقیاس می­گیرد و خواب و رؤیای احلام را از خود دور می­سازد و به خود تلقین می­کند که به یک رشته تصمیمات دست بزند و با درهم آمیختن عوامل و مظاهر پیوسته بهم مسئله را پیش خود حل می­کند. (سارتر، نامعلوم ، 23) با این ترتیب شخص جسور و بی­باک و همچنین بی غیرت و ترسو وقتی مقابل خطر قرار گرفتند هر دو تصمیم دارند یکی از آنها، روی رویای شاعرانه تصمیم می­گیرد و دیگری بر روی مکانیک عمل خود را آماده می­سازد و به معنای دیگر تصمیم هر دو طرف خلاقانه است؛ این ما هستیم که این تصمیم را گرفته­ایم آزادی ما بود که توانست با این قصد و تصمیم جلو برود. (سارتر، نامعلوم، 24)

سارتر در ادامه می­نویسد: همیشه این طور است؛ عادت زندگی ما را به طرف چیزهایی می­کشاند که با آن مأنوس شده­ایم و روزی که به فکرمان می­رسد با یک اقدام جدی می­توانیم زندگی خود را عوض کنیم این امید در خلال تاریکی بدبختی­ها روشنائی مختصری می­دهد و تصمیم می­گیریم که با اقدام خود زندگی جدید برای خود فراهم سازیم. تا این روشنایی نباشد و امید به قلب راه پیدا نکند در اراده انسان تغییری حاصل نمی­گردد. به طور مثال گروه آرگو را به نظر بیاورید این طایفه بار گناهی را که مرتکب نشده بودند به دوش کشیدند و انواع رنجها و بدبختی­ها را تحمل نمودند و با این حال گله و شکایتی نداشتند و اعتراض نمی­کردند و آنچه به سرشان می­آمد با قیافه­ای آرام می­پذیرفتند و حتی حاضر نبودند تسلی و دلسوزی دیگران را قبول کنند می­توانستند با مختصر اقدام خود را از رنج اسارات برهانند ولی به جای اینکه از پیش آمد استقبال نمایند مانند کسانی که بدبختی را به جان و دل می­خرند خود را گناهکار می­دانستند و با پشیمانی خویشتن را گول می­زدند. پس آنان هم تصمیم داشتند تصمیم و انتخاب با خودشان بود و چیزی نمی­توانست آزادی این تصمیم را از وجدانشان سلب نماید زیرا خودشان می­خواستند چنین باشند و نیروی دیگر قدرت نداشت تصمیم را از آنها بگیرد. (سارتر، نامعلوم، 24)

از این رو اراده برای انسان مقدمه، پیش­زمینه و گذرگاهی است برای اکتساب هرآنچه که آزادی نامیده می­شود.

 

آزادی

ژان پل سارتر درخصوص دیدگاه نحله­های مختلف فلسفی راجع به آزادی می­گوید:

هنگامی که تصوری از خدای آفریننده در ذهن ما نقش می­بندد، این آفریننده، غالباً چون صانعی برین تلقی می­شود. و پیرو هر عقیده­ای باشیم، چه پیرو عقیده دکارت، چه پیرو لایپ نیتس، همیشه به این نتیجه می­رسیم که اراده، کما بیش به دنبال فهم[8]، یا لااقل همزمان با آن است. (سارتر، 1386، 26)

لذا سارتر در مورد اندیشه­های فلسفی با زمینه فکری  اینچنین می­گوید:

در این زمینه فکری، مفهوم بشر در اندیشه خالق، شبیه مفهوم کارد در ذهن صنعتگر است، و خداوند، بشر را بر طبق اسلوب و مفهومی که از او در اندیشه دارد، خلق می­کند؛ درست همچنانکه صنعتگر، کارد را بر طبق شکل و اسلوب معینی می­سازد. بنابراین، از نظر این فیلسوفان، فرد بشری مفهومی را که در اندیشه خداوند وجود دارد تحقق می­بخشد[یعنی بشر آزاد نیست]. (سارتر، 1386، 26)  آزادی برای آنها یک قدرت خلاقه نیست و فقط انکار چیزی است که وجود ندارد. انکار وجود ما است؛ به طریقی که وقتی انسان هستی پیدا می­کند باید خود را وابسته اراده خدا بداند. (سارتر، 1389، 86)

وی در “هستی و نیستی” در مورد فلسفه خود می­گوید:

آزاد بودن معنی­اش مسلط بودن به قضاوت است و اراده­ای که تحت تسلط قضاوت قرار گرفت، تصمیم را به وجود می­آورد و به این علت است که خواه ناخواه به تمام اعمال مسلط شده است. و وقتی اراده تحت تسلط قضاوت قرار گرفت، هیچ قانون و هیچ سنتی نمی­تواند قدرت تصمیم را از ما سلب نماید. پس ما کاملاً آزاد هستیم و آزادی ما مربوط به بسیاری از چیزها است. (سارتر، 1389، 88)

رنه لافراژ در تفسیر این سخن سارتر چنین می­نویسد:

سارتر می­گوید هستی انسان قبل از اساس او نیست و یا لااقل هستی در چیزی که قبل از او وجود داشته نفوذ و تأثیر ندارد و طبعاً این ما هستیم که باید در هر مورد تصمیم بگیریم و در هر مورد درباره خودمان مسئولیت داریم. انسان هستیم و می­­خواهیم انسان بمانیم و به طوری که دیگران هم گفته­اند انسان بالاتر از آن چیزی که باید بشود نخواهد بود اگر طور دیگر فکر کنیم دست و پای ما در ابهام بیشتر به بند خواهد افتاد. (سارتر، نامعلوم، 89)

لذا سارتر می­گوید، آزادی مستلزم دیگری بودن و نفی است، و آدمی با خود نیستی را به جهان هستی می­آورد. هستی آگاه (وجود برای خود) با خصوصیتی تعریف می­شود که ناقض قانون هویت است: آدمی همان نیست که هر آنی هست، و او همان است که نیست، زیرا او آینده خود است که هنوز نیست، و گذشته خود است که دیگر نیست. بدینسان شکاف خمیازه نیستی در درون فوران متراکم هستی نمایان می­شود، و امکان آدمی و آزادی آدمی از همین شکاف برمی­خیزد. سارتر می­گوید، آدمی آزاد است، زیرا همواره می­تواند هرآنچه را که وجود دارد نفی کند. (بارت، 1362، 58)

 

آزادی دیگران

سارتر در “اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر” می­نویسد: ما ضمن اینکه خواهان آزادی هستیم، درمی­یابیم که این آزادی کاملاً وابسته به آزادی دیگران است، و نیز آزادی دیگران وابسته به آزادی ماست. [9] بدیهی است که آزادی، از حیث تعریف بشر، به «دیگری» وابسته نیست؛ اما همین که التزام به میان آمد، من مجبورم در عین حال که طالب آزادی خود هستم، آزادی دیگران را نیز بخواهم. هیچ کس نمی­تواند آزادی خود را هدف خویش سازد. مگر اینکه آزادی دیگران را نیز به همان گونه هدف خود قرار دهد. (سارتر، 1386، 70)

در نتیجه، هنگامی که در زمینه صداقت و صمیمیت[10] کامل، متوجه شدم که بشر موجودی است که در او وجود مقدم بر ماهیت است، و دریافتم که بشر موجودی آزاد است که در اوضاع گوناگون، جز آزادی خود نمی­تواند چیزی بخواهد، در عین حال درمی­یابم که جز آزادی دیگران نمی­توانم چیزی طلب کنم.

بنابراین، به نام همین اراده طلب آزادی، که در خود آزادی مستتر است، من خواهم توانست درباره کسانی که می­خواهند توجیه ناپذیری کامل وجود خود و آزادی کلی خود را کتمان کنند، داوری کنم. (سارتر، 1386، 71)

 

ارزش و آزادی

اکنون باید بدانیم مقصود از ارزش کدام است.

این را بپذیریم که بسیاری از قوانین جهان مافوق ما قرار دارد و نمی­توانیم آنها را تملک نمائیم. قوانین به ما حکومت می­کند، وابسته به ما نیستند اما با ما تماس دارند در برابر این ضروریات حوادثی می­آیند که باید اساس آنها را در قرنهای نامعلوم جستجو کرد حادثه­ای غیر منتظر پیش می­آید که آن را قدرت نامعلوم دسته بندی کرده و جلوی پای ما می­گذارد.

مذهب به ما می­گوید باید در مقابل تقدیر احترام بگذارید اجتماع هم حکم می­کند آن را خواه ناخواه بپذیرید و اگر به کسی گفتیم مذهب ما را طرد می­کند. اجتماع هم برای نظر عمومی از ما کناره می­گیرد آزمایش هم کاری صورت نمی­دهد و ناچاریم یا بپذیریم یا بار محکومیت را به دوش بکشیم. اما اگر ارزش داشته باشیم می­توان آن را حل و فصل کرد و این ارزش از سنجش­های طبیعت نیست باید خودمان آن را به دست بیاوریم؛ برای ما مانند ایدآلی است که بایستی تحصیل کرد. آزادی کامل انسان بوجود آورنده این ارزش و لیاقت است او می­تواند بنا به دلخواه خود آن را نگاه دارد یا از بین ببرد. (سارتر، 1389، 27)

سارتر می­گوید: هنگامی که من اعلام می­کنم که هدف آزادی، در هر امر محسوسی، چیزی جز خود آزادی نیست، پس همین که بشر متوجه شد که در عین وانهادگی واضع ارزش­هاست، دیگر نمی­تواند جز یک چیز طلب کند و آن آزادی و اختیاری است که اساس همه ارزش­هاست. (سارتر، 1386، 70)

لذا در “هستی و نیستی” با اشاره به افسانه خدایان قدیم، در مورد سخن گفتن اورست با ژوپیتر خدای خدایان می­نویسد:

او گفته است ناگهان آزادی مانند صاعقه­ای بر سرم فرود آمد و مرا منجمد ساخت و مرا به صورت نیمه خدایی درآورد در هیچ جا حتی در آسمانها چیزی نیست در آنجا نه بدی هست نه خوبی، و نه کسی هست که به من حکم کند من در زیر قانون تو تسلیم نمی­شوم من محکوم به این هستم که هیچ قانونی غیر از قانون خودم که آزادی کامل است نداشته باشم. آزاد در مقابل همه، آزاد برای انجام هر کار، آزاد برای رد کردن یا پذیرفتن، من در مقابل یک نوع آزادی مطلق قرار گرفته­ام که هیچ عقل و قدرت جلو آن را نمی­گیرد و آن را محدود نمی­سازد. (سارتر، 1389، 28)

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   درمان افسردگی براساس نظریه یادگیری

گابریل مارسل در اثر خود با نام فلسفه اگزیستانسیالیسم ، دیدگاه سارتر درخصوص آزادی و ارزش­ها را اینگونه بیان می­کند:

از دیدگاه او، ارزش­ها را آن گونه که سارتر آنها را تصور می­کند برمی­انگیزد. از دیدگاه او، ارزش­ها نمی­توانند چیزی جز نتیجه انتخاب اصلی هر انسانی باشند. به عبارت دیگر، هیچ گاه نمی­توانند «مکشوف» شوند و یا «مورد شناخت» قرار گیرند. او صریحاً ابراز می­دارد که «آزادی من اساس منحصر به فرد ارزش­هاست. و چون من موجودی هستم که به واسطه او ارزش­ها وجود دارند، هیچ چیزی – مطلقاً هیچ چیزی- نمی­تواند توجیه­گر من برای پذیرش این یا آن ارزش، یا معیار ارزش­ها باشد. من، به عنوان اساس منحصر به فرد وجود ارزش­ها، کاملاً توجیه ناپذیر هستم و آزادی­ام در نگرانی از فهم این معناست که آزادی اساس بی پایه ارزش­هاست».(مارسل، 1381، 148)

 

آزادی و موفقیت

سارتر در کتاب خود “جمهوری سکوت” عقاید و احساسات خود را درباره اشغال کشور از طرف دشمن می نویسد:

 هیچ وقت مانند زمان اشغال آلمان آزاد نبودیم در ظاهر تمام حقوق خود را از دست داده و حتی حق حرف زدن نداشتیم و ما را مانند کارگران بی­اراده دسته جمعی از این طرف به طرف دیگر می­بردند در حضور خودمان به ما دشنام می­دادند و همیشه مجبور به سکوت بودیم با این حال بر روی دیوارها، در روزنامه­ها، در پرده­های سینما قیافه­های زشت و بی­حالت را که فاتحین ما می­خواستند از ما بسازند مشاهده می­کردیم و به آزادی تمام آنچه را که خودمان بودیم به ما نشان می­دادند به این جهت است که می­گوییم در آن زمان آزاد بودیم.[11]

ما در آن وقت به قدری آزاد بودیم که می­توانستیم به آزادی تمام تصمیم بگیریم و در این حوادث سخت و هولناک تنها خودمان بودیم، تنها در مقابل غاصبین مقتدر که از خود اطمینان داشتند، تنها کسانی بودیم که با تصمیم محکم در برابر محکومیت خود با سکوت تمام تسلیم شده بودیم. حوادث جهان هرچه سنگین باشد آزادی ما را محدود نمی­سازد و حتی مقاومت دشمن هم ما را از آزادی محروم نمی­کند. (سارتر، 1389، 42)

سارتر در اصول فلسفه اگزیستانسیالیسم می­نویسد:

ما به این نتیجه کلی رسیده­ایم که نه تنها انسان آزاد است بلکه وجدان و آزادی هر دو یکی است هیچ طبیعت و اصلی در انسان یافت نمی­شود که آزادی فرع آن نباشد. اگر آدم ابوالبشر به طوری که لایپ­نیتس، فکر می­کند به وسیله خدا خلق شده بود پس از این عمل اساس آن از قبل معین شده بود، بنابراین در برابر گناه خود کوچکترین مسئولیت نداشت. چون خودش، خودش را انتخاب نکرده بود پس عملش را هم خودش انتخاب نکرده است و سرنوشت او قبلاً معین بود و قبل از این که قدم در راه زندگی گذاشته شود معلوم بود چه باید بشود مانند تخمی که به زمین می­کارند از قبل می­دانند چه سرنوشتی خواهد داشت. (سارتر، 1389، 32)

نتیجه این می­شود که انسان به موجب قانون کلی این طور خلق شده است که هستی او قبل از اساس، سرنوشت است او ابتدا به نام انسان هستی پیدا کرده و با عوامل طبیعت برخورد نموده، قدم به جهان پرآشوب گذاشته سپس خود را تشخیص داد و ضمناً باید اشاره کرد که در مقابل شدت عمل­ها او تنها کسی است که هستی پیدا کرده، موجودیت به خود گرفته و ذی­وجود شده؛ زیرا او تنها کسی است که باید آنچه را که لازم است انجام دهد. این آزادی را من تا به جای دورتری رسانده­ام این آزادی به قدری نزدیک بود که نمی­توانستم به آن نزدیک شوم و آن را لمس نمایم زیرا این آزادی غیر از خودم چیزی نبود و خودم عین آزادی بوده­ام. (سارتر، 1389، 33)

وی می گوید: اساس زندگی و اصل جهان هستی روی من و شما گذاشته شده زیرا اگر ما نباشیم دنیا وجود نخواهد داشت و اگر هم هستی وجود داشته باشد برای ما وجود دارد. انسان اساس دنیا است و بدون انسان دنیا وجود ندارد این انسان که دنیا را از دریچه چشم و گوش و احساس باطن خود می­بیند در دیدن دنیا و استنباط حوادث آزاد است. ما آزاد هستیم و نمی­توانیم آزاد نباشیم و در برابر تمام حوادث جهان آزادی فکر، آزادی احساس و آزادی درک حقایق را کسی نمی­تواند از ما بگیرد. ما محکوم هستیم که آزاد باشیم. (سارتر، 1389، 4)

از آنچه سخن گفته شد چنین برمی­آید که اراده آزاد نیاز به ابزاری برای تشخیص، تصمیم­گیری و متعاقباً انتخاب دارد. ابزاری که هرچند ریشه در درونیات و ابعاد درونی وجود انسان دارد ولی بازتابی از فعل و انفعالات خویش را به ظهور رساند. ابزاری که اندیشمندان، فلاسفه و عالمان، به ویژه طرفداران مکتب اگزیستانسیالیسم از آن به «آگاهی» یاد می­کنند.

 

آگاهی

آگاهی که خود نشانه­ای از برتری انسان بر سایر موجودات است، عالی است که به تبیین ارتباط بین هستی و انسان، انسان و جهان پیرامون، انسان و خود، و انسان ودیگران می­پردازد.

اما کیست این انسان که بستگی خود را به مردم، نژاد، نسل، زمانه، قلمروِ فرهنگ، به وضعیت اجتماعی و اقتصادی درست بداند؟، با وجود این می­تواند خود را از آنها وارهاند، برفراز و برون از همه چیزهایی بداند که از لحاظ تاریخی در بستر آنها تکاپو می­کند؛ آنچه او بدان وابسته است، آنچه انسان با آن مرتبط می­شود، هرگز با او همسان نیست، از سرشت او مسئله­ای رشته می­گیرد که اهرمی به دستش می­گردد و بدان وسیله از غرقاب سر برمی­آورد. از همین جا نوای توقعی را می­شنود که آرامش را از او می­گیرد. از هر چیزِ دیگر درک نشده­ای که خود را از آن می­داند و وقتی از خود آگاه می­شود در آن شرکت می­جوید و به وقوف خود از هستی غنا می­بخشد. (یاسپرس، 1377، 54)

کارل یاسپرس در اثر خود عالم در آیینه تفکر فلسفی می­نویسد:

ما انسان­ها از خود آگاهی داریم، زیرا ما کیفیتی دیگر از هستیِ زنده (فراگیر) هستیم: یعنی تفکرِ اندیشه­وار که موضوع­ها را در چشم انداز دارد و خود را اندیشه می­کند. این فراگیرنده نه تنها آگاهی در گونه­گونیِ وجود خود است، بلکه آگاهی صحیح یا ناصحیح است. آگاهی ناصحیح فقط ذهنی است و بینهایت لایه دارد؛ آگاهی صحیح عینی تنها یکی است و هر آن چیز اندیشه شونده و دانسته شونده را دربر می­گیرد و هیچ آگاهی باشنده فردی به کیفیت آن نمی­رسد از این رو به آن نام آگاهی به طور کلی می­دهیم. (یاسپرس، 1377، 44) به طور کلی این فراگیرِ آگاهی است که ابزارهای اندیشه­ورانه عینی را پیوند می­دهد، بی آنکه خود آن ذهن و عین باشد. (یاسپرس، 1377، 44)

در این خصوص و در مورد آگاهی مذهبی کی­یرکگور می­گوید:

فرد وجودی­ای که پی­جوئی راه عینی را برمی­گزیند، وارد فراگرد تقریبی کاملی می­شود که قرار است خدا را بگونه­ای عینی آشکار سازد. اما این امر برای ابد غیر ممکن است، زیرا خدا یک ذهن است، و از همین رو تنها در حالت باطنی برای ذهنیت وجود دارد. خدا، هنگامی که در آگاهی مذهبی حضور دارد، هرگز یک طرف سوم نیست؛ راز آگاهی مذهبی درست در همین است.» (بلاکهام، 1387، 32)

لذا یاسپرس در ادامه مطلب پیشین می­افزاید:

وقتی می­گوییم ما وجود زنده، یعنی آگاهی به طور کلی، روح و باشنده هستیم، منظور آن نیست که انباشتی از این شیوه­های فراگیریم. اینها در ما رسوخ دارند، در کنش و واکنش­اند، در مبارزه با یکدیگرند. وجود به شیوه­های فراگیرنده مایه می­دهد، آنها را همبسته می­گرداند و آنها در خدمت آنند. برعکس، وقتی به وجود خدمت نکنند، این شیوه­ها طغیان می­کنند و شبه مختار شده، آنگاه به تقاضاهای منفرد زندگی یا به آگاهی به طور کلی که خود مدعی حقیقت­دار بودن است و یا اینکه به جهانِ روح خدمت می­کنند که شیفته بی­مسئولیتی است. این مبارزه بی­امان مبیّن شیوه­های فراگیر است. (یاسپرس، 1377، 45)

مارسل، در تبیین آگاهی از نگاه سارتر در کتابش “فلسفه اگزیستانسیالیسم” چنین می­نویسد:

سارتر به ما می­گوید که ویژگی آگاهی این است که آگاهی نوعی انبساط هستی است؛ این از ذاتیّات موجود آگاه است که آنچه نیست باشد و آنچه هست نباشد. هستی انسان به گونه­ای است که می­تواند نگرشی منفی در مورد خود اتخاذ کند. بنابراین، منع کردن یک چیز «انکار نوعی تعالی آینده» است. («تعالی»[12] واژه­ای است که توسط سارتر بسیار به کار برده شده و منظور او از این واژه، مانند پیشینیانش، صرفاً چیزی است که از اوضاع و احوال بی واسطه­ام فراتر می­رود.) این انکار چیزی متفاوت با یک عبارت صِرف است. آگاهی من خودش را مانند معلوم تلقی کردن[13]  یک امکان در گوشم قوام می­بخشد، که توسط آگاهی انسان دیگری، به عنوان امکان خودش، فرا افکنده می­شود. (مارسل، 1381، 115)

برای درک معنای این بیان تخصصی و نامفهوم، اجازه بدهید مقالی بزنم. فرض کنید من به پسرم می­گویم: «تونباید هنرپیشه شوی» یا «به تو اجازه نخواهم داد که در پیست خاکی مسابقه موتور­سواری بدهی». من هستی این امکاناتی را که او برای خودش برنامه­ریزی کرده است انکار می­کنم. این انکار منظور سارتر از معدوم تلقی کردن است. به نظر او، حتی افرادی- مثل نگهبانان و مأموران زندان- وجود دارند که تمامی کارکرد اجتماعی­شان یک نه بودن است. آنها زندگی کرده­اند و مرده­اند بدون آنکه هرگز چیزی باشند بجز «تو نباید»[14]. آشکار است که کارکرد یک زندانبان تجسم «تو نباید فرار کنی»[15] است و، در حقیقت، این مالیخولیا است که تصور کنید سرنوشت یک انسان را می­توان فقط به این تنزل داد.

اَشکال دیگری از نفی وجود دارد که درونی­تر هستند؛ مثل طنز و آزردگی. ولی کلیه این نگرش­ها تنها با یک ساختار خاص کلی وجود بنفسه میسر می­گردد که گویی با عدم وجود آمیخته است. می­گویند که موجود آگاه نزد خود حضور دارد؛ ولی نباید در این حضور اثر نوعی کرامت هستی شناختی را، همان طور که، برای مثال، پاسکال[16] داشته است، بیابیم. از دیدگاه سارتر، حضور نازل­تر از انطباق است؛ چون مستلزم جدایی است. (مارسل، 1381، 116)

بار دیگر می­بینیم که اندیشه سارتر چگونه تحت سیطره یک تصور خاص، و گویی مسحورِ آن است. دو برگچه را تصور کنید که یکی از آن دو کاملاً بر روی دیگری قرار گرفته است؛ این انطباق است. اکنون تصور کنید که برگچه­ها کمی از یکدیگر جدا شوند؛ این در مقایسه با انطباق، که کامل و گویی ایده آل بود، متناظر کمتر هستی داشته است. دیدیم که آگاهی نوعی انبساط هستی[17] است. ولی اگر از خود بپرسیم آن چیست که یک فاعل شناسا را از خود جدا می­کند، باید بگوییم که دقیقاً هیچ چیز. به طور کلی، جدایی با فاصله یا گذر زمان ایجاد می­شود، ولی هیچ چیز مثلاً آگاهی از یک عقیده را از خود آن عقیده جدا نمی­کند؛ چون عقیده چیزی غیر از آگاهی از عقیده نیست.

لذا سارتر اصل «کوگیتو»ی دکارتی(می­اندیشم، پس هستم) را در اختیار می­گیرد و از آن برای مقاصد خویش بهره می­جوید: او چنین استدلال می­کند که آگاهی ما از عالم همواره همراه است با نوعی آگاهی باقی مانده از خودمان، و بنابراین، آگاهی از هر نوعی که باشد، اساساً امری شخصی است. من از جهان و خویشتن آگاهم ـ و این دو، در کنار هم، عالمِ من را تشکیل می­دهند. شما از عالم و خودتان آگاهی دارید ـ و این یعنی عالمِ شما. (وارنوک، 1386، 40)

 

[1] . بشر، پس از وجود یافتن و در جریان زندگی، با کارهای خود، خود را می­سازد؛ بنابراین نمی­توان او را از پیش تعریف کرد. کارد برای بریدن است؛ اما بشر برای چه به وجود آمده؟ از پیش نمی­دانیم.

[2] . بشر تا دست به عملی نزده، نمی­توان صفتی به او نسبت داد؛ بنابراین نه خوب است و نه بد. هیچ است. ظرفی است تهی که باید در جریان زندگی، بسته به بد و نیک کردار، از شرنگ یا شهد پر شود. جمله «بشر هیچ نیست» بدون توجه به دنباله کلام ایجاد سوء تفاهم فراوان کرده است.

[3] . به معنی مفهوم واحد و ثابتی برای کلیه آدمیان.

[4] . بدین گونه باید متوجه معنی دقیق درون گرایی (سوبژکتیویسم) در فلسفه سارتر بود. مفهومی که مخالفان برای این کلمه قائلند- یعنی محصور کردن آدمی در فردیت و تنهایی خود و عدم امکان همبستگی با دیگران- در اگزیستانسیالیسم سارتر درست نیست. در این فلسفه، مراد از درون گرایی این است که «بشر هیچ نیست، مگر آنچه از خود می­سازد» این خود سازی صرفاً مربوط به انسان است، یعنی به عالم درون. ریشه این آفرینش در خویش است نه در جهان خارج. این خودسازی با گشودن مرزهای آینده همیشه در حال تجدید و تجدد است و این موهبتی است مخصوص انسان.

[5] . Projet  (که آن را به «فرافکنی» هم ترجمه کرده­اند) «خصوصیت “وجود” که می­خواهد همیشه از خود پیش­تر باشد» (فرهنگ کوویلیه). سارتر این معنی را که «بشر پیش از هر چیز موجودی است که به سوی آینده­ای جهش می­کند» با کلمه Projet  نشان می­دهد. این کلمه مرکب است از پیشوند Pro (به معنای: جلو، پیش) و فعل Jeter (به معنای پرتاب کردن و انداختن) چون یکی از معانی «طرح» نیز انداختن، افکندن، بیرون انداختن است، این کلمه رساتر از معادل­های دیگر تشخیص داده شد. برای اینکه منظور ساده­تر بیان شود، باید گفت که جمله «بشر طرحی است»، یعنی بشر موجودی است که پیوسته می­خواهد از خود پیش­تر باشد. با این توضیح که بشر، چون موج، پیوسته آماده و درخور جهش و فراتر رفتن است. سکون و وقفه در شأن او نیست.

این جهش و جنبش آگاهانه است نه خود به خود. زاده شعور است نه محصول جبر. همه کیفیات روحی، از جمله شادی و رنج نیز زاده شعور است نه مقدم بر آن. بنابراین هیچ حالتِ از پیش بوده­ای محرک این جهش نیست.

[6] . بشر طرحی است که با نیروی خود می­تواند به هرگونه درآید این نیرو ریشه­ای در خویش دارد و با همین ریشه، رشد می­کند.

[7] . سارتر می­خواهد میان خواستنی که طرح اجرا و تحققش ریخته شده با خواستنی که همچنان معلق مانده و جزو آرزوهاست تفاوت قائل شود. آنچه به حساب می­آید اولی است نه دومی.

[8] .  Entendement

[9] . سارتر در یکی از سخنرانی­های خود که در گرماگرم بحران الجزایر ایراد شده می­گوید: «من هنگامی آزادم که همه جهانیان آزاد باشند، تا هنگامی که یک نفر اسیر در جهان هست، آزادی وجود ندارد»

[10] . Authenticite  که «صداقت و صمیمیت» ترجمه می­شود از اصطلاحات خاص اگزیستانسیالیست­ها، خاصه هایدگر است. اعتقاد مبنی بر اصل، یعنی اعتقادی که به سبب مقبولیت «عامه» یا سخن این و آن پذیرفته نشده و تقلیدی از سخنان «باب روز» نیست بلکه شخص واقعاً خود بدان معتقد است. اصطلاح عوامانه «قالبی» برای رساندن مفهوم مخالف این کلمه به اندازه کافی رساست. با این جمله ژید منظور بهتر فهمیده می­شود:

«به گمان من احساسات صادقانه و صمیمانه بی اندازه کمیاب است و انبوه کثیر مردم به احساسات قراردادی که می­پندارند خود واقعاً آزموده­اند، اکتفا می­کنند در حالی که این احساسات را بی آنکه حتی یک لحظه در صداقت و صمیمیت خود تردید کنند، پذیرفته­اند» (از یادداشت­های ژید، فوریه 1929. نقل از فرهنگ فلسفی فولکیه)

[11] .از کتاب جمهوری سکوت

[12] .transcendence

[13] .annihilation

[14] .Thou shalt not

[15] .Thou shalt not scape

[16] .Pascal (1623-1662)

[17] .decompression of being