اختلال شخصیت مرزی از دیدگاه روانشناسی

اختلال شخصیت مرزی

2-1-1-چشم انداز تاریخی اختلال شخصیت مرزی
میلون (2004) معتقد است که درک ما از تاریخچه اولیه اختلال شخصیت مرزی، ریشه در فهم ما از تاریخچه بیماری مانیک-دپرسیون داشته است. از زمان های دور، درمانگران، اشخاصی را با خلق شدید و تغییر پذیر شناسایی کرده بودند. هومر، بقراط و ارسطو، خشم تکانشی، فعالیت شدید، تحریک پذیری و افسردگی را توصیف کرده اند، و به توصیف شخصیت‌هایی پرداخته اند که این حالت ها بر آنها عارض گشته است. همانند قسمت اعظم دانش پزشکی و علمی، این نوشته های اولیه در قرون وسطی سرکوب، و با آغاز دوره رنسانس مجددا احیا شدند. از آن پس، برخی از نویسندگان بر “بی ثباتی هیجانی” و برخی دیگر بر “تغییرات ناگهانی از هیجان زدگی به افسردگی”، به عنوان جوهره اصلی نشانگان شخصیت مرزی تاکید نمودند. رابطه میان شخصیت مرزی و اختلالات عاطفی، حتی تا امروز محلی برای بحث و جدل علمی بوده است.
کرپلین، چهار نوع خلق و خوی مرتبط به هم را شناسایی کرده است که یکی از آنها (شخصیت تحریک پذیر )، به شخصیت مرزی امروزی شباهت دارد. چنین افرادی، نوسان های شدیدی در زمینه تعادل هیجانی داشتند، دچار طغیان های خشم بی حد و حصر می شدند، بی دلیل گریه می‌کردند، افکار خودکشی داشتند و شکایت های خود بیمارانگارانه بروز می دادند. کرچمر، داشتن نگرشی خصمانه نسبت به دنیا، و همچنین بد خلق بودن به صورت خلقی عصبی، بی قرار و خشن را به چنین افرادی نسبت می داد. ولی از همه نزدیکتر به مفهوم مرزی امروزی، اصطلاح شخصیت بی ثبات اشنایدر است که با تغییرات ناگهانی و سریع خلق مشخص می شود، که گاهی اوقات حتی یک محرک بسیار کوچک کافی است تا واکنشی شدید و پرخاشگرانه ایجاد کند (میلون، 2004). در طول دهه 1940 و 1950، بسیاری از درمانگران در صدد مفهوم سازی شخصیت مرزی بر آمدند که ما حصل تلاشهای آنها، در دیدگاه معاصر انعکاس یافته است.
دقیقا بعد از جنگ جهانی دوم بود که واژه “مرزی” وارد ادبیات تحلیل رسمی شد. استرن (1938) نخستین کسی بود که از واژه مرزی استفاده کرد. او فهرستی از 10 ویژگی اصلی بیماران مرزی را بیان کرد که مهمترین آنها عبارت بودند از: به سرعت خشمگین شدن، افسردگی یا اضطراب در واکنش به ارزیابی هایی که فرد از عزت نفس خودش می کند، استفاده از مکانیسم فرافکنی برای نسبت دادن خشم درونی خود به محیط و وجود نقایص و مشکلاتی در واقعیت سنجی (به نقل از میلون، 2004).
ابتدای دهه 1950، نقطه عطفی در شکل گیری تاریخچه واژه مرزی بود. پیش از این دوره، واژه مرزی با سندرم‌های اسکیزوفرنیک مرتبط بود، اما با نوشته های نایت (1953) اصطلاح مرزی بیشتر ماهیتی تحلیلی به خود گرفت، درمانگران و پژوهشگران با جامعیت بیشتری از آن استفاده کردند و بیشتر به مفهوم معاصر نزدیک شد (به نقل از میلون، 2004).

2-1-2- نظریه زیستی- اجتماعی لینهان
لینهان (1993) صریحا بیان می کند که الگوهای رفتاری که اختلال شخصیت مرزی را متمایز می سازند ممکن است از طریق یک جریان ارتباطی بین یک فرد آسیب پذیر هیجانی و یک محیط بی ارزش کننده ایجاد شوند. وی افرد دارای آسیب پذیری هیجانی را به عنوان افرادی متمایز می سازد که دارای تمایل نسبت به واکنش سریع به محرک های هیجانی با یک آستانه پایین تر، شدت بیشتر و سرعت بهبودی پایین تر نسبت به افراد دیگر می باشند. یک محیط بی ارزش کننده محیطی است که به فرد آگاهی می دهد که تجربه خصوصی وی یا بیان آن تا حدودی نادرست و نا مناسب است و شامل ناچیز شمردن تجارب دردناک، کنترل رفتار به وسیله تنبیه و مجازات و عدم مطرح ساختن نیازهای یک فرد می باشد. چنین محیطی موجب عدم یادگیری چگونگی تحمل فشار روحی و کنترل عواطف، بی اعتمادی آنها به پاسخهای خود و ایجاد رفتارهای ناسازگار می شود. به نظر می رسد که اختلال شخصیت مرزی از طریق شکل گیری دو طرفه رفتارهای مستبدانه (سرکوب گرانه) و بیش از حد افراطی از جانب فرد و محیط به وجود می آید (وود بری، گلا و نوکا ، 2006).

2-1-3- رویکرد روان پویشی
تعریف آسیب شناسی مرزی در اوایل دهه 1900 نشانگر تغییر و تحولات قابل توجهی در سنت روان تحلیل گری است. این تعریف ریشه در مطالعه علائم روان رنجوری هیستری دارد در این دوره روان تحلیل گران شروع به تلفیق مشکلات آسیب شناسی شخصیت کردند. این جریان همگام با مقاله بنیادین فروید در رابطه با غریزه جنسی و مقعدی و شخصیت (1908-1959) ادامه یافت. روان تحلیل گران نخستین، در میان عوامل نا همخوان با ایگو که احتمالا موجب رنج و عذاب بیماران می شود، و عوامل همخوان با ایگو که موجب رنج و عذاب دیگران می شود، تمایز قائل شدند. این تمایز هنوز هم مورد استفاده است (ویسنپر، 2012).
در اوایل سال 1950، نایت این بیماران را در سطح وسیع تری توصیف کرد و آنها را مرز بین نوروز و سایکوز خواند و اظهار داشت این گروه از بیماران به همان اندازه که نوروز هستند، سایکوز هم هستند. از آن پس این گروه از بیماران بیشتر شناخته شدند. پس از اظهارات نایت، واژه مرزی بیماران پر دردسری را تداعی می کردند که نه سایکوتیک بودند، نه نوروتیک. کرنبرگ (1967)، ساختار مرزی را از دیدگاه روان تحلیلی بررسی کرد. وی سازه شخصیتی مرزی را به عنوان یکی از سه شکل سازه شخصیتی (سازه شخصیتی سایکوتیک، سازه شخصیتی مرزی، سازه شخصیتی نوروتیک) تعریف نمود.

2-1-4- رویکرد توصیفی
گرینکر و همکاران (1968)، با اتخاذ رویکردی توصیفی، این اختلال را سندرم مرزی نامیدند و اولین معیار های تجربی را برای تشخیص این اختلال پیشنهاد کردند. کیتی و همکاران (1968)، به دلیل یافتن مولفه های ژنتیکی قابل توجه در این اختلال، آن را وارد طیف اسکیزوفرنی نموده و آن را اسکیزوفرنی مرزی نام نهادند.
گوندرسون (1979) آسیب شناسی مرزی را به عنوان یک اختلال بالینی، متمایز و قابل تشخیص با ویژگی های رفتاری مشخص تعریف کرد. سرانجام در سال 1980، تشخیص اختلال شخصیت مرزی به طور رسمی وارد راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی شد (گوندرسون و لینکس، 2008).

2-1-5- نظریه روابط موضوعی
نظریه روابط موضوعی، گونه مهمی از نظریه تحلیل روانی، به این موضوع تمرکز دارد که کودکان به چه شیوه‌ای تصورات خود را از اشخاصی که برایشان اهمیت دارند، مانند پدر و مادرشان، درون فکنی می کنند. به دیگر سخن، موضوع اصلی این است که کودکان چگونه با کسانی که نسبت به آنها دلبستگی های عاطفی قوی دارند، همانندسازی میکنند. این تصاویر درونی شده (بازنمایی های موضوع) قسمتی از من شخص می شوند و بر نحوه واکنش شخص به دنیا تاثیر می گذارند. اما ارزش های درون فکنی شده ممکن است با آرزوها و آرمان های شخص در بزرگسالی تعارض پیدا کنند. برای مثال اگر زنی در سنین دانشگاه که عقیده مادرش درباره نقش شایسته برای یک زن را پذیرفته است، به قسمت آرمان های نوین فمینیسم کشیده شود، چنین تعارضی پیش خواهد آمد. نظریه پرداز پیشگام روابط موضوعی، اتو کنبرگ است که مطالب گسترده ای درباره اختلال شخصیت مرزی نوشته است. کرنبرگ (1985) مطرح کرد که تجارب نامطلوب کودکی، برای مثال، داشتن پدر و مادری که به گونه‌ای بی ثبات عشق و توجه ارائه می کنند، احتمالا پیشرفت ها و موقعیت ها را تحسین می کنند اما از ارائه حمایت عاطفی و محبت و صمیمیت ناتوانند، باعث می شود که کودکان بازنمایی های موضوعی مختلفی را درونی کنند که در یکپارچه کردن جنبه های مهر آمیز و نا مهرآمیز کسانی که به آنها نزدیک اند، واقع نمی‌شوند. در نتیجه این روابط موضوعی مختل، من نا ایمن پدید می آید که ویژگی اصلی اختلال شخصیت مرزی است. اگرچه اشخاص دچار اختلال شخصیت مرزی، من ضعیف و شکننده ای دارند و به اطمینان بخشی مداوم نیاز دارند، توانایی آزمون واقعیت را حفظ می کنند. اما با وجود این که با واقعیت در تماس هستند، اغلب درگیر مکانیسمی دفاعی به نام دونیم سازی می شوند، یعنی تقسیم کردن چیزها به دو مقوله کاملا خوب یا کاملا بد و نا توانی از تلفیق جنبه های مثبت و منفی شخصی دیگر یا خود در یک کل یکپارچه. این گرایش باعث دشواری بیش از اندازه در تنظیم و تعدیل هیجان ها می شود زیرا اشخاص دچار اختلال شخصیت مرزی دنیا، از جمله خودشان را به گونه سیاه و سفید می بینند. ممکن است درمانگرانشان را یک هفته انسانی کامل و بی نقص تصور کنند که می تواند آنها را از درد و آشفتگی برهاند، اما هفته بعد اگر درمانگر به دلیلی در دسترس نباشد، ممکن است به شدت عصبانی شوند (اکبری دهقی، 1388).

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   هوش معنوی و اثرات آن بر کارکنان سازمان

2-1-6- نظریه روابط شئ کرنبرگ
اتو کرنبرگ سرشناس ترین متفکر روابط شئ به حساب می آید. در نظریه او می توان ردپای دیدگاههای زیر را که به سبکی جامع و یکپارچه تلفیق شده اند، مشاهده کرد: ویژگی های عمده نظریه سنتی غریزه، مدل ساختاری فرویدی، نظریه های روابط شئ کلاین و فیربرن و دیدگاه های رشدی روانشناسی ایگو، به ویژه کارهای جاکوبسن بر روی اشکال پاتولوژیک همانندسازی های اولیه (میشل و بلک ، 1995). کرنبرگ، اختلالات شخصیتی مختلفی را طبقه بندی کرده که برخی متعلق به راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی و برخی دیگر مرتبط با سنت روان تحلیلی هستند. این طبقه بندی بر حسب سطوح سه گانه سازماندهی ساختاری یا انسجام و یکپارچگی شخصیت انجام گرفته است (میلون و همکاران، 2004). به عبارت دیگر، طبقه بندی کرنبرگ از اختلالات شخصیت بر اساس میزان یا پیوستار شدت است. دامنه شدت اختلالات شخصیت از نظر وی به ترتیب شامل موارد زیر می شود:
1. سازمان شخصیت نوروتیک (روان نژند).
2. سازمان شخصیت مرزی (که خود به دو دسته سطح پایین و سطح بالا درجه بندی شده است).
3. سازمان شخصیت سایکوتیک یا روان پریش (کرنبرگ، 1975).
به عقیده کرنبرگ، شخصیت های بهنجار، دارای احساس منسجمی از “خود ” و “چهره های مهم زندگی ” هستند. روانکاوان برای توصیف این احساس، از اصطلاح “هویت ایگو ” استفاده می کنند. اکثر ما می دانیم که چه کسی هستیم و احساس ما از “خود” ما در طول زمان و طی موقعیت های مختلف ثابت است، علایق و تنفرات خود را می شناسیم، از ارزش های اصلی مشخصی آگاهیم و می دانیم تا چه حد به دیگران شبیه هستیم، وانگهی، از تفاوت هایمان با دیگران نیز آگاهیم. افرادی که از یک هویت ایگوی منسجم برخوردارند، از “قدرت ایگو ” نیز بهره مندند، یعنی نوعی توانایی یا قدرت، جهت حفظ انسجام و یکپارچگی شخصیت، به هنگام مواجه شدن با فشار روانی. همچنین، افراد بهنجاراز یک نظام ارزش اجتماعی یا اخلاقی پخته نیز برخوردارند (سوپرایگو) که شامل ویژگی هایی چون مسئولیت پذیری شخصی و خود انتقادگری مناسب می‌باشد (میلون، 2004). این در حالی است که در سازمان یافتگی شخصیت نوروتیک با اولین رگه‌های آسیب روانی روبرو می شویم.

2-1-7- مدل مسیر های چندگانه زانارینی و فرانکنبورگ
زانارینی و فرانکنبورگ (1994؛ 1997) نوعی مدل چند عاملی را برای اختلال شخصیت مرزی گزارش کرده و معتقدند که این اختلال، از ترکیب پیچیده سه مولفه ناشی می شود: خلق و خوی ذاتی، تجربه‌های دردناک و چالش برانگیز کودکی، و کژکاری های نورولوژیکی و بیو شیمیایی. به عقیده آنها، مولفه آخر، احتمالا نتیجه ترکیب تجربه های ویران ساز اولیه و آسیب پذیری های ذاتی بیماران مرزی است. برای مثال، سوء استفاده جسمی و جنسی ممکن است باعث راه اندازی سیستم های استرس شود. زانارینی و فرانکنبورگ، 50 احساس ملال انگیز مختلف را در بین بیماران مرزی و افراد غیر مبتلا به اختلال شخصیت مرزی مقایسه کردند. این بیماران گزارش کردند که در اکثر لحظه های زندگی احساس در هم کوبیده شدن، بی ارزشی، خشمگین بودن، تنهایی، یا بد فهمیده شدن، رها شدگی، تمایل به آسیب زدن یا کشتن خود و یا خارج از کنترل بودن می کنند. خلق و خوی افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی، ممکن است آنها را در معرض خطر بیشتر برای تجربه غفلت و سوءاستفاده قرار دهد (زانارینی و فرانکنبورگ، 1994).
مدل مسیر چندگانه، طبقه بندی مفیدی برای حوادث تروماتیک ارائه کرده است. زانارینی و فرانکبورگ، بر اساس تجربه های نا گوار کودکی، سه نوع تروما را ازهم متمایز کرده اند. ترومای نوع 1 شامل جدایی های اولیه، بی تفاوتی مزمن به احساسات کودک و اختلافات و ناسازگاری های هیجانی داخل خانواده می شود. ترومای نوع 2 نیز شامل آزار کلامی و هیجانی، غفلت از نیازهای فیزیکی و بیماری های روانی والدین می‌شود. ترومای نوع 3 نیز به آزارهای جسمی و جنسی شدید و اختلالات روانی مزمن یکی از مراقب ها (به ویژه، نوعی اختلال شدید شخصیتی یا سوءمصرف مواد) اشاره دارد. یکی از متداول ترین تجارب آسیب زای کودکی در بیماران مبتلا به اختلال شخصیت مرزی، سوء استفاده جنسی کودکی است (لیب و همکاران، 2004).